محمود نجم آبادى
230
تاريخ طب در ايران ( فارسى )
جلوه مىدهد . فردوسى بيرون آمدن رستم را از مجراى طبيعى و عادى ندانسته بلكه از پهلوى رودابه مىداند ، از طرفى درد و رنجى كه رودابه مادر رستم مىكشد زياده بر درد و رنج هر زائو و مادر دانسته كه احتياج به آمدن سيمرغ و موبد و جراح مىداند . و اجبارا عمل جراحى در شكم مادر رستم قائل مىگردد . بچه نيز عادى و طبيعى نبوده ، بلكه بسيار بزرگ بوده است . آنگاه دوختن و بخيه كردن و مرهم نهادن و ساير اعمال پس از عمل جراحى را بيان مىدارد ، بنابراين طفلى را كه مادرش از خطر عظيم جسته و رستهء است " رستم " نام مىگذارد . اين بود خلاصهء داستان و اينك اشعار شاعر توانا فردوسى طوسى : بسى برنيامد برين روزگار * كه آزاده سرو اندرآمد ببار بهار دلافروز پژمرده شد * دلش با غم و رنج بسپرده شد ز پس بار كو داشت در اندرون * همىراند رودابه از ديده خون چنان شد كه يك روز ازو رفت هوش * از ايوان دستان برآمد خروش يكايك بدستان رسيد آگهى * كه پژمرده شد برك سرو سهى ببالين رودابه شد زال زر * پر از آب رخسار و خسته جگر شبستان همه بندگان كنده موى * برهنه سر و موى و تر كرده روى چو از پر سيمرغش آمد بباد * بخنديد و سيندخت را مژده داد يكى مو برآورد و آتش فروخت * وز آن پر سيمرغ لختى بسوخت هم اندر زمان تيرهگون شد هوا * پديد آمد آن مرغ فرمانروا چنين گفت سيمرغ " كاين غم چراست ؟ * به چشم هژبر اندرون نم چراست ؟