محمود نجم آبادى

231

تاريخ طب در ايران ( فارسى )

" بياور يكى خنجر آبگون * يكى مرد بينا دل پرفسون " نخستين به مى ماه را مست كن * ز دل بيم و انديشه را پست كن " تو بنگر كه بينا دل افسون كند * ز پهلوى او بچه بيرون كند " شكافد تهىگاه سرو سهى * نباشد مر او را ز درد آگهى " و زو بچه شير بيرون كشد * همه پهلوى ماه در خون كشد " وزان پس بدوزد كجا كرد چاك * ز دل دور كن ترس و تيمار و باك " گياهى كه گويم ابا شير و مشك * بكوب و بكن هر سه در سايه خشك " بساى و بيالاى بر خستگيش * به بينى هم اندر زمان رستگيش " بر آن بال از آن پس يكى پر من * خجسته بود سايهء فر من " بر اين كار دل هيچ غمگين مدار * كه شاخ برومندت آمد ببار " بگفت و يكى پر ز بازو بكند * فكند و بپرواز برشد بلند بشد زال و آن پر او برگرفت * برفت و بكرد آنچه گفت اى شگفت بر آن كار نظاره بد يك جهان * همه ديده پرخون كهان و مهان بيامد يكى موبد چيره‌دست * مر آن ماهرخ را بمى كرد مست بكابيد بىرنج پهلوى ماه * بتابيد مر بچه را سر ز راه چنان بىگزندش برون آوريد * كه كس در جهان اين شگفتى نديد يكى بچه‌اى بد چون گوشيد فش * به بالا بلند و بديدار كش شگفت اندرو مانده بد مرد و زن * كه نشنيد كس بچهء پيل‌تن سام پس از شنيدن گزارش چگونگى زادن رستم به زال مىگويد :