سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
14
طب در دوره صفويه ( فارسى )
نيز براى تبرئه خود مدعى شدند كه گناهكاران اصلى منجمين هستند كه نتوانستهاند ساعت مناسبى را براى تاجگذارى شاه معين كنند . به اين ترتيب قرار بر اين شد كه اشتباهات گذشته تصحيح بشود و با انجام كارى مشابه آنچه كه شاه عباس اول انجام داده بود تقدير و سرنوشت را عوض كنند . منجمين كشف كردند كه پس از يك روز بدشانسى ، يك روز نيكبختى فرا مىرسد و براى روز بدشانسى يك نفر زردتشى را بر تخت نشاندند و لباس شاهى بر تن وى نمودند و تمام آن روز را بزرگان و نجبا در مقابل اين شخص تعظيم و تكريم كردند و صبح روز بعد سر او را بريده ، دوباره لباس شاهى را به تن شاه صفى دوم پوشاندند و دومين مراسم تاجگذارى او را برپا داشتند و براى آنكه مسير سرنوشت شاه واقعا تغيير كند نام جديدى نيز براى وى انتخاب كردند و از آن پس او را شاه سليمان ناميدند . آنچه عجيب به نظر مىرسد اين است كه پس از انجام اين اعمال حال شاه واقعا رو به بهبود گذاشت اما اين بهبودى خير و بركتى براى كشور به همراه نياورد . بىكفايتى شاه در ادارهء امور مملكتى موجب گرديد كه مردم روز به روز فقيرتر و درماندهتر بهشوند . نان كمياب و بسيار گران شد و با وجود اين شاه با ولخرجى فوق العاده پولها را صرف ساختن بناهاى متعدد و تفريح خود مىكرد . سرانجام شورشى برپا شد و اولين كسى كه مورد خشم مردم قرار گرفت خواجهسراى حرم بود كه متهم به جادو كردن شاه با زنهاى زيبا ، شراب و طلسم گرديد ، اما شاه او را مورد عفو مخصوص قرار داد و مردم را با گردن زدن شش نفر يهودى كه اعلام گرديد همدستان خواجهسرا بودند آرام ساختند . شاه سليمان برغم بيمار بودن ، و افراط در مشروبخوارى تقريبا سى سال سلطنت كرد و به مرگ طبيعى درگذشت . برطبق روايت كروزينسكى كه قبلا نيز از او نام برديم « شاه دو سال تمام به علت ابتلا به بيمارى نقرس كه سخت وى را رنج مىداد بسترى بود و تمام اين مدت را در حرمسرا به سر برد و هيچكس جز خواجههاى حرمسرا به وى نزديك نمىشد . از شاه سليمان دو پسر باقى ماند كه مىتوانستند جانشين او بشوند . يكى از ايشان كه عباس ميرزا نام داشت از نظر جسمانى ناقص بود به اين معنى كه پاهايش به طرز خارق العادهاى كج بود و كف پاهايش هم صاف بود . اين شخص به علت صفا و فروتنى فراوانى كه داشت « درويش » ناميده مىشد و به علت همين خصلت نيز جانشينى پدر را به برادر خود حسين ميرزا واگذار نمود و اين پسر در سال 1105 مقام سلطنت را احراز كرد و بعدا به نام شاه سلطان حسين شناخته شد . در زمان پادشاهى اين شخص ضعف سلسله صفويه به نهايت درجه رسيد . كمتر اتفاق مىافتاد كه شاه مست نباشد . تعداد زنان ، خواجهسرايان و غلامان او از حساب بيرون بود به نحوى كه تا سالها پس از مرگ وى قزلارون ايلى « يا سال دختران » براى ايرانيان به مفهوم سال 1111 بود . وجود خواجهسرايان سياه و سفيد دودستگى را تا اعماق حرم رسوخ داد . ولخرجىهاى بىحساب و كتاب شاه هم حد و مرزى نداشت . او قصر سلطنتى قديمى اصفهان را تخريب و بدون توجه به مخارج گزافى كه متحمل گرديد قصر جديدى به جاى آن بنا نمود ، و سرانجام اعدام بدون مقدمه وزير كاردان و باوفايش كه به تحريك ملاباشى و حكيمباشى صورت گرفت كشور را از هر جهت آماده حمله افغانها ساخت . اولين حمله در سال 1132 صورت گرفت