سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )
6
طب در دوره صفويه ( فارسى )
و به منظور رفع همين نيازمندى بود كه برادران شرلى در صحنهء سياست ايران ظاهر شدند و موجبات رشك و حسد بسيارى از كشورهاى اروپايى را فراهم آوردند . از آن پس بود كه اينجا و آن جا شرح حال افراد به رشتهء تحرير درآمد ، و از بين اين مطالب آنچه كه مربوط به پزشكان و روشهاى درمانى ايشان است زمينهء تدوين كتاب حاضر را فراهم كردهاند . بايد توجه داشت كه در آن ايام ملت ايران تنفرى از عثمانىها نداشت و آنها را دشمن خود نمىشمرد ، به همين دليل پزشكان ايرانى براى تحصيل به عثمانى مىرفتند و اين امر رابطهاى بسيار نزديك چه از نظر طبابت ( و چه از نظر نظامى ، كه خارج از بحث ما است ) بين ايران و عثمانى به وجود آورده بود . چنين قضاوتى ، در وهلهء اول ، مبتنى بر شرح حال و زندگى دو نفر است : اول غياث بن محمد كه از اهالى اصفهان بود و با وجود آن كه در عثمانى تحصيل كرده بود و كتابش را به پادشاه آن ديار هديه نمود ، آن را به زبان فارسى نوشته و دوم هم حكيم محمد كه در سپاه عثمانى خدمت مىكرد و در جنگ بين النهرين در سپاه « دشمن » قرار داشت و با وجود اين كتاب خود را به زبان فارسى نوشت و آن را به نام شاه ايران كرد . ماهيت خصومت ايرانىها و عثمانىها در دورهء جنگهاى شاه تهماسب و شاه عباس به هيچ صورتى شباهتى به آنچه كه مثلا در سالهاى جنگ جهانى دوم بين انگليسىها و آلمانىها به وجود آمد نداشت . مفهوم ناسيوناليسم در زمان صفويه با آنچه كه اينك از اين لغت استنباط مىگردد تفاوت داشت . اختلاف زبان و نژاد كه اينك نقش تعيينكنندهاى در احساسات ناسيوناليستى دارند در مقام اختلافات مذهبى مورد استناد آن دوره عوامل كاملا بىاهميتى محسوب مىگشتند . اختلاف ايران و عثمانى در آن ايام در واقع اختلاف بين شيعه و سنى بود ، اختلافى كه بحث در اطراف آن خارج از حوصلهء اين كتاب است . پروفسور براؤن مثال جالبى در توصيف ماهيت اين اختلاف مىزند . او مىنويسد : « وقتى آمريكا وارد جنگ شد ( منظور جنگ 1914 - 1918 است ) در برخى از شهرهاى آنجا احساسات ضد آلمانى ناگهان چنان شدتى يافت كه مردم به كتابخانهها و كتابفروشىها هجوم بردند و تمام كتبى را كه به زبان آلمانى بود جمع كرده آتش زدند . اين درست نظير احساساتى است كه ايرانىها و عثمانىها در قرن شانزدهم ميلادى نسبت به هم داشتند . » در سال اول پادشاهى شاه عباس پايتخت ايران يكبار ديگر عوض شد و اين بار به اصفهان منتقل گرديد . بعضىها نوشتهاند كه آب و هواى قزوين به شاه نمىساخت و دستهاى مىگويند كه او شهرى با بناهاى زيبا را در خواب ديد كه نام وى را در تاريخ جاويدان ساخته است اما من پس از يك بررسى همهجانبه روى خصوصيات اخلاقى اين پادشاه به اين نتيجه رسيدهام كه اين كار به علت اعلام خطر ستارهشناسان كه گفته بودند اگر در قزوين بماند بدبختىهاى بزرگى به وى رو مىآورد صورت گرفت . دورهء صفويه نمونهاى عجيب از مجموعهاى از تضادها است چه در اين دوره پيشرفتهترين فرهنگها و لطيفترين هنرها در جوار عميقترين موهومپرستىها قرار مىگيرد . شاهان اين سلسله از يك سو با مردم كشور خود و برخى از كشورهاى اروپايى تماس مستقيم داشتند و از سوى ديگر دست به اعمالى مىزدند كه نوعى موهومپرستى محسوب مىگرديد ، براى مثال يك نمونه از اين اعمال در سال 1001 رخ داد و جريان از اين قرار است كه در اين سال