سيريل لويد الگود ( مترجم : محسن جاويدان )

146

طب در دوره صفويه ( فارسى )

بزرگ به چهار برابر اين ميزان نيز مىرسيد . مهمترين دروس فقه و فلسفه و پس از آن رياضيات و طب بود و شايد بهتر است گفته شود كه على الاصول مىبايستى چنين مىبود . مدرسه‌هاى آن دوره هسته‌اى بودند كه قاعدتا دانشگاه‌هاى امروز مىبايست از آن‌ها نشو و نما پيدا مىكردند و جاى بسى تاسف است كه مىبينيم اين واحدهاى آموزشى نتوانستند پابه‌پاى پيشرفت‌هاى جهان قدم بردارند و در همان كادر و قالبى كه داشتند محجر شدند و باقى ماندند و به همين دليل هم محكوم به فنا گشتند . براى مثال مدرسه چهارباغ اصفهان به جاى آن كه تبديل به دانشگاه اصفهان شده باشد تبديل به يك واحد جلب سياحان شده است كما اين كه مدرسه الازهر نيز با وجود آن كه به حيات خود ادامه داده است مركز دانشگاه مصر نشده است . با آنچه گفته شد اين تو هم نبايد به وجود بيايد كه مدارس دورهء صفويه در ايران خاص فرزندان افراد ثروتمند و اعيان و اشراف بوده است درست برعكس ، بسيارى از كودكانى كه در اين مدارس به تحصيل مىپرداختند در نهايت فقر و فاقه به سر مىبردند و بسيارى از آن‌ها براى آن كه بتوانند خرج تحصيل خود را فراهم كنند در ازاء دستمزدهاى ناچيز از روى كتب نسخه‌بردارى مىكردند . آزادى تحصيل به حدى بود كه حتى گاهى اوقات به فراش‌هاى مدرسه نيز اجازه داده مىشد تا در كلاس‌هاى درس حضور پيدا كنند اگرچه به قول فرير « آن‌ها براى نعلبندى و درشكچى شدن مناسبتر از درس خواندن بودند » . سرگذشت يكى از اين دانشجويان فقير كه توسط خودش نوشته شده به دست ما رسيده است . اگرچه اين شخص دانشجوى رشته فقه بوده است اما هيچ دليلى در دست نيست كه دانشجويان رشته پزشكى را از مواجه بودن با اشكالات و گرفتارىهاى مشابه مستثنى بدانيم . او كه نامش نعمت إله است مىنويسد : مدرسه را در پنج سالگى شروع كردم . معلم اولم كور بود و من مجبور بودم كه عصاكش او باشم . معلم دومم مرا وادار مىساخت تا براى اسب او علوفه بچينم و آن را تعليف كنم و براى كرم ابريشم‌هايش برگ توت جمع نمايم . در يازده سالگى به مدرسه عالى منصوريه شيراز رفتم . در اين مدرسه زندگى من بسيار سخت مىگذشت و غذائى كه به من مىدادند به زحمت مرا زنده نگاه مىداشت . سرانجام برادرم از من خواست تا به شهر خود مراجعت كنم اما من تصميم گرفتم به درس خواندن ادامه بدهم و براى آن كه بتوانم مخارج خود را تامين كنم به رونوشت برداشتن از كتب پرداختم و براى اين كار شب‌هاى متعددى را در هواى گرم و اتاق در بسته درحالىكه دوستانم روى زمين خوابيده بودند بيدار مىماندم تا بتوانم پول اندكى به دست بياورم و چه‌بسا كه نانى براى سد جوع و يا روغن براى ريختن به چراغ نداشتم و ناچار مىشدم كه در نور مهتاب چيز بنويسم درحالىكه از گرسنگى رنج مىبردم . در زمستان‌ها نزديك سحرگهان انگشتان دستم از شدت سرما آن‌چنان بىحس مىشد كه ديگر نمىتوانستم به نوشتن ادامه بدهم . نعمت إله نه سال به اين صورت در شيراز مىماند اما حتى پس از اتمام تحصيلات و رسيدن به مقام مدرسى نيز كماكان در فقر و عسرت به سر مىبرد تا به حدى كه بعضى از روزها هيچ‌چيز جز آب خالى از گلويش پائين نمىرفت . او مىنويسد شب‌ها را با عده‌اى از دوستان خود كه