عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى
226
مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )
در داخل شهر و خوارزمشاه را در خارج مداواة مىكرد و ما بين خليفه و سلطان معادات حاصل و مستعد قتال بودند روزى وزير خوارزمشاه حكيم را در حين مراجعت از عيادت سلطان بخيمهء خويش برد بعد از اكرام بيحدّ بوى گفت كه شب گذشته در مجلس سلطان از حسن كفايت و كاردانى شما صحبت فراوان شد و شاه ده هزار دينار زر سرخ برسم على الحساب به آن حكيم موهبت كرد و بعد از انجام خدمت اضعاف اين مبلغ نيز مرحمت خواهد شد امين الدوله از استماع اين كلام بفراست دريافت كه سلطان بتدبير او اتلاف خليفه را در نظر دارد در جواب گفت كه خليفه روز گذشته بيشتر از اين مبلغ را براى من فرستاده بود و من قبول نكردم آيا سلطان اذن مىدهد كه آن را قبول كنم سپس فرمود من مردى طبيب مىباشم و غير از ماءالشعير و شربت بنفسج چيز ديكر را معرفت ندارم و بامور سياسيّه مداخلت ندانم مرا به وضع و حال خود واگذاريد و وجود مرا كالعدم پنداريد * چندى از اين مقدمه نگذشت كه خليفه و سلطان هر دو را مرض مبدل به صحت و ما بين آنها رفع معادات به عمل آمده مخاصمت بمصالحت انجاميد و بجهة امانت و ديانت حكيم قدر و منزلت او پيش هر دو زياده بر سابق افزوده گشت بالجمله امين الدوله در عهد خلافت ( المقتفى ) و ( المستنجد ) در دربار آن دو خليفه تقرب بىنهايت داشت و او را در بغداد بر تمام اطبا سمت تفوّق و برترى بود و هر روز در مجلس درسش جمع كثير و جم غفيرى از طلاب طب اجتماع داشتند و در حين تدريس هميشه دو نفر از نحاة بغداد حاضر مجلس مىشدند كه اگر طلاب را در مباحثات و مناظرات شبههء در اعراب كلمات و يا لحنى در تقرير عبارات به نظر رسد به آن دو نفر نحوى رجوع نمايند با اين همه مشاغل رياست بيمارستان عضدى نيز به آن حكيم مفوّض بود و معالجهء عامه نيز مىفرمود * وفات او بنا بنوشتهء ابن خلّكان و مختصر الدّول در شهر صفر المظفر سنه ستين و خمسمائة ( 560 ) هجريه در ايام ( المستنجد ) قريب بسن صد در بغداد واقع شد و بنا بضبط طبقات الاطباء و قاموس الاعلام در بيست و هشتم ربيع الاول سال مزبور در سن نود و چهار اتفاق افتاد اينكه صاحب قاموس الاعلام مىنويسد كه امين الدوله با حكيم ابو البركات در دربار ( المستضيى بامر اللّه ) سى و سيّم خليفهء عباسى