عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى

114

مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )

گردانيد بعد سلطان محمود غزنوى او را با چند نفر از حكماى ديكر از خوارزمشاه طلب نمود و ابو الخير از كسانى بود كه متابعت امر محمود كرده و بغزنين رفت و از جملهء مقربين حضرت محمود گشت و سلطان محمود ويرا طبيب مخصوص خود قرار داد و همواره او را دعوت بدين اسلام مىكرد وى از قبول آن انكار داشت تا آنكه روزى آن حكيم از در دبستانى مىكذشت و طفلى در آن دبستان اين آيه را باواز بلند تلاوت مىكرد ( بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ) از استماع اين كلام معجز نظام كه حكيم از طفل دبستان شنيد حالش دگرگون شد و لمحهء در جلو دبستان ايستاده و بر حال خويش بگريست چون به منزل خود معاودت نمود خوابش در ربود در عالم رؤيا جمال عديم المثال حضرت ختمى مرتبت ( ص ) را ديد كه بوى مىفرمود ( يا ابا الخير مثلك مع كمال علمك يقبح ان ينكر نبوّتى ) پس در حال منام بشرف اسلام مشرف و چون بيدار گشت اظهار اسلام نمود « » بالجمله ابو الخير از صد سال متجاوز زندكانى كرد و همواره با سلاطين غزنويه بسر مىبرد تا آنكه روزى سلطان ابراهيم غزنوى ويرا بجهة معالجت بخواست و مركوب خاص خود را بجهة سوارى وى فرستاد ابو الخير بر اسب سلطانى برنشست و از بازار كفشكران مىگذشت ناكاه شترى از طرف مقابل درآمد توسن از ديدن شتر وحشت نموده و سركشى كرد و ابو الخير را بر زمين زد و در همان لحظه آن حكيم دانشمند بدرود جهان گفت و اين واقعه در سنه چهار صد و هشتاد و نه ( 489 ) اتفاق افتاد و تولد آن حكيم در سال سيصد و هشتاد و يك ( 381 ) در شهر بغداد بوده و در احوال آن حكيم نوشته‌اند كه زياده از حد با تجمل و تزيينات حركت مىكرد و شئونات بىاندازه براى خود قرار مىداد و با اهل تكبر متكبرانه رفتار مىفرمود ولى با فقرا حالت فروتنى و ملايمت و طريق تواضع مسلوك مىداشت « » صاحب عيون الانبا كويد ( كان ابو الخير حسن السياسه لفقهأ الناس و رؤساء العوام و العظمأ و الملوك و ذلك انه اذا دعاه من اظهر الزهد و العبادة مشى اليه راجلا و قال جعلت هذا المشى كفارة لمرورى الى اهل الفسق و الجبابرة فاذا دعاه السلطان او احد من الوزرا ركب اليه فى زى الملوك