عبد الحسين بن محمد حسن طبيب تبريزى

111

مطرح الأنظار في تراجم أطباء الأعصار وفلاسفة الأمصار ( فارسى )

كه تمالك خويش نمىتوانست كرد « » در كتب تواريخ مسطور است كه حكيم مزبور شبى در دمشق در خانهء زين الملك ابو طالب مهمان بود و در مجلس مهمانى در شرب خمر افراط كرد حين مراجعت به منزل از شدت سكر و غايت مستى ندانست كه چكونه حركت نمايد در كوچه در موضع سنكلاخى زمين خورده برو درافتاد عمامه از سرش پريد چشم و صورتش مجروح شد و از هوش رفت همراهانش بدوش گرفته منزل بردند چون صبح شد دوستانش مطلّع شده بعيادت او مىرفتند و هريك جداجدا سبب آن عارضه را پرسش مىكردند حكيم از اعادهء ذكر آن عارضه منضجر بود آخر الامر از كثرت سؤال آنها بستوه آمد شرح حال خود را بنظم آورده بكاغذى نوشته از عمامهء خويش بياويخت از دوستان او هركس مىآمد و سبب مرض مىپرسيد حكيم اشاره بر عمامهء خويش مىكرد و اشعار مزبوره اين است * ( وقعت على رأسى و طارت عمامتى ) * ( وضاع شمشكى و انبطحت على الارض ) ( و قمت و اسراب الدمأ بلحيتى ) * ( و وجهى و بعض الشراهون من بعض ) ( قضى اللّه انى صرت فى الحال هتكة ) * ( و لا حيلة للمرء فيما به يقضى ) ( و لا خير فى قصف و لا فى لذاذة ) * ( اذا لم يكن سكر الى مثل ذا يفضى ) در اواخر عمر حكيم مزبور در شهر دمشق متوطن و منزوى شد و معاش خود را بشغل طبابت و فروختن ادويهء مركبه و معاجين مىكذرانيد و با وصف اينكه امراى دولت مثل رئيس مؤيد الدين ابى الفوارس بن صوفى و غير او به اين حكيم ارادت مىورزيدند وى از آنها كناره‌جوئى مىكرد تا آنكه بنا به نوشته صاحب طبقات ليلهء چهارشنبه ششم ذى القعده سنه پانصد و چهل و نه هجرى ( 549 ) در همان ملك وفات نمود و سال ولادت آن حكيم موافق نوشتهء تاريخ الحكماى شهر زورى چهار صد و هشتاد و يك و موافق روايت ابن خلّكان چهار صد و هشتاد و شش ( 486 ) بوده است « » حكيم مزبور را پسرى بود اسمش محمد و مسمى بابى المجد كه بعد از پدر بمراتب بلند ارتقا جسته در علم و عمل طب تالى پدر خويش گشت و بلقب افضل الدوله ملقب گرديد در عهد دولت ملك عادل نور الدين محمود بن زنكى صاحب اعتبار بغايت گشته و اشتهار بىنهايت