واجد على خان

30

علم الأبدان ( فارسى )

به قدر حاجت همراه خون بتغذيه استخوان مىرود و ما بقى از كبد بطحال داخل مىشود و تا بوقت خلو معده قدرى از سودا بر فم معده ريزد به جهت تنبيه اشتهاى طعام و خون و بلغم از راه عروق آورده حصهء بقلب مىرود به جهت توليد روح حيوانى و حصّهء براى تغذيه بسائر اعضا مىرود و بلغم كه شامل خون‌ست عند حاجت مستحيل به خون مىشود و مائيت خون كه قليلى مختلط باخلاط مىباشد از راه وريد جدتى بگرده مىرود و در انجا نضج يافته آنچه ؟ ؟ ؟ ماء بحست‌ست بمثانه مىرود و از انجا به راه مجراى بول خارج مىشود و نام آن بول‌ست هضم سوم در عروق مىشود اعنى آنچه از اخلاط از كبد بعروق رفته آن را رطوبت اولى گويند و هرگاه در عروق نضج يابند ماده نضج يافته را رطوبت ثانيه نامند و رطوبت اولى كه در عروق نضج يافته موسوم به رطوبت ثانيه مىشود همه يكبارگى به رطوبت ثانيه مستحيل نمىشود بلكه بتدريج و رطوبت اولى و رطوبت ثانيه هميشه در عروق موجود مىباشد بخلاف كيلوس كه چون از معده بجگر مىآيد بعد نضج همه يكبارگى باخلاط مستحيل گرديده هر چهار اخلاط بمقامات خود چنان كه بيشتر مذكور شد مىرود و كبد خالى مىماند تا وقتىكه كيلوس ديگر از معده بجگر رود و رطوبت ثانيه كه در عروق مىباشد اگر در طبع خود صلاحيت دارد جزو بدن مىشود و اگر ناطبعى بود احداث امراض كند و اخراج آن واجب شود و اگر اخراج نكند عفونت پيدا كند و آخر الامر احداث حميات و ديگر امراض بحسب مادّه نمايد و رطوبت ثانيه را در عروق بعد هضم سوم چهار حالتست يكى آنكه در عروق موجود مىنماند تا عند الحاجت غذاى بدن شود دوم مستحيل بجوهر بدن مىشود سوم بمنزلهء طل يعنى شبنم در عروق منتشر مىباشد به جهت ترى و تازگى عضو چهارم به التيام و التصاق اعضا صرف مىشود هضم چهارم در اعضاست و آن استحاله رطوبت ثانيه قابل التغذيه باعضاست و مراد از غذاى بدن همين‌ست زيرا كه درين وقت مادّه غذاى عضو مىشود و فضلهء اين هر دو هضم اعنى هضم عروق و هضم اعضا به عرق دو سخ مندفع مىشود و اين هر سه هضم را كه در جگر و عروق و اعضا مىشود كيموس نامند فائده در تعريف نضج و انواع آن بدانكه تعريف نضج چنين كرده‌اند نضج آنست كه اثر كند حرارت در جسمى كه ترى دارد و بگرداند و برساند او را بحالتى كه در حق آن مطلوب‌ست و نضج بر چهار نوع‌ست يكى نضج الثمره و وى آنست كه فواكه از حرارت آفتاب چنان نضج يابد اعنى پخته شود كه توليد مثل از ان متصور شود زيرا كه از تخم