واجد على خان

29

علم الأبدان ( فارسى )

برودت و يبوست افزون باشد فى الجمله مزاج خارج از اعتدال حقيقى برين هشت قسم‌ست زيرا كه خروج از اعتدال متحقق نمىشود مگر بزيادتى كيفيتى از كيفيات اربع پس اگر خروج از اعتدال در يك كيفيت‌ست آن را مفرد گويند چنان كه از اول تا چهارم و اگر خروج از اعتدال در زياده از يك كيفيت‌ست لازم‌ست كه در دو كيفيت باشد كه غير ضد انداز بهر آنكه اجتماع ضدين محال‌ست پس اين نيز به چهار قسم باشد چنان كه از پنجم تا هشتم مذكور شد و اين را مركب گويند باب سوم در بيان پيدا شدن اخلاط و خواص و منافع آن و كيفيت هضوم اربع واضح باد كه هرگاه غذا در معده وارد مىشود و حرارت معده آن را نضج مىدهد مستحيل مىگردد آن غذا بجوهرى كه مانند كشك غليظ بود و اين مسمىست بكيلوس در زبان سريانى و اول استحاله اينست و صورت نوعيهء ماكول درين استحاله باقى مىماند و ابتداى اين هضم از وقت شروع مضغ‌ست تا بقاى غذا در معده پس آنچه صاف و لطيف‌ست از كيلوس از راه رگهاى شعريه كه مسمىست بماساريقا بجگر ميرد و ثقل آن از راه امعاء مستقيم خارج مىشود و آن برازست و ماساريقا چند عروق‌اند در صلابت و دقت مانند موى كه از مقعر كبد بمعده و امعا رفته جهت جذب خلاصه غذا و منفعت صلابت ماساريقا آنست تا هميشه مفتوح باشند و منطبق منضم نشوند زيرا كه انطباق و انضمام آن مانع نفوذ غذا بجگر يا سهولت مىگرديد و منفعت باريكى اين رگها ظاهرست كه آنچه صافىتر و لطيف‌ترست ازين راه بجگر رود و اين خلاصه غذا كه از معده به راه ماساريقا بجگر مىرود به همه اجزاى جگر سارى مىشود چنان كه آب در اسفنج جذب مىشود و چون آن خلاصهء در جگر نضج يابد درين وقت صورت نوعيه غذا مستحيل باخلاط مىگردد و اين هضم دوم ست و اين را كيموس گويند و اخلاط چهارست صفرا و بلغم و خون و سودا آنچه بعد نضج بسطح مقعرى كبد اتصال دارد نام آن سوداست و آنچه بسطح محدبى بالاتر باشد نام آن صفراست و آنچه در وسطست اگر نضج كامل يافته خون‌ست و اگر بنضج خون نرسيده بلغم‌ست و بلغم با خون شامل مىباشد و صفرا و سودا نيز به قدر حاجت شامل خون مىباشد و آنچه زائدار جاجت‌ست بمقام خود ميرد مقام صفرا مراره است صفراى زائد از جگر بمراره مىرود تا وقت حاجت بمعده و امعا ريزد به جهت پاك كردن آن از كثافات ثقل و مقام سودا طحال‌ست