واجد على خان

10

علم الأبدان ( فارسى )

ميان رطوبت بيضيه و جليديه و چون بغايت باريك‌ست مشابه نسج عنكبوت لهذا بدين نام موسوم شد و پس از طبقه عنكبوتيه رطوبت جليديه است و آن رطوبتىست صاف و شفاف مانند برف و اين رطوبت اشرف اجزاى چشم‌ست زيرا كه تعلق حقيقى بصارت بدوست و باقى همه رطوبات و طبقات حافظ و خادم وىاند لهذا در وسط واقع شده تا محفوظتر باشد و از آنكه او جامد و صافيست و مانند برف لهذا بجليديه موسوم شده كه جليد برف را گويند و چون كروى الشكل‌ست بردبه نيز گويند برد ژاله را نامند و پس از رطوبت جليديه رطوبت زجاجيه است و آن مشابه است به آبگينه گداخته صاف و شفاف غليظ القوام سفيد رنگ اندكى مائل بسرخى لهذا زجاجيه گويند و آن بر نصف موخر جليديه مشتمل گشته جهت تبليغ غذا بجليديه تشريح طبقه شبكيه پنجم طبقه شبكيه است و آن پس از رطوبت زجاجيه است و طبقه مذكور از اطراف عصبه مجوفه ناشى شده بر زجاجيه و جليديه از طرف خلف مشتمل گشته تا انجا كه ما بين جليديه و بيضيه است و از آنكه اشتمال او برين در رطوبت مانند احتواى شبكه است بر صيد لهذا به شبكه مسمى شده تشريح طبقه مشيميه طبقه ششم مشيميه است و آن پس از شبكيه است و مشيميه از ان گويند كه اشتمال او بر شبكيه چون اشتمال مشيميه است بر جبنين و اين طبقه از اطراف غشاى لين دماغى برآمده و ورده و شرائين درين بسيارست و رساننده غذاى ديگر اجزاى چشم‌ست تشريح طبقه صلبيه طبقه هفتم صلبيه‌ست و آن پس از مشيميه است متصل‌ست به استخوان خانه چشم و آن از اطراف غشاى صلب دماغى كه به عصبه مجوفه متصل‌ست ناشى شده تشريح گوش هر دو گوش مركب از گوشت و استخوان نرم و عصب و فائده گو قبول كردن و جمع نمودن اصواتست تا داخل شود صوت در صماخ اعنى سوراخ گوش و صماخ ذى تعاريح‌ست تا بتدريج اصلاح يافته داخل شود و درينهاى صماخ كه جوبه نام دارد هواى ايستاده است و عصبى درين منفذ و حوالى جوبه مفروس‌ست و اين عصب را غشاى طبلى گويند هرگاه هواى حامل آن صوت در صماخ نفوذ كند و بجوبه دو رسد هواى ايستاده را به حركت مىآرد و پس عصب مفروش منفعل مىگردد و همين انفعال مراد از سمعست و صماخ بكسر صاد مهمله و سين مهمله نيز آمده و جوبه بضم جيم و سكون واو و فتح باء موحده و وقف با انتهاى صماخ‌ست به طرف داخل