شمس الدين احمد

29

خزائن الملوك ( فارسى )

معجمه و نون مشدده و جيم بر وزن ترهل آنست كه عصبى از اعصاب بسبب رسيدن آفت بتقلص گرايد و از ان‌رو عضلات بسوى مبادى خود متحرّك شوند پس عضو كشيده شود و ؟ ؟ ؟ قوت سبب بسرعت فراز نيايد اما در حين ضعف سبب در اندك زمان بىتدبير و معالجه عضو بهيئت اصلى رجوع مىنمايد چنانچه در تثاوب و صرع هويداست چه سبب تثاؤب ريح‌ست و علّت تشنج صرعى اگرچه مادهء غليظ باشد اما در عصب نباشد و مرض تشنج بحسب سبب كلّى به چهار قسم توزيع مىيابد يكى آنكه علت مولدهء وى ريح غليظ بود و اين نوع را تشنج ريحى نامند و عقال خوانند بضم عين مهمله و فتح قاف و الف و لام كه در لغت التوائيست كه در پاى شتر دست دهد و پابند شتر را نيز گويند و تثاؤب ازين نوع‌ست و علامتش حادث شدن دفعة و كذلك زوال وى بغتة ظاهرست دوم آنكه از امتلاى اعصاب باخلاط اربعه بهم رسد و او را تشنج رطب و تشنج امتلائى خوانند و بيشتر از بلغم غليظه بنفوذ آن در فرج اعصاب و ممتد ساختن آنها را در عرض مىافتد و همبرين نمط حدوث از سودا بود و تقلص عبارت از همين دو قسم امتلائيست و حدوث تشنج از خون بتورم عضله و نفوذ ماده در الياف و اعصاب آن صورت بندد و باشد كه بر سبيل ندرت صفرا نيز بنهج خون باحداث تشنج پردازد و علامت بلغمى بيك‌بار عارض شدن و ثقل و كسل خصوصا عند الحركة و تمدد جلد و عريضى نبض و غليظى قاروره و بياض بشره و ترهل گوشت و سردى ملمس و قلت تشنگى و كثرت خواب و سستى اعصاب پيدا شود و علامت سوداوى از آثار سودا ظاهر بود و علامت دموى ثقل و درد و علامت صفراوى حرقت و ضربان بظهور گرايد سوم آنكه از يبوست اعصاب و جفاف رطوبات آنها دست دهد و اين نوع را تشنج يابس و استفراغى نامند و علامات اين تقدم اسباب مجففه چون استفراغات عنيفه و تعب و بيدارى و افراط گرسنگى و تپ حاد محرق و لاغرى و باريكى عضو مؤفه و روغنى كه بر ان مالند زود خشك شدن و بتدريج افتادن مىباشد و تشنجى كه پس از تپ گرم افتد على الاطلاق يابس نباشد چه گاهى بذوبان رطوبات بدن و امتلاى اعصاب بدان نيز باشد و از آنجا كه وقوع تشنج استفراغى بىافناى رطوبات اصلى و احراق دماغ و اعصاب صورت نمىبندد لهذا گفته‌اند كه لا يبرأ الّا فى الصبيان و الشبان بطريق الندرة و به طول الزمان چهارم آنكه بسبب رسيدن ايذا بعصب يا بدماغ بمنصهء ظهور رسد و از اسباب متذكرهء بالا احدى را در وى دخل نباشد و اين چنان بود كه بر جرم عصب از داخل يا خارج المى رسد و بدان سبب عصب روى بمبدأ خود آرد و در ذات خود مجتمع شد و بدفع موذى پردازد و از آنكه رسيدن ايذا بر عصب يا باصالت و بىشركت عضو ديگر باشد و يا بمشاركت عضو ديگر پس اين نوع به دو قسم منقسم مىشود اول آنكه عضلهء از عضلات يا عصبى از اعصاب به نهجى بريده شود