شمس الدين احمد
14
خزائن الملوك ( فارسى )
و الف و راى مهمله اوّل آنست كه بر وقت برخاستن چشم تاريك شود و باشد كه عليل مهيّا بر سقوط شود و احيانا بطريق ندرت بنا بر قوت سبب مريض ساقط گردد كما قال شيخ الرئيس و من تبعه و ثانى آنست كه مريض تخيل كند كه دماغ و همگى بدن او به حركت دورى متحركست بلكه چنان پندارد كه جمله عالم گرد او مىگردد و چيزها دوران مىكنند پس قادر بران نباشد كه بر حالت مستقرهء خود نشسته ماند يا ايستاده بلكه كار او بسقوط انجامد و جالينوس در هر دو فرق نمىكند و رازى گويد چون دوار مشتد شود بنهجى كه منجر بسقوط گردد سدر گويند و على الاصح سدر مقدمهء دوارست و سبب كلّى سدر برودت دماغ بنا بر عدم نفوذ روح نفسانى در اوعيهء دماغ و رگهاى وى بر مسلك طبعىست و سبب امتناع نفوذ روح مذكور بر وجه مزبور به نهجى كه احداث سدر نمايد گاهى خلط بارد غليظ بود كه در منافذ روح بند شود و هنگام سخونت پذيرفتن سر از اسباب مسخنه سخونت پذيرفته بعض اجزاى مستعدهء وى مستحيل به بخار شده علّت مولدهء علت مسطوره شود و گاهى ضربه و سقطه بود كه بر سر رسد و بتالم حجب دماغ و تقبيض قواى دماغيه يا بايقاع سدّه بنا بر انقباض و فرار دماغ از نكابت الم يا بنا بر توجه طبيعت براى دفع الم و ميل اخلاط به تبعيت طبيعت بدانسو علت مذكوره رو نمايد و اول را حذرى و ثانى را المى گويند و سبب كلى دوار آنست كه روح اندر تجاويف و گذر و رگها و شريانهاى دماغ بسببى از اسباب بجنبد و بگردد و موج كند و هرگاه كه روح باصره اندر معدن خود بگردد چنان نمايد كه عالم گرد او مىگردد اما اسباب جزئيه بسيارست يكى آنكه اخلاط رقيقهء بارده يا حاره در بطون دماغ يا در رگهاى وى حاصل شود على سبيل الاستقرار پس هرگاه بسببى خلط مذكور متحرك شود به حركت غير طبعيه روح نفسانى نيز در مقابل وى بهر مقاومت متحرك مىگردد به حركت طبعيه كه مضاد حركت خلطيه است پس بواسطهء وقوع مدافعت فىمابين الحركتين المتضادتين الممانعتين حركت دوريه و روح لاحق مىشود لان الروح للطافته يرتفع حينئذ مستديرا كانه يلتوى على نفسه و باشد كه اگرچه خلط بر جاى خود متمكن بود اما بموجبى بخار از وى جدا شود به نهجى كه در ريح گفته آيد و دوار آرد دوم آنكه رياح غليظه يا كثيره على سبيل الرسوخ در بطون يا عروق دماغ گرد آيد و هنگام حركتش چنان كه بالا گفته شد در روح و ريح مدافعت افتد پس هر دو متحرك شوند به حركت دوريه لان الريح ايضا للطافتها يرتفع ملتويا على نفسها مثل الروح بخلاف الخلط سوم آنكه اخلاط غليظه على سبيل الاستقرار حاصل شود در عروق مستديره كه گرداگرد دماغست و به آن سبب روح بر مسلك طبعى نافذ نشود و بدانجا رسيده بازگردد و دور زند چنان كه باد را كوه يا ديوار يا حائلى ديگر پيش آيد و در وى حركت دوريه افتد و باشد كه بباعثى بخار ازين اخلاط منبعث شود و دوار آرد ظاهرست كه هرگاه چيزى در دماغ دور كند روح فقط بود يا مع الريح بسبب و در روح نسبتى كه فىمابين باصره و مرئياتست متغير مىگردد پس بالضرور همه چيز گردنده مىنمايد