محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

416

اكسير اعظم ( فارسى )

پنجاه درم اين همه به وزن يك صد و سيزده درم شد هر روز از آن پنج درم بدهند و تناول جمله اين تمام نمىشود كه جرب البته زائل مىگردد و هر نوع كه باشد و در ايام تناول اين امر ميك و نيم بدخول حمام و مالش به روغن گل و آن‌كه اقتصار نمايند بر خوردن مزورات و گاهى اضافه مىكنم بر اجزاى مذكوره چون مزاج مريض حار باشد طباشير و تخم خرفه و تخم كاسنى و تخم كشوث و تخم كاهو و ريوند و عصارهء زرشك و مانند آن براى حفظ اعضاى شريفه پس تاثير او محمود مىيابم و واجب نيست كه طبيب در استعمال دواى مذكور فكر كند چه من آن را ذكر نكرده‌ام الا بعد تجربه در جميع امزجه و جميع بلدان و جميع اوقات سال و يابد كه امتناع از استعمال او در ايامى باشد كه در آن شرب دوا منع مىكنند مثل وقتى كه در آن آفتاب نزد منقلب باشد مثل آن پنج روز و بعد آن ده روز بعده از استعمال او امتناع نيست از غريب ادويه كه استعمال آن به طريق طلا مىكنم نسخه آن اين است كه بگيرند آمله در است و هليلهء زرد در است هر واحد بيست درم نوشادر زيبق مقتول هر واحد سه درم و اين همه را در زيت و روغن كنجد بجوشانند و از بخارى كه از آن برآيد خود را نگاه دارند پس آن روغن را مع ثفل گرفته بدان مواضع جرب را مالش نمايند و پيش آتش نشينند مادامىكه خوش آيد . و هرگاه از گرمى آتش الم احساس نمايند ترك آن كنند و همچنين در جميع اعضا تا همه بدن شامل گردد . و اگر بر عمل اين در يك شب قادر باشند جرب در يك شب زائل شود و هميسان درد و شب بعده در حمام داخل شوند و به روغن گل مالش نمايند . و چون اين همه ذكر كردم پس طلاى كلى جامع بالغ در فعل نهايت در نوع او بيان مىنمايم بعد فصد و استفراغ و اصلاح غذا در آخر جرب نه در اول آن استعمال كنند اين نسخه او است كندش دو درم بيخ خلفا سه درم بيخ درخت انار دو درم بيخ عنب الثعلب پنج درم حماض دشتى سه درم هليلهء سوخته پنج درم تخم ريباس سه درم برگ خرزهره سى درم سيماب كشته بخاكستر انگور يا خاكستر جو مع روغن سى درم اقليمياى فضه ده درم ميعهء يابس و رطب هر واحد ده درم جوز سوخته پنج درم روسختج توبال حديد هر يك دو درم نوشادر سه درم عاقرقرحا بيخ انجدان هر دو سوخته هر واحد سه درم همه را سائيده با زيبق مقتول بياميزند بعد از آن بقطران لت كرده در ديگ سنگين مستطيل الجوانب همه را بيندازند بعده بر آن طبق سفالين محكم كرده و در تنور گرم يك شب گذارند و صبح از تنور برارند و بگذارند تا آن‌كه سرد گردد بعد از آن همه دوا را برآرند اگر مثل حميه گردد بهتر و الا در تنور باز نهند بعده سائيده به قدر چهارم حصهء آن نمك آميزند و همه را در روغن گل و سركه حل كنند چندان كه رقيق ماند پس بدان يك يك عضو را طلا كنند و بر جاى ديگر طلا نكنند تا آن‌كه جاى اول به نشود و پاك نگردد و كسى كه بر سوزش او صبر كند طلاى او يك بارگى مضائقه ندارد و اين طلا معروف بسيارى است بهر آن‌كه اول كسى كه آن را جمع كرده يسار بن موسى حرانى بوده و آن نادر طلاست و تجربه و استعمال آن كردم و از استعمال او نفع بزرگ ديدم حكه يعنى خارش و اين مانند جرب بود ليكن در اين بثور نمىباشد و سبب حكه بخارات حريفهء حادهء لذاعهء ساكن زير جلدست و اخلاط حاده مثل خون رقيق حاد مخالط خلط صفراوى لذاع و اين اخلاط و بخارات يا رقيق لطيف قليل المقدار باشد و از آن حكه سريع البرء حادث شود بنا بر سرعت تحلل آن و يا غليظ كثير المقدار بود و از آن حكهء متطاول بطيء البرء حادث گردد به سبب بطوى تحلل اندفاع بدن و آن اكثر عارض شود و از كثرت تناول نمكسود و ماهى گنده شور و پنير كهنه و سير و پياز و جو و البان و كواميخ و مانند آن هرچه خلط ردى پيدا كند و از قلت استحمام و كثرت چرك بر بدن و كسانى كه بعد از جماع به آب گرم غسل نكنند و مالش بدن ننمايند بيشتر در اين مرض افتند و اين دليل قوى است بر وجوب غسل بعد جماع در شرع شريف و گاهى حكه پيران را حادث شود به سبب ضعف جلد ايشان و كثرت تولد بلغم شور در ابدان ايشان بنا بر سوء هضم و ضعف حرارت غريزى و ضعف قوتها از تحليل بخارات محتقنهء زير جلد خصوصاً اگر از اغذيهء مؤلد خلط ردى مالح حريف كه مذكور شد كثرت نمايند و صحت از آن در ايشان دشوار است . و هرگاه مادهء حكه بغلظت مائل بود با سبوسه مىباشد . و شيخ مىفرمايد كه اسباب تولد مادهء جرب بعينه اسباب تولد مادهء حكه است ليكن آن قوى باشد و فرق در جرب و حكه آن است كه با حكه در اكثر بثور نبود چنان كه در جرب مىباشد و حبس او زير جلد بعد دفع طبيعت در اينجا يا به سبب انسداد مسام و كم پاك داشتن بدن است و يا به سبب ضعف دافعه چنان كه پيران و بعضى بيماران را در آخر امراض و در نقاهت عراض مىشود خصوصاً چون ماده بسيار يا غليظ باشد و يا به سبب اغذيه رديه كه از آن خلط ردى حريف پيدا شود مثل غذاى نمكين و تيز و مانند آن و يا به سبب سوء هضم كه بدان غذا عفن گردد و حكه گاهى خالى از قشور نخالى بود كه از عمق چيزى اخذ نكند و حكهء سن پيرى كمتر علاج پذيرد و تدبير و مداواى آن كرده شود . و بالجمله مادهء حكه ميان جلد جمع مىشود . و اگر از آن چيزى در بدن باشد آن جرب يابس بود و شيرين‌ها مولدات حكه و بثوراند . و انطاكى گويد كه حكه تغير سطح جلد در لمس است مع لذع مستلذ چون بخارند و بسيار مردم ميان او و جرب فرق نمىكنند و فرق ميان هر دو از دو وجه بود اول آن‌كه حكه از سطح جلد نتو نمىكند بخلاف جرب دوم آن‌كه از آن در كيفيت ردىتر و در كميت كمتر مىباشد . و مسيحى وجه سوم ذكر كرده و او آن است كه حكه قرحه نمىكند و جرب عبارت از كهنه شدن حكه است .