محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

272

اكسير اعظم ( فارسى )

يا اندر آن حادث شود . و هر آماسى كه مادهء غالب آن گرم باشد آن را ورم حار گويند و آنچه مادهء غالب آن سرد باشد آن را ورم بارد خوانند و بديگر طبايع نسبت نكنند به جهت فاعليت اين دو كيفيت و عدم فاعليت ديگرها اسباب اجتماع مواد اورام و بثور به قول مير بهاء الدين سبب جمع و حبس مادهء ورم در اعضا يا سابق بود چون امتلا و فساد خلط و دافع طبيعت بدان محل و ضعيفى و ذبولى عضو و قابليت او مر قبول خلط فاسد را و يا لاحق و بادى بود چون رسيدن زخم و آسيب و الم و كوفت و جاذبى يا ماسك خارجى بعضو و سيب جمله بثور تغير اخلاط بود از حال طبيعى و اشتغال طبيعت بدفع آن بخارج بدن جهت عجز از تحليل آن اولا و يا مسارعت برفع و منع آن از داخل و به قول سمرقندى و خجندى و ابن الياس و خضر سبب حصول مواد و اجتماع آن در اعضا اسباب سته انصباب ماده است كه در قول صاحب كامل گذشت و يا اسباب باديه مثل ضربه يا سقط كه بعضوى برسد و به جهت ثوران حرارت در آن به سبب وجع و حدوث ضعف در آن خون به سوى آن انصباب نمايد و بنا بر امتلاى آن ورم پيدا شود و به قول انطاكى از اسباب اورام هر حركت سخت بر امتلاست و بعد عهد بلااستفراغ و وضع محجمه بلاشرط است . و هم او گويد كه بثره عبارت از تاكل جلد يا نتو او بر اوضاع مخصوصه است مادهء او خلط فاسد بود و اگرچه بسيط باشد و سبب فاعلى اوان دفاع مادهء فاسد بحرارت بود بنوعى كه جلد را مس كند و غايت او فساد و تاكل جلدست و صورت او مختلف بود علامات اورام بثور بايد كه كيفيت وجع و لون و طس آنها دريافت نمايند . و اگر درد مع ضربان و تمدد باشد و رنگ او سرخ و ملمس او گرم بود ورم دموى باشد . و اگر درد مع حرقت و التهاب بود و رنگ او سرخ مائل بزردى و ملمس او گرم‌تر از اول باشد ورم صفراوى بود . و اگر درد نبود درنگ او سفيد و ملمس او سرد و ملايم باشد كه در آن انگشت فرو رود ورم بلغمى بود و اما اگر با نقصان حسن باشد و رنگ او مائل بسياهى و ملمس او بارد و صلب بود ورم سوداوى باشد . و اگر مركب از دو خلط بود رنگ و ملمس و در آن به حسب آن باشد . و اگر قلت وجع با ثقل بود ورم مائى باشد . و اگر با خفت بود ورم ريحى باشد . و انطاكى گويد كه جميع بثور اگر رشاح باشد از رطوبت بود پس چيزى كه از آن ترشح كند اگر مائل سفيدى باشد از بلغم بود و الا از خون . و اگر غير رشاح باشد از يبوست سوداوى بود اگر صلب تيره سبز اطراف باشد و الا صفراوى بود و براى ماده مركب از بثور حكم بسائط او است پس صفراوى ترشح كند اگر با يكى از دو خلط رطب يعنى خون با بلغم مركب باشد اگر ماده مائل بسرخى باشد مع توفر علامات صفرا از هر دو خلط حار يعنى خون و صفرا بود و على هذا القياس معالجات اورام و بثور در قانون و شروح آن مسطور است كه از اورام بعضى حار و بعضى بارد در خود بعضى صلب است و اسباب آنها يا باديه است مثل ضربه و سقطه و نهشه و يا بدنيه مثل امتلا و ورم حادث از اسباب باديه يا به امتلاى بدن و يا به اعتدال اخلاط متفق شود و و حادث از اسباب بدنيه و از باديهء موافى به امتلاى بدن خالى نيست از آن‌كه ما در اعضاى مجاور اعضاى رئيسه باشد مثل مفرغات آنها و يا نباشد پس اگر در اعضاى مجاور آنها باشد جائز نيست كه قريب آن را دعات كنند . و اگر در مجاور آنها نباشد جائز نيست كه چيزى از محللات قريب او برند در ابتدا بلكه واجب است كه اصلاح عضو دافع كنند اگر او را عضوى دافع باشد و يا اصلاح همه بدن نمايند اگر او را عضو واحد نباشند و بعد اصلاح هر دوايى كه ردع نمايد و به سوى خلاف جذب كند و قبض نمايد بر ورم استعمال كنند . بالجمله غرض به استعمال را دعات در ابتداى اورام منع ماده از زيادتى نفوذ در عضو متورم است و تكثيف عضو و تقويت او تا نفوذ ماده را قبول نكند به سبب برودت يا قبض آنها و احتياط از استعمال آنها در صورت بودن عضو دارم قريب از اعضاى رئيسه چون مفرغهء فضول آنها بهر آن است تا آفت به سوى آنها بردع قبل اصلاح عضو دافع يا كل بدن عود نكند و در حكم اين است ورمى كه از دفع طبيعت مادهء كثيره يا رديه را بر سبيل بحران يا بر سبيل دفع امتلا از عضوى يا از بدن باشد و آن‌كه از ورم حار حادث از اسباب باديه بود و آن‌كه از اسباب سابقه باشد و بدن ممتلى بود و منع از محللات بهر آن است كه جذب مواد مىكنند پس گاهى بر تحليل قادر نمىشوند و زيادتى ورم واجب مىكنند و اصلاح به مثل مقويات يا به فصد يا استفراغ به مسهلات و غير آن نمايند و گاهى جذب به سوى عضو موضوع در جانب مخالف از مصب ماده واجب نيست كه به دواى جاذب يا به استفراغ شود بلكه حاصل شود به مثل رياضت عضو جانب مخالف يا برداشتن چيزى گران بر آن با وضع محاجم و بسيار باشد كه ماده از دست متورم منجذب گردد چون بدست ديگر چيزى گران بردارند و ساعتى امساك آن نمايند . و اما قابضات واجب است كه قابضات رادعه در اورام حارهء بارد و مزاج صرف غير مخلوط به چيزى حار باشند . و ايضاً