محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

271

اكسير اعظم ( فارسى )

دافع مادهء چون اعضاى رئيسه و شرايين و آورده . دوم ضعف عضو قابل مادهء كه اعضاى قوى آن را دفع نمايد و ضعف اعضا يا بالطبع بود مثل جلد و لحم غددى كه در مغابن است و يا خارج از طبع باشد مثل اعضائى كه همان آفات رسد يا در حالت حمل يا بعد آن . سوم كثرت مادهء فاضل در بدن به سبب سوء تدبيرى انسان در صحت او مثل كثرت اغذيهء رديه و قلت رياضت و استحمام . چهارم ضعف قوت غاذيهء كه در عضو قابل است . پنجم فراخ بودن مجارى كه در آن فضول از عضو قوى به سوى عضو ضعيف جارى گردد . ششم بودن عضو قابل ماده در اسفل از موضع عضو واقع . و اما تولد ماده در عضو سبب ضعف غاذيهء آن عضو بود پس غذائى كه به سوى آن آيد انهضام تام نبايد و فضله در آن باقى ماند و بعد آن اندك اندك زياده گردد تا آن‌كه عضو ممتلى و متمدد شود و در آن ورم حادث گردد پس هرگاه در عضوى از اعضا ورم يك بارگى پيدا شود و آن از انصباب فضل ماده از عضوى ديگر به سوى آن باشد و اين در اورام حاره بود هرگاه ورم به تدريج حادث شود و اندك اندك بيفزايد اين يا از انصباب فضول اندك و يا از فضول متولد در عضو باشد و اين در اورام بارده بود هر واحد از اورام يا مفرد بسيط باشد و حدوث او از خلط و احد از اخلاط اربعه بود و يا مركب باشد و حدوث او از بيشتر از خلط واحد بود و اصناف اين اورام بسيار است زيرا كه گاهى از دو خلط و گاهى از سه و گاهى از چهار مركب گردد و تركيب او يا از اخلاط متساوى در كميت باشد و يا يك خلط از آن بيشتر يا كمتر بود و لهذا اورام مركبه به حسب زيادتى و كمى در تركيب بسيار به هم رسد و شناخت اين اورام از دلائل مختلط بود پس آنچه مركب از اخلاط متساوى باشد شناخت او دشوار و تميز او صعب بود و آنچه از آن مركب از اخلاط مختلفه در كميت باشد تعرف او از دلائل خلط غالب بود و از اين اورام مركبه بعضى را ناميست كه بدان معروف است و بعضى را اسمى نيست . جرجانى و ايلاقى گويند كه مادهء اورام و بثور گرم يا خون بود يا صفرا و تا خون طبيعى از حال خويش متغير نگردد سيلان نكند و يك جا جمع نشود و از آن آماس نخيزد . و هرگاه كه لختى صفرا با خون بياميزد خون گرم‌تر شود و تيزتر گردد سيلان كند و از آن آماس و بثره پديد آيد و همچنين صفراى طبيعى كه آن را حمره گويند مادام كه برحال خويش بود از آن آماس تولد نكند از بهر آن‌كه بس لطيف بود ليكن اگر از حال طبيعى بگردد و بسيار بود با خون در رگها بگذرد و به همه اندامها رسد يرقان زرد از آن تولد كند . و اگر سخت گرم شود و در يك عضو گرد آيد و به سبب لطافت و رقت در گوشت نيايد و به ظاهر جلد آيد از آن نمله تولد كند . و اگر غليظتر بود و لختى درگذشت نيز بماند از وى نملهء متاكله تولد كند و همچنين از سوداى طبيعى يرقان سياه تولد كند . و چون از حال خود بگردد از آن آماسها و ريشهاى سوداوى تولد كند چنان كه گفته آيد . انطاكى گويد شك نيست كه خلط مندفع به سوى موضع مخصوص هرگاه لطيف باشد مانند بخار صاعد از مثل سركه وصول او به محلى كه به سوى آن متوجه شود به طريق رسخ بود پس عروق و لحم را نكايت نرساند بلكه بساست كه از آن اذيت مطلقاً حاصل نشود به غير جلد . و اگر بضد اين باشد حكم بالعكس بود و ضرر عام گردد پس بر اين اصل واجب است كه هر ورم كه از خلط لطيف مخصوص به جلد حادث شود به غير اختلاط بلحم به سرعت بثره آرد اگر حار باشد و منتشر شود بلاتاكل اگر لطافت او اشتداد نمايد و انفجار او سهل گردد چون از حدت خالى باشد و الا منعكس شود همه آنچه گفته شد . مسيحى گويد كه ورم درد مىكند به حسب حرارت ماده و برودت او كه مزاج را متغير سازد و يا حدت او كه نخس و تاكل نمايد و يا كثرت او كه تمدد و ضغطه آرد پس بعض اين آلام به سبب سوء مزاج و بعض آن به سبب تفرق اتصال باشد يا به سبب اجتماع اين هر دو درم صفراوى بحرارت و حدت خود درد كند پس مزاج بحرارت او متغير گردد و تفرق اتصال به حدت او شود و ورم سوداوى كمتر درد نمايد و ليكن شديد التمكن و كثير الاذيت براى عضو بود و ورم بلغمى از سوداوى زياده درد كند و از صفراوى كم و بتغير مزاج و بضغطه و تمديد الم آرد و ورم دموى تمدد و الم به سبب كثرت ماده و تغير مزاج بحرارت او آرد . ابو منصور كه سبب وجع در اورام تفتيح آنها است بهر آن‌كه خون را در آن حالتى شبيه بغليان و احتراق عارض مىشود پس وجع هيجان كند تا آن‌كه غليان او ساكن گردد و ريم به همرسد بمنزلهء خاكستر از احتراق چيزى و اما ضربان مخصوص به اورامى است كه در قعر لحم باشند و آنچه از آن در جلد باشد ضربان نبود مثل ورم كه آن را حمره ناميد . مصنف خلاصه التجارب گويد هر تفرق اتصال كه در عضوى پديد آيد پس اگر به سبب جمع و احتباس خلطى يا ريحى يا بخارى يا مائيتى اندر خلل و يا تجويف آن عضو بود تا حجم آن عضو بيشتر از دستور و مقتضاى اصلى و طبيعى گردد و بعضى بزرگتر و برآمده‌تر شود و آن را ورم خورانند و به فارسى آماس گويند و بعضى خردتر آن را بثره نامند و از اينجا واضح گردد كه بثره مطلقاً آماسى باشد خرد و ورم مطلقاً بثرهء بود بزرگ و اكثر اطبا بر آن رفته‌اند كه ورم در اعضا به غايت نرم چون جرم دماغ و در اعضائى كه به غايت صلب‌اند چون استخوان هرگز نمىباشد . و شيخ مانع و مدعى اين هر دو است و اصح قول شيخ است چنانچه مىگويد كه ورم عارض مىشود و به اعضاى لينه و گاهى عارض مىگردد چيزى شبيه بورم در استخوانها كه حجم آنها غليظ گردد و رطوبت آنها زياده شود و غريب نيست كه عضو قابل زيادتى به غذا فضول را قبول كند چون در آن نافذ گردد