محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
231
اكسير اعظم ( فارسى )
بلكه لازم است كه خلط و روح اولًا گرم گردد بعده بمرور ايام اعضاى اصلى سخونت پذيرد مگر آنكه سبب بسيار قوى عارض شود كه خاص گرداند تعلق حرارت دق را به اعضا سواى ارواح و اخلاط مثل آنكه در جرم قلب حرارت قوى پيدا شود و سبب واحد گاهى سبب دق مىگردد و گاهى سبب حماى يوم مىشود مثل غم و هم و غيره اسباب باديه پس به حسب شدت تعلق او دق حادث شود و به حسب ضعف تعلق او حماى يوم متولد گردد مثل آتش كه آن چوب را برود وجه بسوزد يكى بر وجه تسخين آن و تبخير در آن و اين به جهت تعلق ضعيف بود و دم بر سبيل اشتعال و آن تعلق قويتر از آن است و حماى عفونت و ورمى بسيار بدق منتقل گردد به سبب شدت حماى عفنيه يا كثرت تلطيف غذا در آن يا منع آب سرد يا قلت مراعات جانب قلب باطليه و اضمده خصوصاً در امراض اعضاى مجاور قلب مثل حجاب و بسيار باشد كه اضطرار طبيب در دق اندازد چنانچه در قول آملى گذشت و گاه دق مفرد بود و گاهى با حميات عفونت و اورام مركب شود و بدترين تركيب او با حماى خمس و سدس و سبع است بهر آنكه در اين حميات احتياج استفراغ به مسهل قوى باشد و در دق رخصت آن نيست و دق در اول امر عسر المعرفت سهل العلاج است سبب دشوارى شناخت آن در ابتدا اشتباه آن بحميات ديگر خصوصاً بحماى لثقه است از جهت عدم غلبهء خشكى بر اعضا و عدم ظهور آثار خاصهء آن و سبب سهولت علاج آن علت فناى رطوبات و به حال بودن قواى اعضاست و در آخر آن سهل المعرفت صعب العلاج است سبب آسانى معرفت او ظهور خشكى اعضا و غلبهء يبس و لاغرى بدن و صلابت و وقت نبض و غيره علامت مختصهء آن است و باعث دشوارى علاج فناى رطوبتى كه بدل آن متعسر است و آخر بذلول البته غير قابل علاج است زيرا كه اعادهء رطوبات منويه با وجود سقوط قوتها غير ممكن است به امكان عادى . انطاكى گويد كه حماى دق آن است كه تعلق آن به سوى اعضا تجاوز كند حتى كه رطوبات اعضا به سبب حرارت مشتعله در اين تب همچون روغن براى چراغ گردد چون نفوذ كند استخوانها باريك شود و موت رو نمايد و از اين جهت بعد تمكن لاعلاج بود و قبل تمكن آن عسر العلاج پس اگر تشبث او به غير اعضاى رئيسه بود معالجهء آن سهل باشد . و اگر به اعضاى مذكوره متعدى گردد يا اولًا به آنها متشبث شود پس اگر بقلب تشبث نمايد به سوى باقى اعضا بلاواسطه متعدى گردد و مفضى بهلاك شود قطعاً لا سيما در كسانى كه مزاج و رطوبت آنها لطيف باشد مثل اهل حبش و يا از ديگر عضو رئيس به سوى قلب متعدى شود بعد آن به سوى باقى اعضا پس معلوم شود كه مخوفتر دق آن است كه اولًا بقلب تشبث كند زيرا كه او رئيس مطلق است به قول اصح بلكه قالمين بتدقيم دماغ تصريح نمودهاند كه تب قلب مخوفتر است پس اين قوال اجماعى است و اختلاف كردهاند در آنكه تشبث بدماغ اولًا مخوفتر است يا تشبث بكبد بقراط و اتباع او و رازى و مسيحى و ابو الفرح به سوى اول رفتهاند و ابن قره ذيختيشوع و فاضل جالينوس به سوى ثانى و هر دو فريق بر مذهب خودها استدلال نمودهاند و مرا تا حال ترجيح احدى در اين مسئله ملخص نشده و از شيخ الرئيس چيزى در اين باب نديدم . و بدانند كه اقسام خلط هشت گونه است چهار از آن اخلاط معروفه است و چهار آن است كه در قانون آن را برطوبات ثانيه مسمى ساخته و آن در اعضا مثل ترى يا شبنم پراكنده شده پس لا جرم اين تب چهار قسم باشد به حسب عدد رطوبات ثانيه اول متشبث به رطوبتى كه در عروق است و آن را دق مطلق گويند و دوم متشبث به رطوبتى كه در عظام است و مسمى بعضويه است و اين بذلول موسوم گردد و سوم آنكه متعلق به رطوبت منويه باشد و اين رطوبت مصحوب به اعضا از اول خلقت بود و از منى حاصل شود و جمهور اطبا بر انحصار دق در اين سه نوعاند و اين اخير را دق تفتت نامند و صحيح موافق بقوم اطبا اسم اين مرسله است و چهارم دق تفتت است و آن تعلق تب به رطوبتى است كه آن را عنصر به گويند و او آن است كه تماسك جوهر عظام بدان است و اسباب دق مثل تعب و هم و سهر و كثرت تناول مجففات و جماع خصوصاً بر خلو معده است و از اسباب آن طول حميات محرقه و امراض و مصابرت عطش در آن و خطا در غذا يا در زمانهء او يا در مقدار او است و گاهى از ورم مسدد به سبب حبس حرارت افتد و از كثرت تناول اشياى حار يابس خصوصاً براى صاحبان يابس مزاج و از لبس مثل پشم و موى به غير حائل بودن چيزى ميان او و بدن يا در گرما و از صناعت گرم مثل آهنگرى و از كثرت فصد . ايضاً او در نزهت مىنويسد كه تب دق حرارتيست كه از اعتدال تجاوز كند حتى كه به استخوانها و رطوبتى است كه در آنها است به تدريج متشبث گردد و اول او را دق مطلقاً و ثانى او را ذبول و آخر آن را تفتت گويند و اول آن بدرك نمىشود مگر ما هر نبض را يا مستوقظ نفس خود را زيرا كه هرگاه غذا در هضم شروع كند اين تب مشتعل گردد چنانچه هنگام ورود روغن چراغ روشن مىشود و اما باقى اقسام او سهل الادراك است زيرا كه ذبول بدن را تحليل و لاغر كند و رنگ بگرداند . و چون به آخر رسد آواز باريك شود و چشم و بناگوش ذونشيند و ناخنها كج گردد و اين تب يا از تب عفنى افتد به سبب اهمال يا سوء تدبير يا خطاى طبيب و يا تخليط در اغذيه و ادويه واقع شود و تلافى آن ممكن نبود