محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
230
اكسير اعظم ( فارسى )
و استحاله ديگر بايد و اين رطوبت اجزاى مفاصل را نيز نرم مىدارد . و هرگاه كه بدن غذا نيابد طبيعت اندرين تصرف كند و ديگر بار بگوارد و غذا سازد . سوم رطوبتى است كه قريب العهد بجمود و انعقاد به اعضا گرديده و به حسب مزاج بجوهر اعضا مستحيل شد و نه از جهت قوام يعنى غذاى آنها گذشته و صورت و مزاج عضوى يافته ليكن هنوز بصلابت عضو نگشته از جهت قرب عهد بسيلان و اين قابلتر براى تحلل از اجزاى قويمهء اعضاست . چهارم رطوبتى است كه اتصال اجزاى اعضاى مفرده با يكديگر از ابتداى خلقت بدان است و اين از مادهء منى كه از آن اعضا متكون شده در اعضا حاصل است و از بطلان او تفرق و تفتت به همرسد و مثال رطوبت قسم اول يعنى محصور دوم يعنى رطوبت طليه روغنى است كه در چراغدان باشد و مثال قسم سوم يعنى رطوبت قريب العهد به انجماد روغن متشرب در جرم فتيله است و مثال قسم چهارم يعنى رطوبت اندر عروق صفار محصور است تمام كند و در افناى قسم دوم شروع نمايد چنان باشد كه شعلهء چراغ روغن مصبوب در چراغ را فانى كند و كار بدان رسد كه روغن داخل فتيله خرج خواهد شد و اين درجهء اول تب دق باشد و به اسم جنس يعنى مطلقاً مخصوص گردد و در يونانى آن را افطيقوس نامند و علاج اين آسان بود ليكن تشخيص بدشوارى توان كرد . و چون اين قسم دوم را نيز فانى سازد و در افناى قسم سوم شروع كند چنان باشد كه شعلهء چراغ روغن چراغ را فانى نمايد و در افناى روغن متشرب در جرم فتيله شروع كند و اين درجهء دوم دق باشد و بذبول مسمى گردد و بيونانى قارسيموس و مارسموس گويند و ذبول را سه مرتبه است ابتدا و وسط و انتها و تشخيص اين درجه آسان بود ليكن علاج بدشوارى پذيرد و مرتبهء اول اين درجهء دوم قابل علاج بود بسعى تمام و مرتبهء دوم كه وسط آن است ممكن العلاج بود بجد و حذق كامل و مرتبهء سوم كه انتهاى او است مريضى كه به انتهاى اين درجهء دوم رسد كمتر خلاص يابد و علاج نپذيرد و خصوصاً چون نوبت بكمى لحم و ظهور عظام بسب سخافت و خشكى رسد . و اگر اين قسم سوم را نيز تمام كند و در افناى قسم چهارم شروع نمايد اين چنان باشد كه گويا شعلهء چراغ جرم فتيله در طوبات اصليهء آن را در احراق شروع كند و اين درجهء سوم دق باشد و به اسم مفتت و مخشف موسوم گردد و در يونانى انجيس دادماطس خوانند و اين امكان علاج ندارد . و بدان كه گاهى دق گويند و از آن مراد جنس حمى دق بود يعنى هر سه قسم را دق گويند و گاهى از دق مراد درجهء اول از درجات ثلاثهء آن باشد بهر آنكه چون هر دو قسم ديگر به اسم خاص يعنى ذبول و مفتت مخصوص شده قسم اول را به اسم عام يعنى دق مخصوص كردند و حدوث دق يا از اسباب سابقه بود و يا از اسباب باديه اسباب سابقه چون حماى يوميه و ورميه و محرقه و غب خالص و غير خالص و شطر الغب و ورم حار سينه و جگر و گرده و مثانه و امعا و رحم و سدهء ماساريقا و حرارت شش و معده و جگر و گرده غير آن كه حرارت بدل باز دهد و اسباب باديه چون غم و هم و غضب و تعب و بيخوابى و جوع مفرط و عطش است و لا سيما در سن شباب و مزاج گرم و خشك و فصل تابستان و جز آن كه دل را گرم كند به غايت زيرا كه مبداى دق دل است . آملى گويد كه حدوث اين تب ابتداء در اغلب در اسباب باديه بود چون به بدن مستعد براى قبول آن به هم رسد مثل حركت مفرط كه آن تسخين و تجفيف بدن كند يا قلت ورود اغذيه بر بدن يا استعمال اغذيه و ادويهء مسخنه يا سهر دائم يا افكار دائمى در قراءت كتب و الحاح نظر در سائر علوم يا غضب مفرط به سبب اشتعال ارواح و افادهء آن حدت و ناريت و بسيار باشد كه تدبير طبيب در دق اندازد و اين يا به سبب غفلت او از جانب قلت بود در امراض حار و از استعمال ضمادات مبرده و يا به سبب منع او مريض را از استعمال آب سرد هنگام اشتياق و شدت تشنگى آن به جهت خون ضعف معده و يا از اضطرار و نزد سقوط قوت و تواتر غشى به استعمال اشياى حار منعش قوت مثل شراب و ماء اللحم و دواء المسك و غير آن از ادويهء مفرحه و اغذيهء لطيفهء حاره پس هرگاه بقلب رسند و بدان سوء مزاج حار بود در آن حرارت متمكن گردد و در دق اندازد و يا از مبالغهء تقليل غذا بود هنگامى كه حاجت داعى به استعمال تكثير غذا باشد پس حرارت مشتعل گردد باعضا متشبت شود و گاهى دق حادث شود به سبب طول امراض زيرا كه آن جوهر اعضا را فاسد و ضعيف كند حتى كه از غذا نفرت نمايند و احتداد و اشتعال آنها زياده گردد و تب قوى شود و در دق اندازد و گاهى دق به سبب افراط اسهال افتد و گاهى از درد شديد مسخن روح . شيخ و بعض شراح قانون مىنويسند كه گاهى حرارت جگر و ريه و معده مؤدى به دق مىگردد اگر حرارت اين اعضا بدل متعلق گردد ليكن نفس حرارت آنها دق نبود بلكه دق آن است كه به سبب قلب باشد يعنى هرچند حرارت جگر و شش و معده هم بذبول مىكشد ليكن تا آن حرارت بدل كه معدن حرارت بدن است ادا نمىكند اين مرض متحقق نمىگردد و اين مرض از قسم حمياتى است كه آن را نوبتها و اوقات نوائب نيست و گاهى دق بعد حميات يوم افتد و گاهى بعد حميات عفونت و اورام و دق در اكثر انتقالى مىباشد و كمتر است كه ابتداءً عارض شود و اعضاى اصلى را مشتعل گرداند و خلط و روح قبل آن مشتعل نشود