محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
219
اكسير اعظم ( فارسى )
احدى را بر آن اطلاع كما ينبغى حاصل نيست . دوم اسباب ارضى مثل جدال و قتال عظيم كه در ملكى واقع شود و كشتگان را دفن نسازند و متعفن گردند و هواى آنجا نيز متعفن گردد و مثل آبهاى ايستاده و آب نيستانها كه متعفن گردند و يا مزابل و قاذورات و مستقعات جلود كه تعفن بسيار يابند و باعث فساد هوا گردند . سوم اجتماع اسباب سماوى و ارضى هر دو موجب فساد هوا و اين بدترين و با باشد . و علامت و با آن است كه هوا به تنفس و استنشاق مردم را خوش نيايد و از آن تفريحى و راحتى نيابند بلكه متنفر و متاذى گردند . و چون بر بلندى يا بر سر كوهى برآيند و در هوا نظر كنند آن را گردآلود و دردناك و غليظ مكدر مشاهده نمايند و بر سر عمارت همچو دود فرو چسبيده نمايد بىآنكه دودى باشد و حيوانات ذكى الحس مثل لقلق و هدهد و خطاف بگريزند و آشيانه خود رها بلكه بيضه و بچه خويش گذاشته بملك بعيد كه هواى آن خوش باشد بروند و غوك و حيوانى كه از عفونت پيدا شوند مثل مگس و دوزغ و هوام و حشرات بسيار شوند و حيوانات و حشرات كه زير زمين مسكن دارند مانند موش و روباه و مار و كژدم و هزارپا از سوراخ خودها بر زمين آيند و باز در آن نروند و آنچه برنيايند بميرند اما از شواهد وقوع و با سبقت تغيرات هوا بود و در حرارت و برودت متوالى به غير محل و زياده از دستور و عادت و فصل و وقت و غبارناكى هوا و غلظت و تيرگى و رطوبتهاى بىمحل و ممتد يا تعاقب حر و برد و در اواخر تابستان شهب و رجوم و ستارهء دنبالهدار و سرخيها بسيار ظاهر شوند و حال فصول سال از وضع طبيعى خود متغير گردد و خصوصا تابستان و كثرت تيرگى هوا اندر آن فصل و بسيارى زرع نبات خبيثه و باران در موسم خود كم بارد و ليكن ابرهاى غليظ متراكم بسيار باشد و هواى خوش و صاف بىابر كم باشد و غلات را در آن ملك نقصان عظيم رو دهد و خريف صيفى و ربيع شتائى گردد . و بدانند كه در بلاد حاره و دامن كوهها و با و فساد هوا نسبت به جاهاى ديگر بسيار واقع مىشود و در بلاد بارده و يا حارهء كثير الرطوبت و درازكوه كمتر مىافتد و با كه در فصل ربيع افتد ردىتر و خبيثتر باشد و فساد هوا ضرر نمىكند مگر كسى را كه بدن او مستعد براى قبول اثر او باشد و استعداد صبيان و جوانان براى قبول و با شديدتر از استعداد كهول و مشائخ بود بالجمله حماى وبائى بدترين اقسام حميات است و خصوصا اگر طاعون با وى يار بود و مردم از اين بلا كمتر رهائى يابند اللهم احفظنا من شر كل بلاء وباء . شيخ الرئيس مىفرمايد كه گاهى عارض مىشود و هوا را استحاله در كيفيات او به سوى حرارت و برودت و در طبيعت و جوهر او به سوى تغير و عفونت چنانچه آب را عارض مىگردد و متغير در طعم و رنگ و بدبو و متعفن مىشود و اين را و با نامند و همچنان كه آب متعفن نمىشود در حال بساطت خود بلكه به جهت اختلاط او از اجسام ارضيه خبيثه كه بدان ممتزج گردد و آن را از بساطت او خارج كند و جمله را كيفيت رديه عفنه پيدا نمايد همچنين هوا متعفن نمىشود در حال بساطت خود بلكه بنا بر مخالطت او از ابخره رديه كه بدان ممتزاج گردد و براى جمله كيفيت ردى حادث كند و اين اختلاط گاهى به سبب وزيدن بادهاى بسيار باشد كه به سوى موضع نيك خالى از فساد ابخرهء ردى رساند از مواضع بعيد ردى كه در آن مغاك آبهاى بد و اجسام گنده در معركهء جنگ يا در آن وباى قتاله بود كه آن اجسام را دفن نكنند و نسوزند و گاهى سبب قريب ارضى از موضع حادث در آن باشد و گاهى عفونات و ابخرهء بد در باطن زمين پيدا شود به اسبآبى كه بجزئيات آن شعور نداريم پس آن به ظاهر برآيد و مضرت او به آب و هوا پديد آيد . و هرگاه به سببى از اين اسباب مذكوره هوا متغير شود و با تولد كند و حميات حادث به سبب هواى يابس كمتر بود از حادث به سبب هواى رطب مگر صفرا در هواى يابس كثرت پذيرد پس آن نيز سبب حدوث حميات صفراوى گردد . و اما حميات وبائيه از هواى كدر رطب افتد و حميات در هواى رطب اكثر بود ليكن آن در حدت كمتر و در مدت درازتر و در تابستان خشك كم باران كمتر حادث شود و در حدت بيشتر دور صحت يا هلاكت سريعتر باشد و افضل فضول آن است كه حافظ طبيعت خويش باشد و مبداى همه اين تغيرات از استحاله در كيفيت و در طبيعت شكلى از اشكال فلك است كه من موجب او را نمىدانم و اگرچه قوم منجمين در آن چيزى غير منسوب به جهت صحيح مىگويند ليكن واجب است دانستن اين امر كه سبب اول بعيد براى اين تغير واقع در عالم كون و فساد از و با و غيره اشكال سماوى است و سبب قريب او احوال ارضى و در آن هنگام قواى فعالهء سماوى از قواى كواكب و غيره و قواى منفعلهء ارضى از مواد عناصر ترطيب شديد واجب كند در هوا به انگبيختن ابخره و ادخنه به سوى آن و انتشار او در آن و تعقيب آن بحرارت ضعيفه كائن در ادخنه . و هرگاه هوا به اين طور گردد و به سوى قلب رود مزاج روح را كه در دل است فاسد كند و آنچه خاوى او رطوبت است عفن شود و حرارت خارج از طبع در آن حادث شود و او از طريق شرائين در همه بدن منتشر گردد حماى وبائى افتد و خلقى را از مردم عام گردد خاصهً كه در نفس ايشان استعداد بود زيرا كه فاعل تنها چون حاصل شود و منفعل مستعد نباشد فعل و انفعال حادث نشود و استعداد ابدان براى انفعال وبائى آن است كه بدن ممتلى به اخلاط ردى باشد چه بدن پاك از فضول ردى از اين كم منفعل مىشود . و ايضاً ابدان ضعيفه از آن