محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

2

اكسير اعظم ( فارسى )

بسم الله الرّحمن الرّحيم امراض كبد يعنى جگر و آن هفتده مرض است يعنى سوء مزاج جگر و ضعف كبد و سدد كبد و نفحهء كبد و وجع كبد و شرقه و اورام كبد و ورم عضلات و ضربهء كبد و شق كبد و دبيلهء كبد و تبثر كبد و خفقهء كبد و حصات كبد و صغر كبد و سوء القنيه و استسقا . بدان كه جگر را عارض مىشود انواع سوء مزاجات و امراض تركيب و تفرق اتصال و گاه مرض خاص به جگر باشد و گاه به مشاركت و جگر از جانب تقعير خود مشارك معده و امعاى عليا و طحال و مراره است و مشارك حجاب و ريه و كليتين از جانب تحديب و اجوف است و مشارك دماغ است به سبب عصبه و تابع اكثر امراض معده فساد حال كبد مىباشد بهر آنكه معده خادم مهى آن است . و صاحب كامل گويد كه بعضى از امراض جگر در خاص نفس او حادث مىشوند و آن ضعف كبد و ورم و سدهء عارض در مجارى آن است و بعضى از آن در غير او به سبب مشاركت آن در علت حادث مىگردند و آن انواع استسقا است و به قول شيخ در خاص جوهر كبد عارض مىشوند امراض مزاج و امراض تركيب و اورام و نفاخات نزديك غشا كه بشكافند به سوى فضا و حجاب و غير آنكه جدا جدا مذكور گردند و جگر احتمال خرق بيشتر از اعضاى ديگر مىكند و از آن خوف موت عاجل نباشد مگر آنكه با وى انفجار دم از رگ بزرگ بود و گاهى عارض مىشوند كبد را امراض به سبب مشاركت ديگر اعضا و خصوصاً به شركت معده و طحال و مراره و گرده و حجاب و ريه و ماساريقا و امعا و خصوصاً عليا . اما معده و طحال و مراره و ماساريقا و امعا مشارك آن اولًا عروق متصل به قعر جگر مىباشند بعده ضرر آن به سوى كبد مىرسد و اما حجاب و ريه و كليه مشارك آن اولًا عروق حدبهء جگر مىباشد من بعد ضرر آن به سوى جگر متعدى مىشود و اكثر مرض كه به سبب مشاركت بود از قبل معده مىباشد پس هضم به آن فاسد مىگردد و طعام غير منهضم مندفع مىشود مگر آنكه سبب او ديگر باشد و اندفاع مواد امراض حدبى در اكثر به ادرار بول و به رعاف و به عرق بود و اما اندفاع مواد امراض تقعيرى به اسهال و قى صفراوى و دموى و به عرق نيز در اكثر اوقات باشد . و بدانند وجوهى كه از آن استدلال بر احوال جگر مىكنند اين است كه گاهى استدلال مىكنند بر احوال آن به لمس چنانچه بر اورام آنها احياناً استدلال مىنمايند . و گاهى به اوجاع مخصوص آن . و گاهى به افعال كائن از آن . و گاهى به مشاركات اعضاى قريب از آن مثل معده و حجاب و امعا و كليه و مراره . و گاهى به مشاركت اعضاى بعيدتر از آن مثل نواحى رأس و مثل طحال . و گاهى به احوال عام جميع بدن . و گاهى از شعر نابت در نواحى آن . و گاهى از اوردهء نابت از جگر . و گاهى به هيئت اعضاى ديگر . و گاهى از اخلاط متولد در جگر و منبعث از آن . و گاهى به موافقات و مخالفات . و گاهى از اسنان و عادات و از آنچه بدان متصل است . تفصيل وجوه اين دلائل اما استدلال ماخوذ از لمس چنان باشد كه اگر پوست شكم ناحيهء جگر حار باشد دلالت بر حرارت جگر كند . و اگر مع لك لين باشد دلالت بر حرارت و رطوبت آن كند . و اگر با وجود حرارت يابس باشد بر حرارت و يبس آن دلالت نمايد . و اگر ملمس بارد باشد بر برودت آن دلالت كند . و اگر مع لك لين باشد دلالت بر برودت و رطوبت آن كند . و اگر با يبوست باشد بر برودت و يبس آن دلالت نمايد و صلابت او بر جساء كبد يا ورم صلب در آن و انتفاخ او بر ورم يا نفخه در آن دلالت كند و احساس هلاليت انتفاخ او بر آنكه ورم در نفس كبد است و استطالت او و بودنش به هيئت ديگر بر آنكه در غير كبد و در عضل شكم است دلالت كند و اما استدلال ماخوذ از اوجاع مثل اين است كه اگر تمدد مع ثقل باشد در آنجا سده يا ورم بود و اگر بىثقل باشد در آنجا ريح بود . و اگر ثقل بلا نخس باشد ماده در جرم كبد بود ورم