محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

506

اكسير اعظم ( فارسى )

پست كنار و به غير او شاه‌بلوط و به امرود و و سيب بخورند . و جالينوس گفته كه گاهى از قروح معده بخر و اسهال شكم مىشود پس معالجه‌ى او به دوغ گاو و كعك نمايند . نفخ معده و قراقر نفخ دم شدن شكم است و قراقر بر وزن سلاسل آواز شكم سببش سه امر است : يكى از جهت معده به سبب برودت مزاج معده و ضعف حرارت غريزى آن از انضاج غذا پس بدان سبب غذا نضج كامل نيابد و بخار بسيار از آن متولد گردد و بعد انفصال حرارت آن بخار بار دو غليظ گشته به رياح نافخه مستحيل گردد و شكم را دم كند مثل مشك بر باد و نفس تنگ گردد و ظاهر است كه غذا اگرچه در طبع خود غير نافع باشد ليكن چون حرارت از آن ضعيف بود تبخير نمايد و ريح پيدا كند بهر آنكه ماده‌ى كه در جوهر آن نفخ كثير نباشد آن در شكم نفخ پيدا نمىكند الا آنكه حرارت مقصر باشد كه تحريك نمايد و هضم نكند همچنين به سبب عدم حرارت اصلا نفخ نمىباشد و اگرچه ماده نافخ باشد و هر چيز كه از آن نفخ پيدا نمىشود و عدم تولد نفخ از آن به سبب يك امر از امور ثلثه خواهد بود : يكى آنكه آن چيز در جوهر خود خالى از نفخ باشد و دو امر ديگر كه در غير آن چيز يعنى معده باشد . يكى استيلاى حرارت غريزى بر آن چندان كه بخره و فضول را تحليل كند تا آنكه چيزى باقى نماند كه قابل تولد رياح باشد . و دوم برودت كه هيچ حركت ندهد بهر آنكه برو مجمد بادام كه قوى مىباشد موجب تبخير نمىگردد و چون ضعيف مىشود حرارت قاصره از تحليل در آن عمل مىكند و از آن رياح پيدا مىگردد و گاهى حرارت متعين هضم مىباشد و ماده مجيب بدان ليكن از نوشيدن آب بسيار بر غذا يا حركت متخصص غذا در آن قصور مىافتد و در اين هنگام حرارت مذكور كافى نمىباشد . دوم از جهت طعام به سبب تناول طعامى كه حرارت معده از هضم و نضج تام آن عاجز آيد و چون نضج ناقص گردد نفخ آرد و آن طعام از چهار گونه خالى نبود : اول آنكه كثير المقدار بود و ظاهر است كه چون غذا بيشتر از مقدار باشد طبيعت از هضم آن عاجز آيد و جوف معده گنجايش نكند . دوم آنكه كثير الرطوبت باشد مثل كدو و خيار و امرود و سيب و انگور و انجير و جفرات انواع بقول هرچند معتدل المقدار خورده شود پس هنگام عمل حرارت البخره‌ى غليظ از آن جدا گردد و حرارت از تحليل آن عاجز آيد و نضج آرد . سوم آنكه غذا به ذاته نفاخ بود و او آن است كه در آن رطوبت غريبه‌ى فضيله باشد مثل عدس و لوبيا و باقلا و نخود پس حرارت اگرچه معتدل باشد بر تحليل آن غالب نيايد بدون احاله‌ى او به سوى ريح و از آن رياح نافخه متولد گردد و مگر آنكه حرارت شديد القوه و ماده‌ى شديد القله باشد كه در اين صورت اكثر از اغذيه‌ى نفاخه اصلا رياح متولد نمىشود و از اشربه‌ى نفاخه شراب غليظ و حلواست مگر آنكه حلو رقيق باشد كه از آن ريح لطيف پيدا مىشود و به سرعت بيفزايند تحليل مىشود و شراب حديث نيز مولد نفخ است به سبب بقاياى رطوبات فضليه كه غليان از تحليل آن با تمام قاصر است و چون كهنه گردد و به سبب طول زمان آن رطوبت تحليل شود و نفخ نيار . و چهارم آنكه طعام زهك يعنى بوى آن مثل بوى ماهى يا نمس يعنى بوى روغن خراب يا بد بو باشد بهر آنكه طبيعت از آن نفرت كند و در آن بر مجراى طبيعى تصرف نكند و فاسد گردد و از آن رياح نافحه تولد كند فطاهر است كه بر اين چنين غذا معده متوجه نمىشود و بهر آنكه معده در ذكاى حس مثل دماغ و رحم است به اشياى خوشبو نفع و تقويت مىيابد و از چيزهاى بد بو متضرر مىگردد پس هرگاه خوشبو موافق خراج آن بر آن وارد شود بر هضم آن قوى گردد و چون بر آن چيزى بد بو يا نمس ورود نمايد ضعيف گردد و هضم را فاسد گرداند . سوم از جهت اخلاط به سبب اجتماع بلغم يا سودا يا صفراوى دميد كه بلغم به آن مخلوط مىباشد پس از حرارت معده منحل شوند و رياح نافخه گردند و به قول شيخ كثرت سودا و امراض طحال اكثر سبب نفخ مىشود . طبرى گفته كه گاهى در معده‌ى اخلاط كثير مجتمع مىشوند و آن گاهى رطوبت لزوج و گاهى صفراوى حار و گاهى سوداوى مىباشد پس عارض مىشود معده را نفخه از اين اخلاط و سبب فاعل او حرارتى است كه در قوت خود به حدى نرسد كه اين اخلاط را بسوزد و فانى گرداند پس از اين اخلاط بخارات حاره حاره‌ى غليظ و نافخه منحل مىگردد و اين بخارات را رياح نافخه نامند و جرم معده متورم و متهج نمىشود و ليكن به منزله‌ى مشك پريا مىشود و به نفس و آلات او مضرت مىرساند و گاهى شهوت طعام قطع مىگردد و اين رياح نافخه‌ى گاهى رطوبى مىباشد يعنى رطوبت بر سائر اخلاط غالب بود و گاهى صفراوى مع رطوبت مىباشد و ليكن علامت صفرا ظاهر تر بود و گاهى رياح سوداوى بارد مىباشد و هر واحد را از اين علامت خاص است . و شيخ مىفرمايد كه گاهى سبب نفخه طعام حار بالطبع بود بهر آنكه وى چون ملاقات كند ماده‌ى بارد رطب را كه در معده باشد تحلل و تبخير آن نمايد درحاليه گرم گردد و نزد هضم و قوت حار او بالقوه به سوى حار او بالفعل خارج شود قبل انهضام او پس نحونت باطن بدن بر تدفن آن و احداث رياح از آن قوى گردد و به همين وجه اكثر بعضى كسان را از خوردن عسل و اگرچه مطبوخ به چيزى ديگر باشد