محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
507
اكسير اعظم ( فارسى )
قولنج بسيار صعب عارض مىشود و گاهى سبب نفخه و قراقرخلو شكم از طعام مع رطوبت خام زجاجى در معده و امعا مىباشد بهر آنكه چون حرارت طبيعى به اغذيه مشغول باشد ساكن بود و چون از آن فراغت يابد تحليل آن بلغم نمايد و از آن رياح منحل گردد و گاه سبب در اين آن باشد كه طبيعت چون خلا يابد و قوتها حركت كنند هواى مصبوب در افضيه را به حركت آرند و جمعيت آن بقاياى ابخره رطوبات كه بدن از آن خالى نيست نيز حركت آيند و شبيه به رياح گردند . و گيلانى نوشته كه گاه سبب اين بودجه ديگر مىباشد و آن اين است كه خلو را زيادتى خونت باطن لازم است و در اينجا رطوبت غير منفعل از هضم بود كه در خلو منفعل شود و احالهى آن به سوى رياح كند و محى الدين قاضى انقضاه و مشق را يك بار قولنج عارض شد و از اطبا از غذا منع كردند و در تغذيهى او بر شورباى بچهى مرغ اقتصار نمودند و مع لك قولنج او زياده شد و ايشان از سبب او غافل بودند پس هرگاه امر به تكثير غذا كردند فى الحال صحت يافت . و ايضاً شيخ مىنويسد كه بيشتر سبب نفخهى و رياح كه از آن بدن ممتلى شود برودت دارد و بر بدن از خارج مىباشد به سبب آنكه ضعيف مىكند حرارت عامل در ماده را پس عمل آن را نصف عمل مىگرداند و عمل آن انضاج رطوبات است و نصف عمل تبخير بود و چون نفخه در شكم ناقهين كثرت كند منذر به نكس باشد و علت مراقيه اكثر به سبب شدت حرارت معده و انسداد طريق غذا به سوى بدن مىباشد پس غذا رجوع مىكند و در نواحى معده محتبس مىگردد و آروغ ترش مىشود و قى مفرس حادث مىگردد و لا سيما اگر طحال مشارك باشد و بر از رطب مىشود و خون غليظ مىگردد و گاهى در مراق ورم مىباشد و بخار موذى سوداى و از آن صعود نمايد و محدث ماليخوليا مىگردد و قرشى گويد كه اكثر حدوث مرض مراق به سبب كثرت حرارت كبد محرق اخلاط مىباشد پس سودا به هم ميرسد و بدان سبب انصباب سودا به سوى معده كثرت مىپذيرد و اين را فساد هضم و كثرت رياح و نفخ لازم مىباشد . و ايضاً به قول شيخ جميع اسباب نفخ بهينه اسباب قراقراند چون آن اسباب نفخه حادث كنند و طبيعت به دفع آن مقاومت نمايد و اطاعات نكند و دفع نشود به سوى فوق و نه به سوى اسفل بلكه در اوعيه امعا حركت كند قراقر باشد و خصوصاً چون در امعاى وفاق ضميق المنافذ بود و چون از آن به سوى وسعت امعاى غلاظ منفصل گردد و دو سكون و قلت پذيرد ليكن آواز آن در اين هنگام ثقيل تر باشد با وجود آنكه اندك بود و اما در وقاق با وجود آنكه زياده تر بود آواز تر باشد و چون اين رياح بر رطوبات مختلط گردد آواز صاف نباشد و چون فضا يابد و منفتح و متخصص باشد نصيفه پيدا كند و صفائى صوت دلالت بر نقاى امعا يا جفاف ثقل نمايد . و صاحب كامل گفته كه نفخه و قراقر هر دو يا به سبب داخل باشد چون معدهى قوى الحراره چنان نباشد كه هضم غذا و تلطيف آن نمايد و از آن رياح متفرق سازد و نه بارد چندان كه غذا را هيچ تغيير ندهد بلكه حرارت آن ضعيف بود كه آن را هضم غذا و تلطيف او به خوبى ممكن نبود بل احالهى غذا به سوى رياح بخارى گرداند و يا به سبب خارج باشد مثل استعمال طعام مولد رياح و رياح متولد از اين قليل البث مىباشد به چشاى اندك تحليل مىشود . و صاحب حاوى صغير نوشته كه قراقر و نفخ شكم يا به سبب برودت معده يا تناول اطعمهى نافخه يا فواكه رطبه و يا به سبب ناريت معده باشد كه آن نيك هضم نكند پس بخار روى حادث گردد . و به قول صاحب ذخيره اگر ريح در امعا باشد در شكم آوازها و قراقر پديد آيد . و اگر در معده باشد معده را بخاطر بخاند و اجزاى او را از هم باز كشد و بخلد و باشد كه به آروغ ترش برآيد . طريق تشخيص اسباب نفخ و قراقر و لا كيفيت و كميت طعام تناول و تدبير تناول آن : بپرسند اگر خوردن غذاى كثير المقدار يا كثير الرطوبه يا مولد رياح يابد بو يا بعد تناول آن خوردن آب بسيار يا اتفاق حركت مخضض طعام بيان كند سببش همان باشد و الا علامات سوء مزاج بارد ساذج و بلغمى و سوداوى و صفراوى به نحوى كه در تشخيص اسباب امراض معده مسطور شد دريافت فرمايند پس هر سببى از اسباب مذكوره كه مدرك گردد سبب اين همان باشد . و ايضاً نفخه كه از كميت و جوهر طعام و خطاى تدبير باشد نفخهى بسيار و در اوقات كثير و در اوقات جودت غذا نباشد و چون آروغ دو سه بار آيد از غائله ساكن شود و تبغير تدبير زائل شود و فرق ميان نفخ سوداوى و آنكه از اخلاط رطب خام باشد اين است كه نفخهى سوداوى با يبوست طبع بود و نفخ ديگر با رطوبت دهان و اجابت طبع باشد . و طبرى گويد كه علامت نفخهى از بخارات رطوبت كه گرم شود وحدت پذيرد اين است كه نفخهى شديد باشد و با آن حرقت و لذع نبود و آنچه از اين بخارات صفراوى باشد با نفخه الذع و حرقت و قلت و شهوت طعام و رزوى قاروره بود . و اگر بخارات سوداوى باشد با نفخهى شهوت طعام و افكار روى و خبث نفس بود و فكر مختلف كه تابع او به اضطرار باشد . تدبير كلى به قول ابن تلميذ غرض در علاج نفخه و قراقر و ريح دوامرست يكى منع تولد آنها و اين چنان باشد كه قطع سبب آنها نمايند و دوم تحليل آنچه در بدن از آنها موجود باشد و بيشتر احتياج به جمع در اين هر دو امر افتد يعنى به دفع موجد از آنها در بدن و مع ذلك به قطع آنچه سبب تولد آنها باشد بلكه اين اكثر بود پس لا جرم احتياج مىافتد