محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

121

اكسير اعظم ( فارسى )

كه محروث و خردل و تخم انجره و عصاره قثاء الحمار و انيسون جمله به عسل بسرشند و براى اخلاط مائل به حرارت حلبه دو اوقيه بزر كتان يك نيم اوقيه كرسنه نيم اوقيه مغز پنبه دانه نيم اوقيه رب السوس دو اوقيه جمله را سوده به روغن بادام لت كرده به عسل بياميزند . و ايضا سپستان و انجير سفيد و مويز منقى و اصل السوس و پرسياوشان در آب خوب جوش داده بنوشند . و اگر در اين آب بسفائج بجوشانند نافع بود . و بدانند كه اكثر محتبس ميگردد چيزى در صدر و آن قابل انتفاث مىباشد مگر قوت از آن ضعيف بود و در اين هنگام واجب است كه بعطاس استعانت نمايند . كلام كلى در نفس بدان كه نفس عبارت از حركت انقباضى و انبساطى آلات تنفس است كه آن اتمام مىيابد به دو حركت و ده سكون ميان آنها كه از آن دو حركت يكى حركت انبساطى جاذب نسيم آرد و دوم انقباضى دافع هواى گرم و اجزاى محترقه روح است و از آن دو سكون يكى سكون ظاهرى ميان آخر انبساط و اول انقباض و دوم سكون باطنى كه ميان آخر انقباض و اول انبساط است بر قياس امر نبض مگر آنكه حركت نفس ارادى است ممكن است كه انسان آن را تغيير دهد باراده خود از مجراى طبيعى و حركت نبض طبيعى صرف غير ارادى است يعنى نمىتواند باراده آن را متغير گرداند از مجراى طبيعى و قائده تنفس همچون نبض ترويح روح حيوانى است بجذب نسيم بارد از خارج و دفع بخار دخانى و حركت تنفس معتدل طبيعى خالى از آفت اتمام مىيابد به حركت حجاب فقط . و اگر احتياج بزيادتى افتد حركت حجاب تنها بدان وفا ننمايد و بالضرور عضلات صدر مشارك شوند مثلا هرگاه خواهد كه نفس عالى شاهق كشد كه محتاج بجذب و دفع هواى بسيار است لا محاله حجاب و عضلات صدر مقامى يا بعض او حسب حاجت به حركت در مىآيند و از اينجاست كه در هنگام بلند خواندن تا مدتى و يا فرياد پى در پى كلالى در آنها بهم ميرسد و آواز گرفتگى و اسباب تنفس نيز مانند نبض سه گونه است يعنى فاعل و آلة و حاجت فاعل قوت حيوانى است و آله حنجره و حلق و شش و حجاب و عضلات سينه و عضلات اضلاغ سينه و حاجت جذب هواى تازه و اخراج هواى گرم دخانى است هرگاه كه اين برسد اسباب بر حال طبيعى باشد نفس معتدل و طبيعى بود و هرگاه كه يك يا دو سبب از اين اسباب شاخه از حال طبيعى متغير شود از اقسام نفس غير طبيعى پديد آيد و آن عظيم و صغير و شديد و شاهق و ضيق و طويل و قصير و تسريع و بطى و تواتر و متفاوت و حاء بارد و متصل و منقطع و مرتعش و مختلف و مضاعف و منتصب و منتتن و خناق و دستكره و ذو فترات و منتصف و عسير و مسخزى و سريع ممتايع و منقلص است روال بر امور محموده و يا مذمومه و از اينها هر يك از اسبابى است و هر واحد دليل است بر امرى خاص و به حسب اختلاف امزجه اسنان و اجناس و عوارض بدنيه و نفسانيه مختلف ميگردد مانند نبض . و بدانند آفاتى كه در اعضاى نفس عارض شوند و از آنها در نفس داخل كردند يا در اعضاى نفس اولا و بالذات باشند به غير آنكه اولا در عضو ديگر كه نوعى از مبدئيت براى افعال اين اعضا داشته باشد عارض شوند و يا در مبادى آن اعضا و يا در آنچه مشارك باشد بمجاورت مثلا افتند در اعضاى نفس حنجره است و ريه و قصبه و عروق خشنه و شرايين و حجاب و عضل صدر و صدر بنفسه پس آفت گاهى در صدر بنفسه بهم رسد اگر ضيق و صغير باشد و بدان جهت در نفس آفت حادث گردد و اما مبادى آنها دماغ و نخاع باشند زيرا كه منبست حجاب‌اند و اما اعضاى مشاركه آنها بمجاورت مثل معده و كبد و رحم و امعاد سائر احشااند و آن آفات يا سوء مزاج مضعف حار يا بارد يا رطب يا يابس است و هر كدام از اينها ساذج باشد يا مادى از خلط محتبس در آن و يا منصب به سوى آن بسيار لزج يا غليظ و مده و قيج منجله ماده مذكور است در اينجا و يا از ريح و يا بخارا و يا مرض آلى يعنى مرض تركيب است از فالج و تشنج و يا انحلال فرد يعنى مرض تفرق اتصال از گسيخته شدن و شكافته گشتن و يا متعفن و متقرح و متآكل شدن و يا از ورم بارد يا حار يا حسب و يا از وجع شديد . و بدان كه نفس قوى ترين دلائل است بر احوال امراض باطنيه و قائم مقام نبض است بعد مراعات عادت در آن چنان كه رعايت امر طبيعى معتاد در نبض نيز كرده مىشود زيرا كه هر انسان را نبضى لالق سن و فصل و بلد و غيره مىباشد و كذلك نفس و آن مراد بطبيعى است . و ايلاقى و جرجانى چنين نوشته‌اند كه سبب تغير نفس ز حال طبيعى آفتى باشد كه در شش و سينه افتد و آفت اين هر دو از دو حال بيرون نباشد يا خاص در اين دو اندام افتد يا به مشاركت اندامى ديگر افتد آنچه خاص سينه و شش را افتد چهار گونه باشد سوء مزاج ساذج و مادى و درم و سده و تفرق اتصال و گاه سوء مزاج رطب بدان دو رسد كه تشنج امتلائى تولد كند يا در عضلهاى حنجره و حلقوم يا در عضلات سينه و پهلو و در غشيه و رباطهاى