محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

16

اكسير اعظم ( فارسى )

و بعيد است كه يكى از آن هر دو غالب نشود پس اگر طبيعت غالب شود از اقدام بر علاج با وجود جهل به مرض نكنند . و اگر مرض غالب گردد علامات او لا محاله ظاهر شود و گذاشتن بر طبيعت نيز اگر چه مضر است مگر ضرر اين كمتر از ضرر تدبير بر جهل بود و حصر در انقهار مرض و ظهور آن اكثرى است چه بسيار باشد كه موت ثبل از ظهور علامات مشخصه مرض عارض شود پس معالجه به علاجات ضعيف خالى از كيفيات بد يا مشترك النفع نمايند چنانچه اگر در ذات الجنب و ذات الصدر اشتباه افتد به شربت عناب و نيلوفر امر كنند . و اگر در تپ عنفى اشكال گردد و ندانند كه اين بلغمى است يا صفراوى يا غير آن سكنجبين و شربت ليمو دهند بهر آنكه نفع اين هر دو به جميع مواد است اما براى حار به تطفيه و اما بنا بر بارد به تلطيف و تقطيع . قانون : چون مرض غير حادث از وجع با وجعه جمع شود و يكى از آن هر دو سبب ديگر نباشد مثل رمد با صداع و يا مرضى كه سبب او وجع باشد با وجع جمع گردد مثل غشى حادث از قولنج يا غير آن با قولنج و يا مرض موجب وجع با وجع جمع شود مثل اورام موجب وجع و مثل ضربه و سقطه بايد كه ابتدا به تسكين وجع كنند بهر آنكه وجع محلل ارواح است و قوت را ضعيف كند پس به دفع مرض وفا نكند و مضعف عضو است پس استعداد مرض اشتداد نمايد و مرض مستولى شود . و ايضا وجع جذاب مواد است به موضع خود به سبب تسخين او پس اين مرض را زياده كند يا مرض ديگر پيدا نمايد . و ايضا طبيعت به سبب اشتغال او به وجع تدبير مرض ذهول كند پس مرض مستولى گردد و چون در اين حال يا در مطلق وجع به تحذير حاجت افتد بايد كه از مثل خشخاش تجاوز نكنند كه اين با وجود تحذير مالوف و ماكول است و شىء مالوف قليل الضرر مىباشد به سبب معتاد بودن طبيعت به اصلاح و دفع مضرت او و مضرت‌هاى مخدرات از تغليظ خون و روح و غير اينها ظاهر است مگر آنكه وجع به مرتبه‌اى رسد كه از آن خوف هلاكت بود پس در اين هنگام تجاوز به قوىتر از آن مثل افيون جائز بود . قانون : هر گاه به شدت حس عضو ايذا يابند بايد كه غذاى صاحب او به غذايى كه سخت مغلظ خون باشد مثل هرائس سازند و رداءت شدت حس عضو بهر آن است كه موجب مرض مىگردد چنانچه گاهى به تصاعد ابخرهء لازم الصعود از معده و غيره به سوى سر احساس مىشود و وسواس و سوء تخيل و دوى و طنين و غيره عارض مىگردد و غذاى غليظ خون غليظ پيدا كند پس روح متولد از آن غليظ قليل الاستعداد هر ادراك باشد و از تغليظ خون و روح به تبريد گاهى خوف مىباشد چون مزاج از سردى او ضرر يابد اما اگر خوف تيريد نباشد غذاى صاحب او به مبردات مثل كاهو و مانند آن سازند . قانون : بدان كه از معالجات جيده نافعه استعانت به مقويات قواى نفسانى و حيوانى است مثل تفريح مريض و لقاى كسى كه بدان انس باشد و ملازمت شخصى كه از آن سر در يابد و گاهى مازمت محتشمين و كسى كه از آن شرم نمايد بنا بر منع او از اشياى مضر كه آن را طلب كند و بر آن صبر ننمايد و از حركات كثير مسخن مثير مواد نفع كند و پوشيده نيست كه هر واحد از نفس و بدن منفعل مىگردد و از آنچه يكديگر را عارض شود چه مىبينيم كه هر گاه بر بدن خلط سوداوى غالب شود براى نفس خوف و توحش و فكر فاسد عارض مىگردد و چون خون رقيق صاف غالب گردد نفس را سرور پيدا مىشود و كذلك چون نفس را غضب بسيار شود بدن را غلبهء صفرا و سخونت مزاج عارض مىگردد و چون غم كثرت نمايد بدن را غلبهء سودا و يبس مزاج او عارض مىشود بلكه گاهى مزاج و رطوبات به حالت محمود يا مذموم دفعتاً مستحيل مىگردد و از اين قبيل است آنچه مريض هنگام ديدن محبوب او يكبارگى صحت مىيابد . و هرگاه تأثير امور نفسانى در بدن به اين درجه باشد پس اين علاج روحانى بالضرور روحانى بالضرور نافع باشد و قريب اين نوع از معالجات انتقال مريض از شهرى به شهر ديگر است و از هوا به هوا و انتقال از هيئت به هيئت ديگر و تكليف هيات و حركات كه بدن استواى عضو از هيئت ردى يا تغير مزاج ردى كرده مىشود بهر آنكه از انتقال بلد گاهى مريض تصور شفا در آن مىنمايد و آن را نفع مىكند . و اگر چه هواى هر دو بلد مختلف نباشد . و ايضا انتقال به سوى بلد اگر چه آن را امور ساده متجدد گردد و بدان از امور متكررهء مكدره ارواح خلاصى يابد تأثير در انعاش قوت‌ها قوى گردد و همچنين در هواى جيدتر از بلد اول تأثير قوى باشد با وجود تصور مريض در آن شفا را . و ايضا هرگاه سبب مرض حرارت باشد نقل مريض از هواى حار و مسكن حار يا فصل حار به سوى ضد آنها ازالهء مرض ريا تخفيف در آن مىنمايد و مثال انتقال از هيئت به هيئت اين است كه مثلًا صاحب قرحه بر هيئتى باشد كه آن را احتباس ريم و فساد آنچه گرد او است لازم بود و چون وضع او به سوى هيئتى كه ريم از آن جدا شود متغير گردانند آن را نفع بخشد و مثال تكلف هيآت مثل تكلف طفل احول است به نظر قوى تيز به سوى چيزى مثل آئينه و غيره و مثل تكلف صاحب لقوه از نظر در آئينه چينى كه اى ن ادعا به سوى تكلف تسويهء وجه و عين او مىنمايد و گاهى بلاتكلف معالجات ديگر به صلاح عود مىكند و مثال حركاتى كه با وى تغير مزاج گردد حركات اهل رياضت است .