محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
12
اكسير اعظم ( فارسى )
كسر لهيب تپ بيشتر نمايد استعمال نمايند پس در انتها مستفرغات به عمل آرند و در اين هنگام به استعمال هليلجات باك نيست بعد از آن در انحطاط آنچه حفظ قوت زياده كند استعمال كنند . سوم قانون اختيار كميت دوا و اين قانون منقسم مىشود به قانون تقدير درجهء حرارت و برودت او مثل آنكه اين مزاج به قدر يك درجه بارد است دواى حار در درجهء واحد مناسب او بود و مثل آنكه اين حرارت محتاج به دواى مبرد در درجهء ثانى است و اين مبرد در درجه ثالث است و غير آن مثلًا اگر دواى مطلوب يافته نشود و ضعيفتر يا قوىتر از آن يابند مقدار او زياده يا كم به حسب مقتصاى حدس صناعى نمايند . بالجمله تقدير كميت از هر دو وجه يعنى تقدير وزن او و تقدير كيفيت درجهء او مجموع بر سبيل حدس صناعى يعنى سرعت حركت فكريه كه از كثرت مزاولت اعمال صناعت حاصل مىشود از سه مر دريافت مىگردد يكى از مقدار مرض كه اين گاهى به حسب تغير وقت مرض نيز متغير مىشود چنانچه تقدير كميت دوا به حسب قرب و بعد از بحران مختلف مىگردد پس مرض ضعيف را لا محاله دواى ضعيف كفايت كند و قوى مفتقر به قوىتر بود و ضعف مرض به سكون و قلت اعراض او و قوت مرض به شدت و كثرت اعراض او شناخته مىشود دوم از اشيايى كه به موافقت و ملايمت و منافرت آن دلالت كند و اين ده قسم است جنس مثل ذكورت و انوثت و سن و عادت و فصل و بلد و صناعت و قوت و لمخسه و حال هوا و تدبير سالف و اكثر از اينها مذكور شد سوم از طبيعت عضو مريض اگر مرض مختص به عضو بود و حال بدن نيز مثل حال عضو در اين باشد و تعرف طبيعت عضو متضمن معرفت چهار امر است كه مزاج عضو و خلقت او و وضع او و قوت او بود . اما معرفت مزاج عضو پس احتياج به معرفت او بهر آن است كه چون مزاج طبيعى او و مزاج مرضى او معلوم شد به حدس دريافت گردد كه آن چه قدر از مزاج طبعى بعيد شده پس مقدار چيزى كه بر آن وارد كنند دريافت شود و مثالش اين است كه اگر مزاج اول صحيح بارد بود و مرض حار بدانند كه از مزاج او بعد كثير شده پس احتياج به تبريد كثير باشد و اگر هر دو حار باشند . و اما معرفت خلقت عضو پس شكل و مجارى و اوعيه و هيئت سطوح اعضاء در ملامست است و خشونت از فن نظرى در آن تأمل نمايند چه به اختلاف آنها كميت ادويه مختلف بود و مع لك بدانند كه بعض اعضا در خلقت خود سهل المنافذند و در داخل و خارج او موضع خالى است مثل شش كه آن را از داخل تجاويف شعب قصبهء ريه است و عروق ضوارب متفرق در آن و از خارج تجويف صدر پس فضول به دواى ضعيف معتدل از آن مندفع شوند به سبب وسعت مسام او و سهولت نفوذ دوا به سوى باطن او و بعضى از آن سهل المنافذ نيستند پس محتاج به دواى قوى باشند بعضى متخلخلاند مثل ريه و بعضى متكاثف مثل كليه و متخلخل را دواى لطيف كافى باشد و اگر چه او را موضع خالى بود و اكثر اعضا كه به دواى قوى احتياج دارد آن است كه آن را تجويف نه از داخل و خارج و نه از يك طرف و نه فضا باشد و مع لك متكاثف بود مثل عصب دست و پا بعد از آن عضوى كه آن را تجويف از جانب واحد باشد از داخل مثل آورده و شرائين دست و پاست و از خارج مثل اعصاب كه در تجويف شكم و سينه است و بعد آن آنچه آن را فضا از هر دو جانب بود ليكن ملرز كثيف بود مثل گرده كه آن را فضاى شكم از خارج و فضائى در داخل او است و در اين احتياج به دواى قوى در درجهء وسطى باشد پس از آن آنچه آن را تجويف از هر دو جانب بود و آن سخيف باشد مثل ريه كه تداوى اين به ادويه كنند . و بدانند نوعى كه تجويف و تخلخل مسام هر دو سبب براى سهولت وصول اثر دوا به سوى عضو است همچنين آن هر دو سبب است بنا بر سرعت قبول او براى فضول و بهر اندفاع او از آن نيز . و اما معرفت وضع عضو اين است كه وضع مقتضى موضع يا مشاركت است پس موضع يا مشاركت است پس موضع يا قريب از منفذ دوا مثل معده يا بعيد مثل گرده يا متوسط مثل جگر باشد و مشاركت با عضو ديگر بود و معرفت اولًا به دست بهر آنكه تقدير كميت دوا مختلف مىشود به اختلاف هر دو و انتفاع به وضع عضو از جهت علم مشاركت اخص الانتفاع است به نسبت انتفاع به وضع از علم موضع به قرب و بعد بهر اختيار جانب جذب دوا و امالهء مادهء مرض به سهولت به سوى عضو مشارك از جانب مناسب مثالش اين است كه چون ماده در حدبهء كبد باشد استفراغ آن به بول كنند . و اگر در قعر جگر باشد استفراغ آن به بول كنند . و اگر در قعر جگر باشد استفراغ آن به اسهال نمايند بهر آنكه حدبه كبد مشارك اعضاى بول است و قعر آن مشارك امعا است . و اما انتفاع به وضع عضو از جهت علم موضع عضوى كه ارادهء مداوات او كنند از سه وجه بود : اول قريب و بعد او است پس