ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
275
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
را بدست گرفت و افسران همه ناگزير از اطاعت وى شدند . اسبهاى اصيل را به جلو توپها بستند و بريدهء سر نعشها را نيز بار كردند تا به دست تركمانها نيفتد و به عنوان نشان ظفر از آن استفاده نكنند و بدين ترتيب وى با جنگ و گريزهاى مداوم با تركمانها توانست ساخلو را صحيح و سالم به شهر هرات كه در آن هنگام با ايران سر دوستى داشت و از آنجا تا مرز ايران و مشهد برساند . همينكه به مشهد رسيد حسين تازه فهميد كه با اين اقدام شايستهاش چه خطرى را براى خود ايجاد كرده است ، زيرا افسران از مناصب پستترى كه به آنها داده شده بود گله و شكايت داشتند . وى به ترشيز پيش قوم و قبيلهء خود گريخت و در آنجا از تعقيب مصون ماند . با وجود اين آتش انتقامجوئى افسران فروننشست . فرمانده قواى مشهد ، عباسقلى خان اورميهاى ملقب به « قاطر » كه بين آنها بود ، از طرف شاه به وى امان داد و حتى متعهد شد كه پاداش شايستهاى هم به وى بدهد . حسين به دام افتاد و به مشهد رفت ؛ از آنجا وى را در غل و زنجير به تهران فرستادند و به زندان شهر سپردند . اما مرگ بدادش رسيد و ظاهرا به مرض و با درگذشت . واقعهء جنگى ديگرى نيز به همين زمان راجع مىشود كه مىتوانست عواقب وخيمى ببار آورد و عاقبت خير آن باعث شد كه شاه بار ديگر اطمينان حاصل كند كه « اقبالش بلند است » . خانخيوه با سى هزار سپاه دستبردى به مشهد زد . اين شهر كه زيارتگاه آن مملو از هدايا و نذور ايرانيان است داراى ساخلوئى غير كافى بود و از نظر تأسيسات دفاعى تقريبا هيچ نداشت . در دشتى وسيع مشرف به شهر لشكر خان اردو زده بود ؛ خودش به رسم مشرق زمين دستور داده بود خيمهء باشكوهش را بر فراز تپهاى تك افتاده و دور از اردو برپا كنند . يكى از خانهاى خراسان از اين فرصت استفاده كرد و با كمك صد سوار چريك شبانه به تپه زد و قبل از روشن شدن هوا به وى رسيد ؛ معدودى از نگهبانان بىخيال را از پاى درآورد و به چادر خان وارد شد . خان آمادهء خواندن نماز صبح بود و هنگامى كه متوجه خطر شد تمام ثروت خود را پيشنهاد كرد تا از سرجانش بگذرند اما در جواب شنيد كه ثروتش قبلا ضبط شده است و فعلا سر او مطرح است . بين كسانى كه به خيمه وارد شده بودند و هريك طالب آن بود كه جايزه را مختص خويش گرداند جنگ سختى درگرفت كه به بهاى زندگى دو نفر تمام شد . سرانجام يكى از آنان به هدف خود رسيد . سر بريدهء خان را بر نيزهاى كردند و به شهر بازگشتند . هنگامى كه يك ساعت بعد خيوهايها با تن بىسر رهبر خود روبرو شدند به شتاب هرچه تمامتر رو به گريز نهادند و دست از جنگ كشيدند . سر را به تهران فرستادند . شاه از اينكه به سر يك فرمانده بىحرمتى شده بود غضبناك شد ؛ به دستور وى سر را جلو دروازهء شهر دفن كردند و بر فراز آن بقعهاى برپا ساختند . مجرى چنين طرح نادرى جايزهء ناقابلى دريافت كرد اما بههرحال به خاطر كارى كه انجام داده بود مجازات نشد ! واقعهء ديگرى كه باز به خوشى برگزار شد ماجراى تسخير بندرعباس