ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
238
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
بد باور دارند و گمان مىكنند با جادو جنبل مىتوان عشق مرد را جلب يا دفع كرد . آنها به خود و فرزندانشان تعويذ و طلسم مىآويزند يا مىكوشند چيزهائى را ، كه به گمان خودشان باعث ناراحتى و خسران رقبا و دشمنان است ، به نحوى به لباس آنها بچسبانند . مردم به اين دعاها و طلسمها به ديدهء چيزى غير عادى نمىنگرند ولى فهميدهها و تحصيلكردهها لبخندزنان مىگويند : « كار زنان است . » وضع « استخاره و فال » بر منوال ديگرى است ؛ زيرا كمند ايرانيانى كه دست بكارى و لو ناچيز بزنند ، بدون اينكه قبلا از سرنوشت در اين مورد سؤالى كرده باشند . براى استخاره از تسبيح يا قرآن ، و ديوان حافظ استفاده مىكنند . در مورد تفأل با كتاب ، سرانگشتان را داخل صفحات آن مىكنند و موضعى را كه بدست آمده است مىخوانند . با رمل نيز تفأل مىزنند ؛ در تفأل با رمل به وجود مفسرى احتياج است كه رمال نام دارد . نه تنها قبول مأموريت يك لشكركشى ، فرماندهى ، حكومت يك ولايت بلكه حتى خوردن يك سيب ، يا نوشيدن يك ليوان شربت نيز اغلب منوط به خوب آمدن استخاره مىشود . بهمچنين مردم خواب ديدن را هم اشارهاى به حدوث اتفاقات مىدانند . عقيده به خوش يمن بودن و نبودن ، و « آمد » داشتن و نداشتن سه چيز در مردم رسوخ يافته است : زن و اسب و خانه . در مورد زن و اسب اصطلاح خوش - قدم و بدقدم بودن هم به كار مىرود . هرگاه ايرانى به هنگام تحصيل يكى از اين سه با موفقيتى روبرو شود ديگر آن را به هيچ قيمت از دست نمىدهد ؛ برعكس هرگاه دچار ناملايمى گردد مىكوشد هرچه زودتر از شر آن خلاص شود . بعضى از زنان شاه فقط ازآنرو ناگزير از ترك حرم مىشدند كه « بدقدم » بودند . اسبهائى كه پايشان سفيد باشد شگون ندارند . عدد سيزده را بخصوص بد و ناميمون مىشمارند . تاجرها به هنگام شمارش از ذكر آن اجتناب دارند و بعد از دوازده مىگويند « زياده » و پس از آن چهارده . هر قوم و قبيلهاى براى خود در هفت روز هفته روزهاى سعد و نحس خاصى دارد . ولى در هيچ كجا اعتقاد به ارواح و اشباح ديده نمىشود و براى آن نيز در زبان ، لغت خاصى وجود ندارد . اغلب قصههائى از غولهاى آدمخوار بيابانى شنيده مىشود كه با آدمهاى گرگ شدهء قصههاى اروپائى مطابقت دارد . يكى از رسوم رايج در سراسر مشرقزمين اين است كه در بعضى از مساجد بر درختان ، بر تودههاى سنگ و يا بر فراز قلهء كوه ، تكههاى كوچكى از لباس را به عنوان دخيل بچسبانند يا بياويزند « 11 » . در تهران نزديك دروازه شميران بقعهاى است كه پنجره و نردههاى آن از هزاران قطعه كهنه پاره پوشيده است و در كوهى سر راه آبگرم نزديك دماوند نيز درخت عرعر تناورى است كه هيچ عابرى از آويختن قطعهاى از لباس خود به آن خوددارى نمىكند . دوام و بقاى اين درخت موجب پيدا شدن شهرت مقدس بودن آن شده است . به علت فقدان درخت در بعضى جاها ، هر مسافرى با خود سنگى بهمراه مىبرد ؛
--> ( 11 ) . Kremer , Aegypten ( Leipzig 1863 ) , p . 151 .