ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
227
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
اغلب جرائم سياسى از مقولهء عرف محسوب است و از اين قبيل است : مقاومت در برابر قدرت شاه يا حكام ، نشر اكاذيب عليه حكومت ، اختلاس از اموال عمومى ؛ تخطى از مقررات پليس همچون ايجاد رسوائى در شارع عام ، مستى ، قمار و غيره ؛ همچنين دزدى ، آدمكشى و راهزنى . در ايران كيفر به منزلهء دفاع براى نگهداشت و تحكيم جامعه در برابر كسانى كه موجوديت آن را تهديد مىكنند نيست بلكه عملى است انتقامى و در نتيجه شدت و ملايمت انواع كيفرها بر آن ضابطه اختيار مىشود . ميرغضبها به تعداد فراوان در اختيار شاه و حكام قرار دارند و در تمام مسافرتها و فتوحات آنان را همراهى مىكنند . مجازات اغلب بلافاصله با دادن علامتى و گاه در حضور شخص شاه انجام مىگيرد . اعدام يا با آويختن يا با بريدن سر ، يا با بر خاك كشيدن محكوم در معابر عملى مىگردد . پس از مجازات جسد معدوم به چهار قسمت تقسيم مىشود . قسمتى بر چوبهء دار و سه قسمت ديگر بر دروازههاى شهر در معرض نمايش قرار مىگيرد . به استثناى اعدام بابيها در دورهء اخير ، ديگر همچون گذشته دورهء جان كندن محكوم را طولانى نمىكنند ؛ مثلا سابق مجرم را گچ مىگرفتند درحالىكه سر او بيرون مانده بود . به همچنين شاه فعلى كيفر كور كردن را لغو كرده است ؛ وى روزى به من گفت : « هرگز امر به كور كردن كسى ندادم و حالا نيز چنين كارى نمىكنم ؛ ترجيح مىدهم كه خطاكار را بكشم . » براى مجازات كسانى كه مرتكب جنحه و خطاهاى كوچك شدهاند مثلا به دفعات سرقت كردهاند ، مهر جعل كردهاند و غيره اغلب انگشتان را مىبرند . چه بسا اشخاصى را كه به اين طريق كيفر ديدهاند به صورت متكدى در خيابان مىبينيم . سارقين كوچكتر را از حوزهء فعاليتشان دور مىكنند ولى قبلا ريسمانى در پرهء بينى آنها مىكشند و آنان را در شهر مىگردانند و به اين كار « مهار » مىگويند . « گوش بريدن » يك راه و رسم قديمى در ايران است ( مانند اسمرديس « 6 » ) ، و كسانى را كه اتهامى به ديگرى وارد و يا اشاعهء اكاذيب كرده باشند بدان محكوم مىكنند . در اين كيفر تمام لالهء گوش را يكباره نمىبرند بلكه فقط جزء خيلى كوچكى از آن را ، به طورى كه مىتوان همين مجازات را دربارهء شخص معينى تا دهبار تكرار كرد . كم و زياد آن ديگر بسته است به ميل ميرغضب و منوط مىشود به مبلغ بيشتر و كمترى كه وى از مجرم مىگيرد . با عادت ايرانيان كه كلاه را تا گوش پائين مىكشند اين عيب چندان مشهود نيست ( ماجراى اسمرديس را به ياد آريد ) . يك خان بذلهگو كه گوشش مكررا به فرمان محمد شاه بريده شده و ديگر چيزى از آن باقى نمانده بود وقتى باز به بريدن گوش محكوم شد در حضور شاه كلاه از سر برداشت و گفت : « آيا اعليحضرت تصور مىفرمايند كه گوش من مانند چمن با آمدن هر بهار جوانه مىزند ؟ » دماغ بريدن هم به نظر مىرسد كه اين روزها به كلى ملغى شده باشد ،
--> ( 6 ) . اسمرديس همان گوماتاى مغ است كه داستان مجازات او معروف است - م .