ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
19
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
را اين قوم نمىشناسد . ايرانى با وجود اينكه هر جملهاى را مؤكد ادا مىكند ، به راستگوئى چندان پايبند نيست و از هنگامى كه سعدى گفت « دروغ مصلحت - آميز به از راست فتنهانگيز » ، هر دروغ و دغلى را مصلحتآميز قلمداد مىكند . از طرف ديگر اصرارى ندارد كه طرف صحبت گفتههاى او را باور كند و هرگاه مچش را بگيرند با لبخندى به دروغ بودن گفتهء خود معترف مىشود . در اينجا مواضعهاى دوطرفه موجود است . يعنى همان سكهء قلبى را كه در معامله گرفتهاى خرج مىكنى بىآنكه خود را فريبنده يا فريبخورده بدانى « 5 » . ايرانى در خوراك اعتدال و قناعت را رعايت مىكند ؛ در هر مقامى باشد باز مقدارى نان ، پنير و سبزى صحرائى او را راضى و خشنود مىكند ، ولى مشروب الكلى و ادويهء محركه را دوست دارد . به آسايش و آرامش دلبسته است اما در اوضاع و احوال خاصى سختكوش و خستگىناپذير مىشود و مىتواند گرما و سرما ، گرسنگى و تشنگى را تحمل كند . بخت و شوربختى را با خونسردى كامل مىپذيرد و بر خود هموار مىكند . هرگاه مثلا در مشرق - زمين بازى روزگار - كه در آنجا اين امر غير ممكن هم نيست - يك محرر سادهء عادى را به مرتبهء وزارت برساند يك چيز هست كه به نظر اين مرد خوشبخت عجيب مىآيد ، و آن اينكه چرا اين مقام قبلا به وى داده نشده ، و ديگر اينكه چطور او به قريحه و استعداد خود قبل از آنكه ديگران آن را دريافته باشند پى نبرده بوده است . حال اگر همين شخص چندى بعد از مقام خود خلع شود و ثروتش به يغما رود ، راحت و آسوده به اندرون پناه مىبرد و همچون ايوب عرب مىگويد : « قسمت است ، همه مال شاه ، عمر پادشاه دراز باد » . ايرانى به مقدار زياد مىتواند عواطف و هيجانات خود را مكتوم نگاهدارد ؛ از چهرهاش هيچ معلوم نيست كه در درونش چه مىگذرد ، همهء آنها مانند لوح سفيد ( tabula rasa ) هستند . ايرانى مىتواند مدتها خشم و ناراحتى را در خود مخفى نگاهدارد تا لحظهء مناسب براى تصفيه حساب و انتقام فرارسد . در اين مورد وى اين پند سعدى را به گوش مىگيرد كه داستان آن چنين است : مردمآزارى را حكايت كنند كه سنگى بر سر صالحى زد ؛ درويش را مجال انتقام نبود ، سنگ را نگاه مىداشت تا زمانى كه ملك را بر آن لشكرى خشم آمد و در چاهش كرد . درويش اندر آمد و سنگ بر سرش كوفت . گفتا : تو كيستى ، و مرا اين سنگ چرا زدى ؟ گفت : من فلانم ، و اين همان سنگست كه در فلان تاريخ بر سر من زدى . گفت : چندين روزگار كجا بودى ؟ گفت : از جاهت انديشه مىكردم ، اكنون كه در چاهت ديدم فرصت غنيمت شمردم . ناسزائى را كه بينى بختيار * عاقلان تسليم كردند اختيار چون ندارى ناخن درنده تيز * با بدان آن به كه كمگيرى ستيز
--> ( 5 ) . هنگامى كه نمايندهء انگلستان از صدراعظم گله كرد كه چرا حرفهايش قابل اعتماد نيست وى در پاسخ گفت : « اين قاعده را قبول كن : هرچه مىگويم دروغ است ؛ اما آنچه مىنويسم ممكن است درست باشد . »