ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
189
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
زن مىگيرند . از آنچه گفته شد به خوبى برمىآيد كه شعر هستهء اصلى تعليم و تدريس در ايران است . در بين هيچ قوم و ملت ديگر نمىتوان شاعرانى پيدا كرد كه چنين تاثير مستمرى بر روحيات ، اخلاق و طرز زندگى ملت خود داشته باشند و زبان خود را مانند سعدى ، فردوسى و حافظ به سرحد كمال رسانده باشند . ابيات و اشعار اين گويندگان در دهان تمام افراد ملت از تحصيلكرده و عامى جارى است ؛ فرد ايرانى هرگاه در انتخاب راه مردد شود در ابيات سعدى كه شاعرى است راهگشا و مربى و تقريبا كليهء مراحل ممكن زندگى را مورد بحث قرار مىدهد اشارهاى و رهنمونى مىيابد تا خود را از ترديد برهاند . با ديوان خواجهء شيراز تفأل مىزند ؛ آن را مىگشايد و از بيتى كه تصادفا به نظر او مىرسد پاسخ خود را مىيابد و كوركورانه از آن تبعيت مىكند . از خواندن فردوسى طوسى چنان بوجد مىآيد كه افسانههاى او را حقايق تاريخى تلقى مىكند و به جنگ رستم و تورانيان كه چندين قرن به طول انجاميده دل مىسپارد و بهطور جدى اين پرسش را پيش خود مطرح مىكند كه آيا نبردهاى رستم بزرگتر بوده و يا دلاوريهاى حضرت على ( ع ) . به هنگام خواندن شعر ، ايرانى سخت متوجه آن است كه وزن را رعايت كند و بخصوص بر قافيهها تأكيد دارد و بىآنكه به قوانين عروض و بديع آگاه باشد همواره سكته و وقفه را رعايت مىكند . به سهولت از عيب و نقصى كه در شعر هست نمىگذرد ولى هرگاه از او بخواهند آن نقص را توضيح دهد فقط در پاسخ مىگويد « اين شعر نيست » ؛ روزى ، به ياد نمىآورم به چه مناسبتى ، چند بيت فارسى ساختم كه به علت هزلى كه در آن بود جلب توجه مىكرد ، اما با وجود آنكه قافيههاى آن درست بود ناگزير اين كلمات موهن را شنيدم : « اينكه شعر نيست . » البته شعر و پرداختن به آن نيز داراى عواقب ناگوارى بوده است ؛ تعداد متشاعران در ايران سرسامآور است ؛ آنها با غلنبهگوئى و بازى زوركى با الفاظ روى دست هم بلند مىشوند و اگر هم گاهى فكر بديعى در شعرى ديده شود مىتوان گفت كه آن را حتما از شعراى پيشين اقتباس كردهاند ؛ اغلب به شاعرى به چشم رشتهاى از تكدى نگاه مىكنند كه با توسل بدان مىتوان قباى نوى تحصيل كرد يا شكمى از عزا درآورد . هنگامى كه من از روى كتابى در حضور شاه خواندم كه پطر كبير به هنگام اقامتش در پاريس از فرط مزاحمت شاعران ناگزير شد فورا شهر را ترك گويد ، شاه يادآور شد : « واقعا من هم سرانجام مجبور خواهم شد پايتخت را از دست شاعرها ترك كنم . » حتى پادشاهان توقع داشتهاند كه در سلك شاعران محسوب شوند . چند شعر از فتحعلى شاه ، به شرطى كه از خود او باشد اين توقع را موجه جلوه مىدهد . شاه فعلى نيز گاه به شعر گفتن سرگرم مىشود و لا اقل نمىتوان گفت كه در قافيههاى او نقصى هست . در دربار هميشه شاعر معززى هست كه به تبعيت از سنن قديمى لقبى دارد كه با آن در دنياى ادب مشهور است ؛ شاعر فعلى خود را « شمس الشعرا » مىنامد . وظيفهء او اين است كه رخدادههاى فرخ