ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
187
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
براى اشاعهء تعليمات ابتدائى انجام نمىگيرد ؛ اين نوع كارها را بيشتر به عهدهء پدران و مادران واگذاشتهاند . براى طبقات فرودستتر مدارس گروهى هست كه به آن « مكتب » مىگويند . در اين مدارس كودكان در قبال پرداخت شهريهاى درس مىگيرند ؛ اما تمام مكتبها مؤسساتى خصوصى هستند و هركس كه سواد نوشتن داشته باشد مىتواند در دكانى كه به اين منظور در بازار كرايه كرده است بچههائى را كه به او سپردهاند درس بدهد . در آنجا بچهها در طول ديوار چهارزانو مىنشينند ؛ آخوند در وسط قرار گرفته است ، عمامهاى به سر دارد و به چوبى يا تركهاى مسلح است . چون بچههائى با سنهاى مختلف در يك زمان باهم به مدرسه مىروند ، معلم ديگر آنها را دستهدسته به حضور مىپذيرد و با صدائى آهنگدار و تودماغى درس را مىخواند و بچههائى كه در گروه مشترك هستند به صداى بلند آن را كلمه به كلمه تكرار مىكنند و در عين حال بالاتنهء خود را تكان مىدهند . درحالىكه گروه معين درسى به اين شكل تعليم مىگيرد ديگران هم در همان حال تكليف خود را بلندبلند مىخوانند و تلاش مىكنند كه زرنگى و پشتكار خود را به رخ معلم بكشند ؛ حال چون درس در اتاقى با در و پنجرههاى باز انجام مىگيرد سروصداى عابرين و شلوغى و هياهوى بازار هم به آنچه گفته شد علاوه مىشود ، پس ديگر معلوم نيست معلمها چطور منظور خود را به بچهها مىفهمانند . وقتى من از آخوندى در اينباره پرسيدم ، چنين جواب داد : « اين بستگى به عادت دارد . در كاشان در بازار مسگرها چهارصد كارگر در يك لحظه چكش مىزنند و با وجود اين مىتوانند با كارگران كارگاه روبرو اختلاط بكنند - همه چيز بسته به عادت است . » هرچند گاه آخوند چوب خود را با كف پاى بچههاى سربههوا و تنبل آشنا مىكند ، هم براى آنكه آنها را آمادهء درس بعد بكند و هم از اين جهت كه سعى و جديت خود را در درسها به ثبوت برساند ، زيرا بنا بر اعتقادى كه رواج دارد هرگاه قرار باشد درس و مشق در ذهن جايگزين شود بايد با سختگيرى توأم گردد . در اين مورد حكايتى از سعدى را بازگو مىكنند كه چنين است « 5 » : « معلم كتابى را ديدم در ديار مغرب ، ترشروى ، تلخگفتار ، مردمآزار ، كژطبع ، ناپرهيزگار ، كه عيش مسلمانان به ديدن او تبه گشتى و خواندن قرآنش دل مردمان سيه كردى ، جمعى پسران پاكيزه و دختران دوشيزه به دست جفاى او گرفتار ، نه زهرهء خنده و نه ياراى گفتار . گه عارض سيمين يكى را طپانچه زدى ؛ و گاه ساق بلورين ديگرى را شكنجه كردى . القصه ، شنيدم كه طرفى از خيانت او معلوم كردند و بزدند و براندند ؛ و مكتب به مصلحى دادند پارسا ، سليم ، نيكمرد ، حليم كه سخن جز به حكم ضرورت نگفتى و موجب آزار كس بر زبانش نرفتى . كودكان را هيبت استاد نخستين از سر بدر رفت . معلم دوم را اخلاق ملكى ديدند و يكيك ديو شدند ، و به اعتقاد حلم او علم
--> ( 5 ) . در اينجا عين حكايت از گلستان سعدى نقل شده است . - م .