ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
131
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
فقط دو تن از شاطران كه چوبدست كوتاه مطلائى در دست دارند اين راه را پياده طى مىكنند . پس از دو ساعت اين قافله به قصر شكار وارد مىشود ؛ شاطرباشى شاه را در پياده شدن از كالسكه كمك مىكند و بعد شاه به اتاقى وارد مىشود كه بر فرش آن مخصوصا شيرينى پاشيدهاند . توقف در شكارگاه بهطور متوسط يك هفته طول مىكشد و در اين مدت آنها كه با چادرهاى نمدى گرانقيمت مجهز نباشند ناگزيرند در چادرهاى باز و اغلب در هواى برفى و نامساعد بگذرانند و حيوانات سوارى و باركش نيز در زير آسمان بسر مىبرند ؛ خلاصه آنكه همه در اردوئى موقتى زندگى مىكنند و ناچار از تحمل همهء شدايد آن هستند . هر روز با شليك توپ علامتى داده مىشود . تمام ملتزمين ركاب تا محافظين و خدمه جمع مىشوند و منتظر تشريففرمائى شاه هستند . به دنبال آنها عقبه كه عبارتند از محافظين و تفنگچيها با بازها و تعداد زيادى سگ شكارى فرامىرسند . آنگاه شاهزادگان و خانها و معمولا چند نفر شاعر مىآيند و اين شاعران معمولا به هنگام صرف چاشت محصولات فكر و ذهن خود را قرائت مىكنند . شاه كه محكم بر زين نشسته است با اسب نژادهء عربى خود بسرعت رو به بالا مىگذارد ، چنان كه ملازمين به زحمت مىتوانند به وى برسند . و به همين مناسبت هم صدراعظم كه دعوت شده بود ، روزى به شاه گفت : « چه خوب است اعليحضرت بزى را به صدارت برگزينند . » در شكارگاه قبلا جرگهچيهاى متعددى به اتفاق سربازان تپههاى مشرف را اشغال كردهاند ؛ حالا ديگر آنها شكار را به طرف شاه « كيش » مىدهند تا وى با دست مبارك آن را شكار كند . اگر يك آرقالى يا بز وحشى گذارش به ميدان بيفتد ، دفعتا از اطراف بر آن تير مىبارد . ولى مسلم است كه هميشه حيوان به تير شاه از پاى درمىآيد . من خود شاهد صحنهاى بودم كه ذكر آن مىتواند تصورى از ميزان مداهنه و تملقاتى كه در چنين احوالى نثار شاه مىشود بدست دهد . در سال 1856 « 10 » ما در انتهاى شكارگاهى بوديم كه ذكرش گذشت . بر بالاى تپهاى تك افتاده چادر مزين و مجللى برافراشته بود كه شاه در آن صرف صبحانه مىكرد ؛ در برابر تپه پرتگاهى بود به عرض چندين متر كه در كف آن جوى آبى جريان داشت ؛ در آن طرف جويبار تختهسنگى راست و خدنگ بر پاى ايستاده بود . ناگهان فرياد برخاست كه يك آرقالى راه گم كرده و به اردو وارد شده . حيوان بيچاره مورد تعقيب گرگى قرار داشت و پس از ديدن اردوگاه بازگشت و از فرط ترس به نقطهاى كه ازدحام كمتر بود يعنى به تپهاى كه خيمهء شاه بر فراز آن برپا بود روى آورد . شاه بسرعت تفنگى برداشت ، من و چند نفر از تفنگچيها هم به دنبال او به راه افتاديم . وى درست به فاصلهء بيست مترى حيوان نرسيده بود كه حيوان ديد فقط يكى از دو كار را مىتواند بكند يا به نبردى بىسرانجام با كسى كه به او حمله مىكند بپردازد ، و يا به پرتگاه سقوط كند . لحظهء حساسى بود و شاه در معرض خطر قرار
--> ( 10 ) . برابر با 3 - 1272 ه . ق . - م .