ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

122

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

مىشود كه صبح كاملا آشفته و مجروح و بىدل و دماغ از خواب برخيزد . حال هرگاه مدتى دراز در مملكت بماند ديگر همچون ايرانيها فقط در مقابل نيش حساس مىماند و درد به نقطهء مجروح بدنش محدود مىشود و باز به زودى ناپديد مىگردد . من خود و كسانى كه با من همراه بودند ، در اولين تابستان رنج بسيار كشيديم ؛ به چنان حالى افتاديم كه صبحها به آسانى شناخته نمىشديم ؛ بچهء شيرخوارى هم بود كه اغلب در اثر نيش دچار تب مىشد . اما بعدها ديگر بيش از بوميها ، دچار ناراحتى نمىشديم . اين واقعيت مسلم را به دو طريق مىتوان توجيه كرد . معمولا تصور مىشود كه بوى عرق اروپائيان حشره را به سوى خود مىخواند در نتيجه به نيش زدن ترغيب مىكند تا اينكه با گذشتن يك سال ، اندك‌اندك طبيعت تازه‌وارد ديگرگون و به طبيعت بوميها نزديك مىشود . اين همان توجيهى است كه انگليسيهاى ساكن هند بدان گرويده‌اند . اين تعبير به گمان من منطقى نيست زيرا ايرانيها و بوميها نيز از نيش پشه‌ها در امان نيستند ، فقط در مورد آنها درد از محل گزيدگى فراتر نمىرود . ديگر اينكه اين گزيدگى نيست كه اين‌قدر درد ايجاد مىكند بلكه به اصطلاح بيرون ريختن و كهير زدن در قسمت بزرگى از بدن است كه طبق اصل تداوم در مورد ساير بيرون ريختنهاى بدن و كهير زدنها در كشورهاى اروپائى هم اتفاق مىافتد . بدين ترتيب به ياد مىآورم هنگامى كه در سال 1859 « 3 » شبى در كاشان بسر بردم صبح بعد ، تمام صورت و قسمتهاى ديگر نپوشيدهء بدنم كهير زده بود ، بدون اينكه اين امر باعث بىخواب شدن من شده باشد . به همين دليل من توجيه ديگرى را محتمل‌تر مىشمارم و آن اين است كه در سال نخستين نوعى تلقيح بر ضد زهر موجود در نيش حشره انجام مىگيرد كه پس از اشباع بدن مصونيتى در برابر كهير و بيرون ريختن ايجاد مىكند . با استعانت از همين فرضيه من واقعهء زير را توجيه مىكنم . هنگامى كه در تابستان 1859 از شيراز بازمىگشتم به دعوت ايلخانى طايفهء قشقائى به قرارگاهى واقع در غرب تخت جمشيد وارد شديم ، و در اينجا اسبهاى ما چنان دچار گزيدگى خرمگس شدند كه از ناحيهء لطيفى از شكمشان خون جارى بود ؛ ناگزير بودم كه هرچه زودتر با اسبها از اين چاپارخانه خارج شوم زيرا قبلا شنيده بودم كه ممكن است اسبها از شدت خونريزى تلف شوند . ولى بسيارى از گله‌هاى محلى در اينجا در حال چرا بودند و ماهها درنگ مىكردند ، بىآنكه به بيمارى دچار شوند . از آنجا كه به علت نبودن تخت ، رختخوابها را در چادرشبى مىپيچند و آن چادرشب تمام مدت روز در گوشه‌اى قرار مىگيرد و از طرف ديگر هرگز آن را باد نمىدهند ، نمىشويند ، و عوض نمىكنند و ديگر آنكه چون ايرانيها با لباس مىخوابند ، پس نبايد از اينكه بسيارى از حشرات در چادرشب و رختخواب لانه كنند - و بخصوص شپش كه هيچ خانه‌اى از آن خالى نيست ، در آن رخنه كند - دچار حيرت شويم . حال يك مسألهء اساسى يا بهتر

--> ( 3 ) . برابر با 6 - 1275 ه . ق . - م .