حكيم سيد ابو القاسم ( مير قدرت الله قادرى )
88
فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض )
عين و راء مهملتين بتازى مو را گويند و جعودت الشعر لغة و اصطلاحا عبارت از كثرت و انبوهى مو و التواء آنها و تداخل بعضها فى البعضست فصل نهم در جيم با فاء و فيه ايضا مرض واحد جفاف اللّسان و الانف جفاف بضم اول و فتح ثانى و الف و فاء ثانى بمعنى يبوست ست و معنى لسان در تقشر آن مذكور شد و انف بلغت تازى بينى را گويند و جفاف عضوين مذكورين عبارت از خشك شدن آنهاست و يبوست زبان دو نوع باشد يكى حقيقى و ديگرى غير حقيقى حقيقى آنست كه بسبب استيلاء صفرا و غلبه حرارت و يبوست بود و در حميات محترقه بمنصه ظهور رسد و زردى زبان و خشونت آن و سائر امارات صفرا بر ان شاهد بود و غير حقيقى آنست كه خلط لزج غروى بر سطح زبان آيد و حرارت ويرا خشك نمايد و از لزوجت آن دهان و غرويت آن متفح گردد و اين نوع اگرچه بحسب حقيقت جفاف خلط موصوفست اما بنا بر شدت اتصال بسوى زبان منسوب گشته هذا و كذلك جفاف الانف گاهى از حرارت قويه كه نه بتخفيف رطوبات انجامد و گاهى از يبوست شديده كه بافناء آنها پردازد دست دهد و تقدم حميات محترقه يا دقيه بر وى شاهد بود و باشد كه لجوج خلط لزج در خيشوم موجب اين مرض گردد و اين چنان باشد كه خلط مذكور در محل مسطور بچسپد و بسبب حرارت هواء مستنشق همان جا خشك شود پس بنا بر انسداد مجرى رطوبات دماغ كه ترطيب بينى بدان وابسته باشد جفاف در وى رو نمايد فصل دهم در جيم با ميم مشتمل بر پنج مرض جمود بضم جيم و ميم و سكون واو و دال مهمله علتىست كه چون انسان را درگيرد بهر هيئتى كه در حين عروض وى باشد نشسته يا استاده يا خفته « 1 » فروگرفته شود چه محل آفت در اين مرض بطن مؤخر دماغ كه حاسهء مذكوره و حركات مزبوره بدان تعلق دارد مىباشد پستر حواس ديگر و حركات آخر كه متعلق به بطنين مقدمين باشند هنگام تالم و تاذى آنها بمشاركت بطن مؤخر نيز باطل شوند و بنا بر فقدان جملهء حواس و بطلان همگى حركات و زوال ادراك بكسر و انقطاع تنفس سربسر عليل بموتى ماند و مرض مذكور در اين حالت مشابهت بسكته بهم رساند لهذا ويرا اشبه الشى بالسكته گفتهاند و دفعا للاشتباه فرقى فيما بينهما بيان نمودهاند دوى آنست كه در حلق مجمود هيچ چيز داخل نتوان كرد بخلاف مسكوت كه ادخال چيزى رقيق در حلق وى ممكن باشد و ايضا مسكوت مستلقى و بر پشت افتاده بود و مجمود على ما مر آنفا مخصوص بوضعى من الاوضاع نبود هذا اكنون بايد دانست كه علت مسطوره و اگر خفيف و سبك بود و به حد بطلان عامه حواس و حركات نرسيده باشد به سبات و ليسرغس كه عبارت از سرسام بلغميست « 2 » من وجه مشابه باشد و فرق در ان و در اينان ظاهرست چه مسبوت هرگز بدان حد نمىرسد كه نفس وى منقطع گردد بخلاف مجمود كه در حين اشتداد علت و قوت سبب على ما ذكرنا زنده نماند تا به بقاء تنفس چه رسد و ايضا تفهيم و تنبيه مسبوت بعنف بلكه تكليف
--> ( 1 ) يا در صنعتى بر همان هيئت بماند و حس لمس و اكثر حركات اراديه به مجرد حدوث علت دفعة ( 2 ) فروگرفته