حكيم سيد ابو القاسم ( مير قدرت الله قادرى )
29
فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض )
باسقاط انجامد و فساد حال جنين از اسقام مادر و كثرت استفراغات و جريان حيض دور شير از اول حمل خاصه اگر جنين متحرك نباشد يا در حركت آن ضعف و سستى راه يابد هويداست و كذلك استعداد جنين بر اسقاط از كثرت اوجاع رحم و افراط درد و لبن و ضمور ثديين بغتة پيدا تنبيه ضمور احد الثديين بر تقدير بودن حبل بتوامان دليل اسقاط جنينىست كه جانب ثدى ضامر باشد فافهم هذا خلاصة ما فى هذا المقام و وجه التسمية لا يخفى على ذوى الافهام فصل نهم در الف با صاد مهمله ؟ ؟ ؟ و دردى يك مرضست اصن بفتح اوّل و ضم ثانى و نون مشدده گنده بغلىست و لفظ صنان از همين ماخوذست اما باستعمال عام مستعمل مىشود چه صنان عبارت از انست كه بوى بد از بدن انسان آيد از بغل باشد يا غير آن چنانچه در حرف صاد مفصل بيايد و علت موسومه را ذفر نيز گويند و در بحث دال مهمله ان شاء الله تعالى مذكور خواهد شد فصل دهم در الف با طاء مهمله و در وى نيز مرض واحدست اطروعنا بفتح اول و سكون ثانى و ضم راء مهمله و سكون واو و كسر عين معجمه و فتح تحتانى و الف قسميست از هزال كه بسبب فقدان غذا حادث گردد و در حرف ها معه فرق كه نزد اطباء در ذبول و هزالست بيايد و لفظ مذكور بيونانى بمعنى فقدان غذاست پس تسميه آن بدان از قبيل تسميه شى باسم سبب باشد فافهم فصل يازدهم در الف با عين مهمله مشتمل بر سه مرض اعوجاج الذكر تمددىست و ميلان بجانبى كه بقضيب عارض گردد و كيفيت حدوثش اينست كه خلط غليظ لزج بعضله از عضلات وى چسپيده بدانسو منجذب سازد يا سببى از اسباب عضله مسطوره متورم شد و باعوجاج قضيب انجامد يا عصبى از اعصاب كه بوى رسيدهاند به تشنج امتلائى يا يابس متشنج شوند و مرض مذبور صورت پذيرد پس اگر حدوث تشنج در عصبى بود كه از عانه بقضيب توجه فرموده اعوجاج به بالا باشد و اگر در ان عصبه باشد كه از قطن بتكرر نموده تعوج با غسل بود و بالجمله دخول قضيب را در عنق رحم مانع آيد و منى بر سبيل استقامت مندفق شده بقعر وى نگرايد هذا اكنون بايد دانست كه اعوجاج بكسر همزه و سكون عين مهمله و كسر واو و فتح جيم و الف و جيم ثانى در اصل بمعنى كج شدن آمده و ذكر بفتح دال معجمه و كاف و سكون راء مهمله قضيب را گويند و وجه تسميه على ما لا يخفى از لحاظ معناى تركيب بوضوح مىانجامد اعتقال همزه و عين مهلمه و فوقانى و قاف و الف و لام بر وزن احتباس در عرف اطبا عبارت از فتوريست كه در زبان بسبب استيلاء حرارت مفرط بر ان و حدوث استرخاء در ان بالذات باشد يا بمشاركت دماغ و عروض تشنج و تولد ورم و امثال آن حادث شود بنهجى كه انسان قادر بر تلفظ نباشد و چون لفظ مذكور را بسوى طبيعت مضاف كنند اعنى اعتقال الطبيعة گويند مراد از ان حبس البطن باشد چه اعتقال در لغت بمعنى حبسست و ؟ ؟ ؟ به تظمير الناهية بين المعنى