حكيم سيد ابو القاسم ( مير قدرت الله قادرى )
9
فصول الأعراض ( شرح حدود الأمراض )
سائق خوانند و سبب بدنى بالاستقرا منحصرست در مزاجى و خلقى و تركيبى و اگر غير بدنى بود نفسانى باشد يا غير نفسانى كيف ما كان بادى گويند و بالجمله از اسباب مذكوره حدوث انواع امراض مسطوره صورة بندد و التفصيل فى الكتب الطبية فليرجع نوع دوم در بيان معنى علامت و اقسام وى بدانكه علامت در عرف اطبا عبارة از چيزىست كه بر حالتى از احوال ثلثه بدن انسان بدان استدلال كنند و دو قسم باشد يكى آنكه دردى و در حالة واسطه نباشد چون نافض و ديگر آنكه بين العلامة و حاله واسطه بود مانند برد و قشعريره هذا اكنون بايد دانست كه علامت يا بر حالهء ماضيه دلالت كند يا بر حالت حاليهء موجوده يا بر حالت مستقبله و اول را مذكر و ثانى را دال و ثالث را سابق العلم و تقدمة المعرفه و تقدمهء البشاره و تقدمة الانذار و بشاره و انذار گويند و علامات مذكوره بعضى مفيد طبيب است و بعضى بيمار است و بعضى هر دو راست فتامل فائدهء سوم در بيان وجوه تسميه امراض بدانكه تسميه مرض گاهى « 1 » باسم عرض لازم بود چون صرع و گاهى « 2 » باسم سبب مانند ماليخوليا و گاه باشد كه بنا بر مناسبت معنى لغوى مرض را موسومه سازند مثل زكام و در بعض احيان كثرت حدوث مرض در بلدى از بلاد باعث نسبت آن مرض به آن بلد گردد چون عرق مدنى كه منسوب بمدينه منوّره است زادها اللّه تعالى شرفا و تعظيما و كذلك بسبب كثرت حدوث مرض بحيوانى از حيوانات منسوب بدان حيوان بود مانند داء الثعلب و باشد كه از جهت تشبيهه به اسمى خاص موسوم گردد چون دار الفيل و بنا بر ظهور عروض مرض اولا بشخصى از اشخاص گاهى ويرا بدان شخص نسبت كنند مانند جزونيه كه بجزون طبيب منسوبست و گرديدن جلد مانا به جلد حيوان گاهى نيز وجه تسميهء علت گردد چون علة النعامه و كذلك حدوث علت در موضعى از مواضع بدن سبب تسميهء وى بدان موضع شود مانند ذات الجنب و ذات الريه باب الالف و فيه عشرون فصلا فصل اول در الف ممدوده مشتمل بر دو مرض آخذه بالف ممدودة و خاء معجمة مكسره و دال معجمه مفتوحة و هاء موقوفة جمودست و ماهيت آن با فوائد ديگر بعون اللّه تعالى و حسن توفيقه در حرف جيم مذكور خواهد شد و از آنكه علت مذكوره آدمى را بغتة درمىگيرد و در ان حس و حركت انسان ناگهان فروگرفته مىشود بدين اسم از قبيل تسميه شى باسم عرض لازم باشد فافهم تنبيه مدركه و شخوص و قاطوخوش و قاطوخس و قوطوخوس و قوطوخس نيز از اسامى اين مرضست و معنى هريكى ازينها بنهجى كه وجه تسميه علّت مزبوره باسامى مسطوره بوضوح انجامد در جايگاه خود ان شاء اللّه تعالى بيايد فانتظر فائده ابن سرافيون گفته كه بعضى اطبا اين مرض را اخذ نامند و بعضى ادراك خوانند انتهى و مانا كه اطلاق
--> ( 1 ) قوله فافهم اشاره است بدانكه عرض مقدم به اين مرض فرد ؟ ؟ ؟ نيست بلكه فروگرفت شدنست پس تسميه اين مرض بعينه باسم عرض لازم نباشد بلكه از قبيل ؟ ؟ ؟ مىباشد فتامل منه عفى عنه اللهم اغفر لكاتبه و لمن ؟ ؟ ؟ فيه ( 2 ) مرسوم گشته چه اخذ بتازى فروگرفتن باشد و آخذه فروگيرنده اين تسميه اين علت بدين اسم