محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
78
مخزن الأدوية ( ط . ج )
* عصاره * به معنى عصير است امّا در آنچه بىآتش به هوا و يا به آفتاب منعقد كرده باشند استعمال نمايند . * عصير * آب افشرده از نباتات كه منجمد نشده باشد . * عطر * به فتح بوى خوش و به كسر خوشبويى . * عفص * به كسر فا طعم زمخت كه زبان را درشت سازد و اجزاى آن را به سبب برودت به هم آورد و فعل آن تبريد و تكثيف و تصليب و تخشين و ردع است . * عنقود * خوشه نباتات و عناقيد جمع آن است . حرف الغين * غرغره * آواز مختلف است كه از حلق آيد و مراد از آن حركت دادن مايعات است در حلق و فرو بردن آن و يا فرو نابردن و ريختن آن . * غض * به ضاد معجمه تر و و تازه نارس از نباتات است . * غليظ * به معنى كثيف است و در اغذيه بيشتر متداول است و استعمال لفظ كثيف در ادويه است . حرف الفاء * فاتر * نيم گرم است . * فتيله * به معنى شافهاى كه مخصوص به دبر باشد . * فرزجه * شافهاى كه قبل و رحم را مخصوص باشد . * فرفيرى * به معنى رنگ بنفش است . * فسخ * از هم جدا شدن است . حرف القاف * قابض * گيرنده را نامند كه اجزاى زبان را به هم آورد و درشت نسازد فعل آن تبريد و تجفيف و تغليظ و تقويت اشتها است و در غير طعم مراد از آن شيء حابس است كه به سبب به هم آوردن اجزاى عضو حبس و استمساك نمايد . * قضبان * شاخهاى گياه بىساق است و قضب واحد آن است . * قطور * آنچه در گوش و غير آن از اعضا بچكانند . * قنبعه * به ضم اول و ثالث و سكون ثانى قبههاى خوشه كشت است . حرف الكاف * كثير الغذاء * آنچه اكثر مقدار او جزو بدن شود . * كثيف * به خلاف لطيف و آن چيزى است كه اجزاى او به دشوارى قبول انفصال از كيفيت بدنى كند و نفوذ در اجزاى بدن به سرعت ننمايد . * كماد * آنچه گرم كرده بر عضو بندند مثل تكميد به سبوس گندم . * كيموس * اخلاط متولده از هضم كبدى است . * كيلوس * كشكابى است كه از هضم معدى بهم رسد و شبيه به كشك محلول به آب باشد . حرف اللام * لخلخه * آنچه با مايعات در ظرفى كرده بر هم زده بو كنند . * لحاء * ريشههاى باريك نبات است . * لزاق و لزوق * آنچه بر عضو بچسبانند و با چسبندگى باشد . * لطوخ * به معنى اندودن چيزى است بر عضو كه از طلا غليظتر و از ضماد رقيقتر باشد . * لطيف * آنچه در شأن آن باشد كه بعد از ورود در بدن منقسم گردد به اجزاى بسيار صغار و نفوذ در جميع اجزاى بدن به سرعت كند مثل زعفران . * لعابى * آنچه از خسيانيدن آن در آب اجزاى آن مخلوط به رطوبت شده چيزى لزج به هم رسد و چون برشته كنند الزاق آن رفع شود مانند بهدانه و بزرقطونا و ريشه خطمى و مانند اينها . * لعوق * به معنى انگشتپيچ است كه از معجون رقيق تر باشد . * ليف * آنچه از اصول و لحاى نباتات رويد و باريك تر از لحاء باشد . حرف الميم * مالى * عسل است . * مالىقراطن و ماء القراطن * ماءالعسلاند . * مايع * آنچه ضد جامد باشد و سيلان كند و رقيق القوام باشد . * مبرود * آنچه به سوهان خرد كرده باشند . * مر * يعنى تلخ و هر چه به سطح ظاهر زبان نفوذ كند و درشت سازد و با كراهيت بود و طبع را بر هم زند و فعل آن تسخين و جلا و منع تعفن است . * مروخ * ماليدن چيزى بر اعضا است . * مزدات * پراكنده است . * مسبت * آنچه خواب آورد و با منوم مرادف است . * مسكر * هر چه مستى آورد اعم از آنكه با تفريح باشد يا نباشد . * مسوح * آنچه در ماليدن آن بر بدن مبالغه در دلك عضو نكنند . * مسيخ * بى مزه و با تفه مرادف است . * مصول * آنچه در سوختن به حد رماديت نرسد . * مضغ * خاييدن چيزى است . * مضمضه * هر مايعى را نامند كه در دهن حركت دهند . * معقف * خميده و كج شده است . * مغسول * آنچه در شستن آن مبالغه كرده باشند .