محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
754
مخزن الأدوية ( ط . ج )
نواح آن و بعد از آن در كهكيلويه و آنچه از جاهاى ديگر اخذ مىنمايند قير است نه موميايى و ضعيف الاثر و چندان خاصيتى و نفع بر آن مترتب نمىگردد و آنچه ملا احمد تهته در تاريخ الحكما در كيفيت بد و اطلاع بر موميايى و خواص و افعال آن نوشته آنست كه از جمله عجايب اتفاقات ظهور موميايى كانى بود در عهد فريدون و كيفيت ظهور آن در كتب معتبره چنين آوردهاند كه در ايام حكومت فريدون جمعى از سپاهيان او در حوالى داراب جز فارس شكار مىكردند ناگاه يكى از ايشان تير كارى بر قوچ كوهى زد و آن بعد از چنان زخمى از نظر ايشان غايب شد هر چند تفحص كردند نيافتند اتفاقاً بعد از يك هفته باز آن جماعت به شكار رفتند همان قوچ را ديدند كه صحيح و سالم مىگردد و آن تير در پوست او آيخته و قوچ آنچنان مىخراميد كه گويا اصلًا زخمى به دو نرسيده آن جماعت از مشاهده آن حالت متعجب شده در مقام گرفتن او شدند و به هر نحوى كه بود او را به دست آوردند چون نيك ملاحظه نمودند قدرى از موميايى در اندرون زخم و حوالى او چسبيده بود چنانچه معلوم مىشد كه او خود را به موضعى كه موميايى داشته ماليده و آن موميايى موجب التيام و التحام زخم كارى او شده و چون اين خبر به فريدون رسيد به حكم او حكما و اطبا در مقام تجربه و امتحان آن شدند و در التيام جراحات و جبر عظم مكسور و غيرها از وى آثار ارجمند و فوايد عظيمه يافتند انتهى كلامه و بعضى گفتهاند كه در زمان فريدون فرخ حكما پى به اين دوا بردند بدين طريق كه روزى فريدون براى شكار رفته بود و آهويى را تير زد چنانچه آن تير بر پهلوى او نشست و از پهلوى ديگر او بيرون رفت و تير ديگر بر پاى او زد كه لنگ شد و مىرفت و فريدون در عقب آن مىرفت تا آنكه آهو به جايى رسيد كه اندك گودى داشت آن آهو چند مرتبه زبان خود را بر آن مكان ماليده و تا رسيدن فريدون به سر وقت او باز آن آهو به دو نشست و برفت و نمىلنگيد از اين معنى فريدون متعجب شده حكما را طلبيد و اظهار آن مقدمه نموده و بعد از تفحص معلوم شد كه از درزهاى سنگ مانند صمغ چيزى تراوش مىكند و مىچكد و آن آهو آن را ليسيده پس فريدون حكم كرد كه مستحفظان در آنجا باشند و هر ساله هر مقدار كه جمع شود ارسال حضور نمايند و از آن زمان تا حال در آنجا مستحفظان هستند و هر ساله آنچه جمع مىشود از براى سلاطين ارسال مىدارند و رفته رفته به مرور ايام از كثرت كاوش آن مكان گود شده است به اعتبار آنكه سنگى را كه از درز آن برمى آيد مىكاوند بلكه از زير آن بيشتر به دست مىآيد و همچنين از اين جهت آن مكان گودتر از سابق شده و بالفعل بر مثال چاهى به عمق دو قامت انسان به قطر سه چهار ذرع شده است سنگى عظيم بر دهن آن گذاشته و مستحفظان نزديك آن مىباشند و سالى يك مرتبه پنجاه شصت كس و زياده هم جمع شده آن سنگ را اندك اندك كنار مىكنند كه شخصى در آن تواند رفت پس شخصى لنگى بسته اندرون آن مىرود اندك آبى به قدر يك شبر يا يك و نيم شبر گاهى قدرى زياده و گاهى كمتر كه از تراوش عروق آن كوه در ته آن جمع شده است در آن مدّت و بر بالاى آن اندك دهنيتى مانند پرده نازك منجمد گشته تمام آن آب را با اندك سنگ و ريگ و آنچه هست در آن بيرون آورده در ديگ بزرگى جمع مىكنند و مستحفظان همه جمع مىباشند و آن ديگ را بر آتش گذاشته چند جوشى مىدهند تا دهنيت از ماييت و خاك و ريگ و غيرها جدا گردد پس فرود آورده سر آن را بسته همه بر آن مهر مىكنند و مىگذارند تا خوب سرد گردد پس سر آن را باز كرده آنچه بر روى آن بسته شده است از دهنيت مىگيرند و مرتبه ديگر آن را به همان قسم جوش داده مىگذارند تا سرد گردد و دهنيت آن را باز مىگيرند و همچنين تا دهنيت ديگر در آن نماند پس قدرى را عمله به عنوان دزدى براى خود مىگذارند و تتمه را جميع آنها بر آن مهر نموده ارسال حضور مىنمايند و مجموع تخميناً يكصد و پنجاه مثقال نهايت تا دو صد مثقال در تمام سال جمع مىشود گاهى زياده تا سه صد مثقال و گاهى كمتر و زياده بر اين شنيده نشد و در دردى آن نيز تأثير و خاصيت بسيار است چون در روغن گاو يا گل سرخ حل نمايند و صاف نموده بياشامند و يا تدهين نمايند و نيز از بعضى ثقه شنيده شده كه در داراب دره كوهى است كه از آنجا موميايى دارابى اخذ مىنمايند و در آن دره از شكاف كوه قطره قطره موميايى مىچكد در زير آن قاشق بزرگى نصب كردهاند و در آن آنچه مجتمع مىگردد اخذ مىنمايند و جمع مىكنند و هر سال به دستور ارسال حضور سلاطين مىنمايند و غير دارابى نيز از شكافهاى سنگ برمىآيد و ليكن مكانى معين مانند دارابى ندارد و كسانى كه ماهر اين كارند در آن كوهستان رفته تجسس مىنمايند بر روى بعضى سنگها كه علامتى و داغى معلوم مىشود آنجا را ميخى كوبيده نشان مىگذارند و بعد از چند مدّت آمده از آنجا آنچه جوشيده شده است جمع نموده برمىدارند و گاه است كه سال ديگر از همان سنگ و همانجا نيز برمىآيد و نيز از بعضى ثقه و سكنه آن ديار شنيده شد كه بعضى اهل آن ديار و اصطهبانات و كهكيلويه و نيز ( بزوايح و ) « 1 » نواح آنها جمع شده در بعضى مغارهها و شكافهاى كوه كه مىدانند كه از آنها موميايى برمىآيد هيمه بسيارى در آن مغارهها و شكافها جمع كرده آتش مىزنند و مىروند به سبب گرمى تابش از شكافها و درزهاى
--> ( 1 ) . به بعض : ب