محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى
700
مخزن الأدوية ( ط . ج )
نمايند و هر چه از شكم حيوان برآورند كه حلان به ضم حاى مهمله و فتح لام مشدده و الف و نون و حلام به ميم به جاى نون نامند و آنچه به حد كمال نرسيده باشد همه ضعيف و مورث ضعف و سستى و امراض بلغميهاند و از حيوان پير و ضعيف سالخورده بسيار لاغر و مريض و ميته همه مورث امراض صعبه كثيره و سودا و امراض سوداويه است خصوص كبش و تيس و بقر و جاموس و جمل و همچنين گوشت حيوان بچه مرده و يا گرگ و غير آن از سباع گزنده و خوفناك و يا در آب افتاده و به دستور حيوان مخنوق همه ردى و مورث امراض رديه صعبه و سودا و امثال اينها است و در حضور حيوانى حيوان ديگر را ذبح نمودن زبون و آشاميدن آب بعد از گوشت مضر و تناول نمودن آن در شبها باعث تخمه و جمع آن با شير و بيضه مضر و غير مجوز و هر چند مبالغه در طبخ و كوبيدن آن كنند اولى است و بايد كه اجزاى آن متساوى طبخ يافته خواه كباب باشد و يا غير آن و گوشت آب يعنى مرقه سريع الهضم و النفود و موافق ناقهين و ضعيف المزاج و القوّت است اگر بلاغم و رطوبات بسيار بر بدن غالب نباشد و كسى كه اراده نمايد تجفيف و صلابت بدن را بايد كه مشوى و كردناج آن را بخورد و مشوى آن بطىالنزولتر و يابستر و قوى الدم از مسلوق و كسى كه اراده ترقيق و نرمى بدن نمايد بايد كه اسفيدباجات چرب بياشامد و روزى دو بار خوردن آن ممنوع جهت آنكه البته هضم آن بر طبيعت دشوار و باعث فساد و ضعف قوّت است و مداومت بر آن نيز باعث فساد اخلاط و قساوت قلب و تيرگى باصره و بلادت ذهن و غلبه صفات بهيمى و اخلاق سبعى و بسيار دير دير خوردن آن باعث ضعف بدن و لاغرى و وهن و نقصان در ارواح و سقوط قوا است و مشوى يعنى بريان آن مولد لحم صلب و خشك و مطبوخ آن به طريق يخنى گرم و تر و مولد لحم رخو نرم و قليه آن كثير الغذا و باعث تقويت بدن است و حلواى لحم و ماء اللحم به اقسام و امراق آن در قرابادين كبير ذكر يافت . * اعضاء الرأس * گوشت گاو و گاوميش و ساير گوشتهاى غليظ مولد سودا و امراض سوداويه از جنون و وسواس و گوشت ابن عرس با شراب جهت صرع . * العين * خاكستر گوشت حملان جالى بياض چشم و گوشت سباع و ذوات المخاليب مقوى چشم و رافع امراض عين و زهره طيور و اكثر حيوانات جالى بياض و آثار چشم . * اعضاء النفض * گوشت سرطان نهرى جهت مسلولين و گوشت جوجه طيور مهيج خوانيق . * اعضاء الغذاء * گوشت قطا جهت اصلاح فساد مزاج و تفتيح سده كبد و طحال و استسقا و گوشت قنفذ با سكنجبين جهت استسقا و لحوم غليظه و مضر معده و طحال . * اعضاء النفض * گوشت گاو مانع ريختن صفرا است به معده و گوشت ارنب مشوى جهت قروح امعا نافع و گوشت قنفذ خشك كرده با سكنجبين جهت وجع گرده و مرق خروس پير به شرط مذكور در دجاج جهت قولنج و امراض سوداوى و مرق گوشت گاو و سكباج آن جهت اسهال مرارى و همچنين قريص گوشت آن با گشنيز تازه و سركه و حموضات مناسبه به سركه و همچنين با گشنيز خشك و اندك زعفران و گوشت طيور مشوى و غير مشوى مانند گوشت كبك و طيهوج و قطا و قمرى كه جوش داده مرق آن را بريزند و جرم آن را تناول نمايند حبس طبيعت نمايد و مرق آن تليين و گوشت شتر مدر بول و گوشتهاى چرب تليين آن زياده از غير آن و گوشت سباع و ذوات المخاليب جهت بواسير و گوشت حمار وحشى با روغن قسط جهت وجع گرده و تحليل ريح غليظ . * الحميات * گوشت گاو و ابل و وعل و طيور بزرگ پير محدث حمى ربعاند . * السموم * آشاميدن گوشت ابن عرس خشك كرده با شراب جهت سموم و گوشت حملان سوخته براى لسع مار و عقرب و جراره و با شراب جهت سگ ديوانه و گوشت ضفدع جهت لسع هوام . * آلات المفاصل * ضماد گوشت گرم به گرمى ذبح جهت ضربه و سقطه و به دستور پيچيدن عضو در پوست گرماگرم آن و ضماد دنبه جهت تليين عصب صلب شده و تليين اعضاى متشنجه و گوشت ارنب جهت نقرس و اوجاع مفاصل و قريب است در فعل به مرق ثعلب و گوشت ابن عرس جهت اوجاع مفاصل ضماداً و شحم حمار وحش با دهن قسط جهت وجع ظهر و تحليل رياح غليظه تمريخاً و گوشت افعى و قنفذ اكلًا به طريق مرقه و يخنى نافع و گوشت گاو مولد جذام و داء الفيل و دوالى و جرب و قوباى ردى و سرطان و همچنين ساير لحوم غليظه . * الجروح و القروح و الاورام * طلاى گوشت گوسفند سوخته و ضماد گوشت گاو و ساير لحوم غليظه محلل اورام صلبه . * الزينه * طلاى پيه حمار وحش و بط رافع كلف و سوخته گوشت حملان رافع بهق و سوخته گوشت ضفدع جهت داء الثعلب نافع است . لحية التيس به لام مفتوحه و حاى ساكنه و يا و الف و لام و فتح تاى مثناة فوقانيه و سكون ياى مثناة تحتانيه و سين مهمله لغت عربى است . در ماهيت آن اختلاف است مالقى و بغدادى و انطاكى و غيرها گفتهاند نباتى است مجعد و بر روى زمين مفروش و از زمين بلند نمىشود و برگ آن شبيه به برگ گندنا و مردم آن را مىخورند و مداوا با آب آن مىنمايند و همين لحية التيس حقيقى است و نزد عرب و اهل شام و شرق و ديار بكر ( مسمى ) « 1 » به اذناب الخيل
--> ( 1 ) . فقط در ب