مؤلف مجهول

31

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )

بر من ترحّمى كه دلم شد برون ز دست * زين غم به جان رسيده‌ام اى شاه دلنواز خود گو كجا روم به كه گويم ، روا بود * بيچاره من ز عشق كسى و تو چاره‌ساز شاها روا مدار كه نهال هستى مرا كه چندين‌گاه به آب باران مرحمت پرورده باشى حالا تب عشق جانگداز همچون سموم قافله سوز در باديهء فراق از لب تشنگى بسوزد . از آن‌جا كه لطف شهريارى است چه عجب كه مجددا التفاتى از مكمن عواطف خسروانه شامل حال اين مخلص شود . [ نويد و رغام ] چون عرضه داشت را عنايت به عرض رسانيد پادشاه نويد را كه يكى از خاصان درگاه بود نزد خواجه رغام فرستاد . بيت منم آن خسرو بخشنده كه هرگز نكند * خلعتِ بخشش من بر قد كس كوتاهى هر گدايى كه به درگاه من آيد به نياز * يابد از حضرت من دولت شاهنشاهى انديشه مكن و غم مخور كه اينك به ملك دريابار [ 129 ب ] كس مىفرستم تا زلال را كه هواى وصال او در خاطر دارى به خدمت من روان سازد و من تو را از باغ وصال [ آن ] سرو قامت گل رخسار برخوردار گردانم . و نويد را گفت كه در روضةالحكمة ميوه‌اى است كه آن را صبر مىگويند و در نهايت تلخى . اما خاصيّت آن تحمّل است . براى خواجه رغام همراه برد و نامه‌اى به ملك دريابار نوشت . بيت اى نكوسيرت صافى دل پاكيزه‌گهر * كه روان طبع تو ز آيينهء دل شسته غبار بيستونها بودت مخزن لعل و زر و سيم * دُرج دُرهاى گرانمايهء تو دريابار بعد از سلام اعلام آن‌كه ما زلال كه گل نورستهء بوستان زندگانى و درّ ناسفتهء گنجينهء نهانى تست ، از خاصّان درگاه خود شمرده به يكى از مقرّبان درگاه عرش