محمد حسن خان اعتماد السلطنه
2350
مرآة البلدان ( فارسى )
از فرط تشنگى و تف شراره جگر مانند كباب نيم سوخته است . يكى از سواران ، خود خود را پر از آب كرده به دست گرفته نزديك اسكندر آمد و ملتمس شد كه از آن آب بياشامد . اسكندر خود آب را به دست گرفته اطراف خويش را نظاره كرد . غالب سرداران را به همان حالت متعطش ديد . بدون اينكه لب خود را به آب بيالايد آب را رد كرده گفت چگونه من آب بنوشم و حال آنكه جمعى از سرداران و سپاهيان تشنه و بر من نظاره مىكنند ؟ مشكهاى آب را زودتر به اولا خود برسانيد و آنها را از رنج عطش و ورطهء هلاكت نجات بخشيد . اين بگفت و اسب خود را به طرف جيحون راند كه چندان مسافت نبود . شباهنگام به كنار جيحون رسيد و يا گفتى در وادى ظلمات به چشمهء حيوان پى برد و فورا حكم داد تا آتش بسيارى افروختند كه بازماندگان راه و دابر « 1 » سپاه بر اثر آتش بيايند و در آن ظلمت شب به زحمت گمراهى دچار نشوند و نيز مناديان را فرمود تا ندا دردادند كه آب نزديك است تا عساكر بدين نداى بشارتآميز نيرو گرفته و هركس تن به مرگ داده و از قوت رفتار افتاده بدين نويد جانبخش قويدل شده زودتر خود را از ورطهء هلاك و گرداب فنا به ساحل نجات و سرمنزل حيات رسانند . و جمعى را نيز امر داد كه با مشكهاى پرآب آنها را استقبال نمايند و ليك سربازان تشنه همينكه به كنار شط مىرسيدند از شدت عطش چون مريض مستسقى چندان آب مىآشاميدند كه غالبى به هلاكت مىرسيدند و بيچاره آنان هم كه از آتش عطش ، نيمه جانى به در برده بودند روان گرانبها را در سر آب روان به باد فنا داده سر بر خاك هلاك مىنهادند و از زحمت سفر و خيال جنگ و سوداى ناموس و ننگ مىآسودند . بالجمله در اين شب از قشون اسكندر زياده از آن تلف شد كه در يك روز جنگ و يك ميدان رزم خود پادشاه خود از سر بردارد و اسلحه از تن برآرد . و چندان اسكندر سواره با آن حالت تشنگى و خستگى ايستاد تا تمام سپاه عقبمانده از راه رسيدند بعد به چادر در شده جزئى آبى نوشيد . ديگر روز كه على الطليعه برخاست عرض و عمق شط را ديده و سنجيده به حدى يافت كه عبور از آن بدون جسر محال و غير ممكن بود
--> ( 1 ) - دابر به معناى دنباله ، آخر هرچيز ، تابع ، پيرو .