محمد حسن خان اعتماد السلطنه

پيشگفتار 11

مرآة البلدان ( فارسى )

وسوسه‌هاى شيطانى منزه و مبرى بوده‌اند و سخنى جز به درستى و عملى جز به رضاى خالق و سود مخلوق نگفته و نكرده‌اند ؟ چه زيباست تعبير قرآن كريم آن‌جا كه آدمى را « ظلوم جهول » مىخواند . از اين ظلوم جهول هرچه گوئى برمىآيد . شيخ اجل نيز مىگويد : ما ابرء نفسى و ما ازكيها * كه هرچه گفته شود از بشر در امكان است از اين گذشته اعتماد السلطنه در دربار ناصر الدين شاه و در روزگار استبداد مطلق به سر مىبرده . دوره‌اى كه پادشاه مالك جان و مال و عرض و ناموس بندگان خدا بوده و هيچكس ياراى آن نداشته كه با او سخنى به راستى گويد و حقيقى بر زبان راند . زيرا كوچكترين اشارهء شاه كافى بود كه زبانى بريده شود و سرى از گردن جدا گردد . آن هم با روحيه‌اى كه ما در تحمل استبداد داريم و با تعليماتى كه در ذهن ما جا داده‌اند كه : خلاف راى سلطان راى جستن * به خون خويش باشد دست شستن اگر خود روز را گويد شب است اين * ببايد گفت آنك ماه و پروين بدبختانه بسيارى از منتقدان روشنفكر ما كه هيچكس را قبول نداشتند و قدما را از لحاظ تحمل استبداد و ستايش ظلم و ظالم مورد طعن و لعن قرار مىدادند ، در همين روزگار ما ، آن‌جا كه پاى امتحان به ميان آمد هم خود را رسوا كردند و هم ديگران را شرمسار . راستى كه : اندر بلاى سخت پديد آيد * فضل و بزرگوارى و سالارى بگذريم و بگذاريم كه در خانه اگر كس است يك حرف بس است . اما آن جمع كه اعتماد السلطنه را شايستهء داشتن تأليف و تصنيف نمىدانند و افتخار تأليف همهء آن كتابها را به اين و آن مىبخشند . نخست بايد گفت كه اينان جمع نيستند بلكه مفرداتى هستند كه از طريق تشبه به بزرگان و رفتن در زى آنان كسب آبرو مىكنند و از راه بازگو كردن نظر « بزرگان » مىخواهند خود را هم‌طراز « رجال » قلمداد كنند و در سلك عالمان و علامگان خويشتن را جا بزنند . روشنتر بگويم . نخستين كسى كه محمد حسن خان را سارق و منتحل معرفى كرده مرحوم