مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى ( مترجم : حسين بن محمد آوى )
48
محاسن اصفهان ( فارسى )
حور العين منوّر ، مينو و ارم از گلستانش باغى ، و شمع فلك در شبستانش چراغى ، مساقى جويبارش به آب سافح چون سواقى سيم ساقى سيم ساق از شراب طافح ، نرگس مست چون معشوق از آن بازى خفته و سست يا چون عاشق آن كاره در گوش دينار و در دهان درست ، سنبل و بنفشه جعد ديلمى بر باد داده ، و ريحان و سمه كشيده ، و خال مشكين بر رخ لاله نهاده ، سحاب اغبر جلاب در قحف عبهر ريخته ، و صبا عطر سمن با عبير نسترن آميخته ، درختان چون قامت زيباى نازنينان خرامان ، شاخ سرخپوش از شكوفه و ژاله در در گوش ، و مرغ چمن را از پيالهء لاله خروش نوشانوش ، كما قال ابن وأوا : و صفرّت الأطيار بين رياضه * و لبى لها القمرى صوت هزاره نغمهء بلابل و چكاوك ساجع ، و الحان هزاردستان به هزاردستان يكايك متراجع ، كه : نعم طابت عشيات الصّحارى * فقم نشرب على صوت الهزار انهار در ميان سرو و چنار و ديگر درختان ميوهدار چون مارپيچان ، و به هزار حيله روان ، و در عروق آن به صد لطف ، چون جان در تن ، روان . و « گودكرت » و « نفاده » كه هريك در نضارت و غضارت ، بىنظير افتاده ، و به نزاهت و فكاهت ، بهشتى است بر اصفهان گشاده ، درختان شكوفهدار هريك بسان لعبتان نازنين نارپستان كه به رقص درآيند ، يا دختران عروس آراسته كه به زينت سندس و پرنيان ، و به زيور درّ و مرجان ، سواعد سيمين و معاصم سمين به آسمان برداشته ، شوهر از خدا خواهند . « كوشك طغيره » كه نسيم سحر بر هواى آن - از راه ادب - به آهستگى رود ، و هرگه كه صبا گيسوى رياحين آن به شانه زند ، از هر شاخى هزاران نافهء مشك و حقّهء غاليه افگند ، و چون سحاب ، صحن آن را آب زند ، عقود لآلى و گوهر پراكنده ، قامت زيبا و قد خوشخرام سرو سهى و بيد و چنار رقّاص از تنسّم نغمات و ترنّم نغمات هبوب صباى اسحار بر اشجار ،