مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى ( مترجم : حسين بن محمد آوى )
32
محاسن اصفهان ( فارسى )
ارواح كه بر درش گذشتند * فردوس مهين بر او نبشتند آدم به دل جنان شمردش * چون شد به فرشتگان سپردش از سبزه و آب گشته موجود * درّاعهء خضر و درع داوود چون غمزهء دوست گاه دستان * با سهم و ليك نرگسستان از سبزه چو عارض خط آور * خاكش به لباس فستقى در گويى خط يار و سبزهء او است * دو فستق رفته در يكى پوست بستانش حَدائِقَ وَ أَعْناباً ، سكّانش وَ كَواعِبَ أَتْراباً ، نوع انسان چنان نواحى و مرابع به چشم و گوش نديده و نشنيده ، و جنس و حوش بغور و نجد چنان مراعى و مراتع نچريده ، چنانكه شاعر گويد : اى آفريدگارت بر ملك برگزيده * تا ملك آفريده چون تو نيافريده مانند زندرودت از آب تا به آمو * نه چشم خلق ديده نه گوش كس شنيده روايت است از حسن بن خوانسار جرباذ ، معنعن از امير المؤمنين على - عليه السّلام و الرّضوان - كه فرمود : « تداووا بماء زندروذ فإنّ فيه شفاء كلّ داء » . و نقل است از معتمدان تواريخ كه فناخسره عضد الدّوله وقتى كه اصفهان را مشرّف فرمود به تشريف وصول ، و غرض او زيارت پدرش ركن الدّوله ، و تجديد عهد برادرانش مؤيّد الدّوله و فخر الدّوله بود ، خواست تا خود را بر نظر اعتبار ايشان عرض دهد ، از جهت آنچه راجع بود با او از استظهار و استيلا و تمكّن و اقتدار و افتخار از عظمت قدر و قدرت و نفاذ امر ، فرمود تا قهارمه و شاگردان ، از بغداد ، هرچه بدان احتياج خواست داشت ، از مطعومات و ملبوسات و مشروبات ، تا آب و بقول و توابل ، و ادويه و اشربهء رياحين و غير