مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى ( مترجم : حسين بن محمد آوى )

103

محاسن اصفهان ( فارسى )

شد از اخبار امناء و ثقات و معتمدان و اتساق روايات و حكايات ، مصدّق آن‌كه گفت : « عيدى از جملهء عيدها به محلّه‌اى از محلّه‌ها كه واقع بود بر شارع مصلّى بر منظرى نشسته بودم ، و آهوى چشم را به چراگاه تفرّج رها كرده ، از ساكنان بيد آباد - كه اكنون بعضى از آن بنياد ، باروى شهر است ، و بعضى گورستان ، و باقى ، خراب‌تر از گورستان - مىشمردم ، دو هزار مرد ابريشم‌پوش بر من بگذشت ، تمامت معمّم به قصب ، و ملبّس به جامه‌هاى توزى و بمى ، و صوف‌هاى مصرى و عتابى و سقلاط » . و از جملهء خصائصى كه هيچ شهرى از شهرها در هيچ عصرى از عصرها كسى نشان نداده است ، و حال آن‌كه ما در عصر خود نه ديديم و نه شنيديم ، خاصيت فضيلت و اصابت در فتوى علم تعبير ، از خزانهء وَ عِنْدَهُ ( خزائن ) مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ مردى ابو الطيّب معبّر نام ، معروف به كوپيبند را بدان افاضت ، تخصيص و انفراد ارزانى فرموده‌اند ، بى آن‌كه از افواه رجال ، يا از ارباب آن حال ، اخذى و التقاطى كرده باشد ، يا تصفّح كتابى ، يا تتبّع بابى به جاى آورده ، و عجب‌تر آن‌كه اكثر تعبير او ، موافق مضمون كتب اين علم نمىآمد ، و قطعا در تعبير ، هيچ خطا و مباينت و خلاف واقع ، نه ، و نخستين سبب از اسباب خوض ، و شروع او در اين علم شريف ، و توغّل در كشف سرّ آن لطيف ، آن بود كه در اوّل جوانى ، و عنوان زندگانى در مكّه ، شبى از شب‌ها در خواب ديد كه از سقايهء مسجد آدينهء اصفهان آب مىداد ، ناگاهى سياهىاى بر وى بگذشت ، و تيغى كشيده در دست ، نيمهء راست تن او بدان بزدى ، او از ترس آن ، خود بلرزيد ، و از خواب بجست . چون صبح صادق بدميد ، ابو الطيّب در آن بقعه قصد كرد به طلب شخصى كه تعبير خواب و تأويل احلام داند ، مردى پير را يافت ، و راز دل ، و خواب چشم ، بر وى عرض كرد . شيخ ، او را گفت : « اى جوان ! بشّرك اللّه تو را از خزانهء وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ از مخزونات علم آلهى افاضت ارشاد ، ارزانى فرمودند ، و از تشريف شرف نبوّت ، به جزيى مشرّف و مزيّن گردانيدند . بعد از اين ، به هر سؤال كه در علم تعبير و فتوى رؤيا از ضمير تو استفتا رود ، بدان چه روى نمايد ، و سانح گردد ، فتوى دهى ؛ چه قطعا از جادهء صواب ، تو را يك گام ، خطا بيرون نهاده نشود » .