مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى ( مترجم : حسين بن محمد آوى )

104

محاسن اصفهان ( فارسى )

از جملهء غرايب تأويلات او ، حديث فضل بن بله كه گفت : من مدّتى وكيل مسجد جامع بودم ، و ابو الطيّب بر من مشرف مىبود ، روزى مصاحب يكديگر ، در راهى طوافى مىكرديم ، چون به در سراى صاحب ، كه مسكن شيخ جليل احمد بن عبد المنعم وزير بود رسيديم ، دو زن متوجّه ما گشتند ، يكى آن ديگر را مىگويد : « زمانى توقّف بايد نمود كه اين مرد ، معبّر است ، و من خوابى ديده‌ام ، از تعبير ، تفحّص نمايم » . چون به ما پيوست ، گفت : « اى شيخ ! من در خواب ديدم كه مرغكى از جنس ديباج از دست راست من برخاستى ، و ديگر بار بر آن‌جا نشستى ، و دانه از پنجهء من مىچيدى ، ناگاه من تند شدمى ، و سرش از تن بركندمى ، نبّئني بتأويله » . ابو الطيّب گفت : « اين زن كه با تو است كيست ؟ » . گفت : « مادر » . گفت : « او را مصاحب من گردان تا تأويل گويم » . زن گفت : « خاموش ! مرا طاقت نباشد كه از مادر جدا شوم » . ابو الطيّب گفت : « تو را تنها به خانه مىبايد آمد ، تا حال ، بر تو شرح دهم » . گفت : « دور باد از تو كه مردم را به قحبگى خوانى ، اگر دانى ، همين جاى مرا جواب گوى » . ابو الطيّب - از سر ملالت و كراهت - گفت : « تو يك مردى را دوست مىداشتى ، و او پيش تو آمد شدى مىنمود ، او را به قتل آوردى » . آن زن كه مصاحبهء او بود ، به هر دو دست ، دامن چادر او محكم بگرفت ، و فغان و فرياد برآورد ، و وافرزندى و دل‌بندى به آسمان مىرسانيد ، تا خبر اين حال به خدمت شيخ جليل ابو العبّاس رسانيدند ، ايشان جمله را استدعا كرد ، و از قصّهء ايشان به شرح ، استعلام نمود ، و پوشيدگى كار را روشن و پيدا گردانيد ، و اقرار به قتل از زبان زن ، استماع رفت ، چنان‌كه اعتراف آورد بدان كه اين پسر ، كشته ، در خانهء او در چاهى انداخته است ، پس بفرمود تا قتيل را از چاه بيرون آوردند ، و قاتله را به نفط ، طلا داده ، در بوريا پيچيده ، به آتش عقوبت بسوزانيدند .