ميرزا على خان نائينى ( صفاء السلطنة )
50
گزارش كوير ( سفرنامه صفاء السلطنه نايينى " تحفة الفقراء " ) ( فارسى )
[ بيت ] دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم ولى آن بنا كه به زندان سكندر معروف بود ، همان قلعهء نخستين است . و امّا تفصيل قلعهء دومين و وجه تسميهء آن به يزد اينست : چهار صد سال بعد از وفات اسكندر كه پانصد سال تمام قبل از هجرت حضرت ختمى مرتبت صلى اللّه عليه و إله بوده ، كوكب سلطنت شاپور ابن اردشير طالع گرديده ، مدت چهل سال مردم ايران دستخوش ناحساب و پايمال كردار ناصواب او بودند . روزى شاپور از منجمان مدت عمر و دولت خود را پرسيده . با وى گفتند ملك را يكسال ديگر در ملك بدن تمكن تملك خواهد بود و در سال دوم در ساحت خراسان در كنار چشمهء سبز مرحله پيماى ساحت آن جهان خواهد گرديد . شاپور با خود عهد كرد كه از سفر خراسان و كنار چشمهء سبز بر حذر باشد . امّا از آنجا كه بودنى نابود نخواهد ماند ، دست قضا اقتضاى خود را به فيصل خواهد رساند ، پس از اندك مدت رعافى « 38 » بر شاپور مستولى گشته ، به هيچ دارو او را معاف نمىداشت و خون از بينى او چون اشك چشم ستمديدگان باز نمىايستاد . اطبا گفتند ملك را از ظلم توبه مىبايد كردن و به جانب طوس و چشمهء سبز شدن و به عبادت يزدان عادت نمودن . شايد به وسيلت دعا و عذوبت آب و هوا بهبودى حاصل تواند نمود . شاپور به حكم ضرورت طريق انابت و راه خراسان پيش گرفت و چون به زندان سكندر كه آن را كثه مىخواندند ، رسيد ، از اثر آب و هواى آنجا اندك بهبودى يافته ، بدين واسطه طرح شهرى پيرامن آن ريخته و به نام خداى موسوم ساخته ، آن را يزدانگرد خواند و نام خويش را نيز تبديل داده يزدگرد نهاد و بفرمود تا قناتى چند در آنجا حفر و احداث نمايند و از آنجا به ساحت خراسان نهضت كرده ، چون بر سرچشمهء سبز رسيد ، مزاجش را اعتدال كلى روى داده ، فساد آن به صلاح پيوست . پس از ده ماه روزى در صحرا اسبى بر وى ظاهر شده ، به گرفتن آن امر فرمود . فرمانبران هرچند در آن امر جهد كردند ، ميسر نگرديد . يزدگرد خود متوجه آن كار گشته اسب را بگرفت و زين و نمد بر وى راست كرده ، خواست تا برنشيند ، ناگاه اسب حركتى كرده ، لگدى بر سينه او زد . چنان كه بر جاى سرد گشته ، راكب روحش از توسن
--> ( 38 ) - رعاف - جارى شدن خون از بينى ، خون دماغ ، فرهنگ معين .