أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري ) ( مترجم : محمد توكل )
37
فتوح البلدان ( فارسى )
خرابه رفته جستجو كردند و كيسه را بيافتند . رسول الله ( ص ) دو پسر ابو الحقيق را بكشت كه يكى از ايشان شوهر صفيه دختر حيى بن اخطب بود ، و زنان و كودكانشان را به اسارت گرفت و اموالشان را به خاطر نقض عهدى كه كرده بودند قسمت كرد . پس چون خواست كه ايشان را از آن مكان براند گفتند ما را بهل تا در اين اراضى به جاى مانيم و به اداره و انجام امور آن قيام كنيم ، و رسول الله ( ص ) و اصحاب وى غلامانى نداشتند تا به كار آن زمينها پردازند و خود نيز فراغت انجام آن را نداشتند . پس رسول الله ( ص ) خيبر را به آنان داد بر اين قرار كه نيمى از محصول هر گونه كشت و نخل از آن ايشان باشد و آنچه ماند به رسول الله ( ص ) تعلق گيرد . عبد الله بن رواحه همه ساله نزد ايشان آمده حاصل به ميزان همى آورد و نيم بهر ايشان مىگذاشت . پس ، از سختگيرى او در كار مميزى شكايت به رسول الله ( ص ) بردند و خواستند كه او را به رشوه بفريبند . وى گفت اى دشمنان خدا آيا مرا به مال حرام تطميع مىكنيد ؟ همانا كه مرا محبوبترين مردم نزد شما فرستاده و شما جماعت نزد من از خرس و بوزينه منفورتريد ، لكن كينهء من نسبت به شما و دوستى من دربارهء وى ، مرا بر آن نخواهد داشت كه از اجراى عدالت در حق شما خوددارى كنم . پس گفتند زمين و آسمانها بر همين عدالت بر پاى است . و گفت كه رسول الله ( ص ) در چشم صفيه دختر حيى سبزى مشاهده كرد و گفت اى صفيه اين سبزى از چيست ؟ گفت در حالى كه سرم در آغوش پسر ابو الحقيق بود خفته بودم و در خواب ديدم كه ماه در آغوشم قرار گرفت . پس او را از آن خبر دادم و وى مرا سيلى زد و گفت آيا آرزوى شاه