أحمد بن يحيى بن جابر ( البلاذري ) ( مترجم : محمد توكل )
36
فتوح البلدان ( فارسى )
صلعم بوده است . پس رسول الله ( ص ) آن را تخميس كرد و ميان مسلمانان قسمت كرد . اهل خيبر جمعى به جاى ماندند و گروهى به ترك ديار گفته جلاى بلد كردند . آنگاه رسول الله ( ص ) ايشان را به مزدورى بخواند و آنان چنان كردند . عبد الاعلى بن حماد نرسى از حماد بن سلمة و او از عبيد الله بن عمر و او از نافع و او از ابن عمر نقل كرد كه رسول الله ( ص ) سوى اهل خيبر شد و با ايشان به قتال پرداخت تا آنان را بر آن داشت كه به قصر خود پناه برند و بر اراضى و نخلهاى ايشان چيره شد و با آنان صلح كرد ، بر اين قرار كه از ريختن خونشان خوددارى شود و جلاى بلد كنند و آنچه اشترانشان حمل توانند كرد با خود برگيرند و زرينه و سيمينه و زرههايشان از آن رسول الله ( ص ) باشد . و بر ايشان شرط كرد كه چيزى را مكتوم و پنهان ندارند و اگر چنين كنند ذمه و عهدى براى آنان نباشد . آنگاه پوست گوسپندى را كه در آن خواسته و گوهر بود مخفى ساختند و آن به حيى بن اخطب تعلق داشت كه هنگام جلاى بنو نضير با خود به خيبر آورده بود . رسول الله ( ص ) به سعية بن عمرو گفت آن كيسهء حيى كه با خود از جانب بنو نضير آورده بود كجاست ؟ گفت در كار جنگها و مخارج مصرف شد . گفت : از آن ، زمان اندكى گذشته و خواسته بسيار بوده است . حيى پيش از آن كشته شده بود . پس رسول الله ( ص ) سعيه را نزد زبير فرستاد و او وى را عذاب داد و آنگاه گفت كه حيى را مىديدم گرد ويرانهيى در اين حوالى همى گشت . پس به
--> - به جنگ و بى عقد صلح بوده و آثار حقوقى آن نسبت به حالتى كه بلدى به صلح و توافق گشوده مىشد بسيار متفاوت بود . براى فاتح به عنوه حق تصرف وسيعى نسبت به اموال و نفوس و اعراض مغلوبان پديد مىآمد .