علي بن حامد الكوفي

84

فتحنامه سند ( چچ نامه ) ( فارسى )

غمگين شد و گفت : فال « 1 » منذر نيكو نيست . او را وداع كرد و بازگشت و بگريست و گفت : منذر ازين ( ص 71 ) سفر باز نيايد و هلاك شود . عبد العزيز مر ابن زياد « 2 » را گفت « 3 » كه مال تلف مىشود و كسى را نصب نميكنيد ؟ گفت « 3 » : منذر را فرستادم « 4 » كه هيچكس در محاربت و شجاعت با وى مقابل نتوان شد . اگر بختش يارى دهد ، با حصول غرض باز آيد . ( ولايت منذر ) پس چون منذر از آنجا روان شد و بولايت خصمان رسيد ، در حدّ پورالى « 5 » رنجور شد و جان به حق تسليم كرد . و پسر « 6 » او حكم بن منذر به كرمان بود . بنزديك او نبشته فرستاد . پس برادر او از عبد العزيز آن ولايت درخواست كرد « 7 » . و حجّاج بر در « 8 » رسيده بود كه آواز بانگ نماز برآمد . حجّاج روى سوى عبد العزيز كرد [ و گفت كه ] اگر آواز بانگ بسمع من نرسيدى برادرش را به خط سياست كردمى « 9 » . بزرگى از اكابر و اعيان ما در سبيل خداى تعالى جان خود فدا كرد پسر او بر جاى اوست « 10 » ، و تو ولايت درخواست « 11 » مىكنى ؟ ولايت حكم بن منذر چنين آورده‌اند كه چون حَكم برسيد و عبيد اللّه « 12 » را خبر كردند ، بگريست و اندوهناك و غمگين شد « 13 » ، و پسر او را « 14 » بخواند و سيصد هزار درم بوى بخشيد « 15 » . تا ( f 44 a ) ششماه بعد از آن ولايت هند « 16 » بحوالت او بود . پس چون حكم تشريف بپوشيد ، [ و ] مردى دلاور و شجاع بود ، ( پس ) عبد اللّه الأعور الحوارى برخاست و اين اشعار بخواند « 17 » :

--> ( 1 ) س : حال ( 2 ) ب س ك م : عبد العزيز بن زياد ؛ پ : عبد العزيز مر زياد ( 3 - 3 ) اين جمله در نسخه پ موجود نيست ( 4 ) پ : فرموديم منذر را ( 5 ) ب : بورايى ؛ ح : پورايى ؛ س : اورامى ؛ ك : بورامى ( 6 ) پ : برادر ( 7 ) ب س افزايد : به خود ( 8 ) ب س : برادر او م : بر در مسجد ( 9 ) م : نكردمى ( 10 ) پ : برجاست ( 11 ) پ م : خواست ( 12 ) در جميع نسخ : عبد اللّه ( 13 ) پ : اندوهگين شد ( 14 ) شايد قراءة صحيح « او را پسر بخواند » باشد ( 15 ) پ : داد ( 16 ) م افزايد : بخواست ( 17 ) پ : اين شعر گفت